Home / Literature / اسدی توسی / اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه – چورفـتند یک ماه دیگر به کام

اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه – چورفـتند یک ماه دیگر به کام

asadi-tousi

گرشاسپ‌نامه

.

چورفـتند یک ماه دیگر به کام
یکی کوه دیدند بندآب نام
حصاری بر آن کـُه ز جزع سـیاه
بلندیش بگرفته بر ماه راه
بهزیر درش نردبانی ز سـنگ
درازاش سی پایه، پهناش تنگ
مه از پیل بر نردبان یک سوار
گرفته در حصن را رهگذر
یکی دست او بر عنان ساخته
دگر زی سرین ستور آخته
بپرسید ملاح را پهلوان
که از چیست این اسپ و این نردوان
چنین گفت کاین را نهان ز انـدرون
طلسمست کآن کس نداد که چون
برین نردبان هر که بنهاد پای
به سنگ این سوارش رباید ز جای
یکی را به خفتانو درع و سپر
فرستاد تا بر شــود بر زبر
نخستین که بر پایه رفـت ای شـگـفـت
سـوار از بر اسپ جنبـش گرفت
بزد نعره و سنگـی انداخت زیر
که شد مرد بی هوش و بفتاد دیر
دگر شد یکی گردن افراخته
یکی تنگ پنبه سپر سـاخته
چنان سنگی آمدش کز جای خویش
نگون از پس افتاده ده گام پیش
به هر پایه هر سنگ کآمد ز بر
به ده من گرانتر بدی زآن دگر
چنین تا ز یک پایه بر چار شد
دو تن کـشته آمد،دوافکارشـد
کسی بر نشد نیز و پـس پهلوان
بفرمود کندن بـُن نردوان
چهی ژرف دیدند صـد باز راه
یکی چرخ گردنده بـُده در به چاه
ز چه سـار زنجیری آویخته
همه زرّ و با گــوهـــر آمیخته
سر حلقه در خمّ چرخ استوار
دگر سـر کمربر میان سوار
شکستند چرخ و به چه درفـکند
گســسـتند زنجـیـر یکسر ز بند
همان گه نگون شد سـوار از فراز
درِبستهٔ حصن شد زود باز
سپهدار با ویژگان سپاه
درون رفت و کردنـــد هـر سو نگاه
سرایی بـُد از رنگ هـمچون بهار
زگرد وی ایوان بلورین چهار
ز هر پیکری جانور بیکران
از ایوان برآویخته پیکـــران
زدیو و زمردم ز پیل و نهنگ
ز نخچیر و از مرغ و شـیـر وپلنگ
هم از خمّ آن طاق ها سرنگون
نگاریده ازگوهر گونه گون
تو گفتی کنون کرده اند از نهاد
نه نم دیده زابر و، نه گردی زباد
از آن گوهران درهم افتاده تاب
جهان کرده روشنتر از آفتاب
بسی شمع بر هر سوی از لاژورد
دو یاقوت بر هر یکی سرخ و زرد
به روز آن گهرها چو بشگفته باغ
به شب هر یکی همچور روشن چراغ
ز پیش هر ایوان درختی ز زرّ
زبرجد برو برگ و یاقوت بر
یکی تخت بر سایهٔ هر درخت
ز گوهر همه پایه و روی تخت
زمین جـزع یک پاره همواره بود
چنان کاندرو چهـره دیدار بود
یکی خانه دیدند از لاژورد
برآورده از شفشفهٔ زرّ زرد
چو زلف بتان شفـشها تافته
سراسر به یاقوت و دُر بافـته
یکی پهن تابوت زرین دروی
جهان زو چو از مـشک بگرفـته بوی
بفرمود گرشاسب کآنرا ز جای
بیارند بیـرون میان سرای
نبد هیچکس رابه تابوت دست
هر آن کـسکه شـد نزدش افتاد پست
وگر زآن گهرها ببردی کسی
ندیدی ره ار چند جُسـتی بسی
به دیگر یکی خانه رفـتند باز
به زیر زمین کرده راهی دراز
هـمه خانه بـُد سـنگ همرنگ نیل
درو چـــشمهٔ آب زرّین دو میل
به هر میل بر مهره ای از بلور
برو گوهری چون درفــشـنده هور
گهرها فروزان در آب از فراز
وزو نور داده هـمه خانه باز
برِچشمه تختی و مردی بروی
بمرده به چادر نهـنبیده روی
یکی لاژوردینش لوحی زبر
بر آن لوح سی خط نـبشته به زر
سـپهـبد به ملّاح گفت این بخوان
چو بر خواند گـشتش ز ریری رخان
نبشته چنین بـُد که هر کز خرد
بدینجای آرام من بنگـــرد
سـزد گر ز مهر سـرای سـپنج
بتابد دل و،تن ندارد به رنج
منم پور هوشنگ شاه بلند
جهاندار طهمورث دیو بند
حصار و طلسمی چـنین سـاختم
بسی گوهر و گنج پرداختم
اگر بنگری کمترین گوهری
بها بیشتر دارد از کشوری
به چندین گهر در سـپنجی سـرای
چو من شه نمادم، که ماند به جای
تو ای پهلوان گرد جوینده کام
که گرشاسب خواندت هر کسی بـه نام
زما بر توباد آفرین و درود
چو آیی بدین کاخ ما در فرود
طلسمی کــه بستم تو دانی گــشاد
چودیدی ز کردار ما دار یاد
نگر تا نبندی دل اندر جهان
نباشی از و ایمن اندر نهان
که گـیتی یکی نغز بازیگرست
که هزمانش نو بازی دیگرست
بهر نیک و هر بد که دارد پسـیچ
نگیرد به یک سان بر آرام هـیچ
چو بر قسمت از ابرو چو آتش ز سنگ
کجا روشنیش ندارد درنگ
دهد اندک اندک به روز دراز
پس آن گه سـتاند به یک بار باز
سـر رنج هر کس برد باز بـُن
کند تازه امید وتنها کهن
به تدبیر اویی و او هـمچـنین
به تدبیر مرگ تو اندر کمین
بگرد از وی و سـوی یزدان گران
به هر کار فرمان یزدان بپای
اگر چه شهی بر زمین و زمان
خداوند را بنده ای بی گمان
شـوی کار دیو بدآیین کنی
پس آنگاه بر دیو نفرین کنی
اگر دیو راهی نمودی درست
نبردی ز ره خویشتن را نخست
مخور غم فراوان ز روی خرد
که کمتر زید آن که او غم خورد
نشاید بداندیش بودن بسی
کند زندگی تلخ بر هر کسی
درازست ره باشی پرداخته
همه توشه یکبارگی ساخته
میفزای بار گنه کز گناه
چو بارت گران شد بمانی به راه
بدان کوش کایزد چو خواندت پـیش
نیایدت شـرم از گـناهان خویش
به نزدیک تابوت زرّین مگرد
که دیدی در آن خانهٔ لاژورد
که هـست اندرو حلقـه و یاره چــند
ز حوّا بماندست با گیسبند
همان جامه کایزد به دست سروش
به آدم فرستاد کآنرا بپوش
دگر گوهری کو دهد اندر آب
به تاریکی اندر چو خورشـید تاب
کزین جایگاه این سه چیز آن بـَرَد
که یکی پیمبر بود با خرد
زید تا جهان باشد ایزدپرست
نهان آورد آب حیوان به دست
چنان گردد این کاخ از آن پس نهان
که نیزش نبیند کس اندر جهان
دژم شـد سپهدار و مهراج شـاه
گرستند یکسر سران سپاه
یکی بر گناهان و کردار خویش
یکی بر غریبی و تیمار خویـش
بر آن هم نشان کاخ بگذاشتند
به کشتی رَهِ دور برداشتند

اسدی توسی

ابونصر علی بن احمد اسدی طوسی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*