خانه / Literature / اسدی توسی / اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه – چنین تا بقنوجشن آورد شاد

اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه – چنین تا بقنوجشن آورد شاد

asadi-tousi

گرشاسپ‌نامه

.

چنین تا بقنوجشن آورد شاد
پس آن گه در گنج ها برگشاد

مهی شاد و مهمان همی داشتش
که یک روز بی بزم نگذاشتش

سَر ماه چندانش هدیه ز گنج
بـبـخشید، کآمد شمردنش رنج

ز خرگاه و از خیمه و فرش و رخت
ز طوق و کمر ز افسرو تاج و تخت

هم از زرّساوه هم از رسته نیز
هم از درّ و یاقوت و هر گونه چیز

هم از شیر و طاووس و نخچیر و باز
بدادش بسی چیز زرینه ساز

درونشان ز کافور و از مشک پُر
نگاریده بیرون ز یـاقوت و دُر

زبر جد سرو گاوی از زرّناب
سم از جزع و دندان زدُرّ خوشاب

گهرهای کانی ز پـا زهر و زهر
چهل پیل ومنشور ده باره شهر

به برگستوان پـنجه اسپ گزین
دگر صد شتر با ستام و به زین

ز خفتان و از درع و جوشن هزار
ز خـشت و ز خنجر فزون از شمار

ز دینار و ز نقره خروار شست
ز زربـفت خلعت صدوبیست دست

پرستار سیـصد بتان چگل
سرایی دو صد ریدک دلگسل

هرآن زر که از باژ درکشورش
رسیدی ز هر نامداری برش

ازو خشت زرّین همی ساختی
یکی چشمه بُد در وی انداختی

صدش داد از آن همچو آتش به رنگ
که هر خشت ده من بر آمد به سنگ

یکی حله دادش دگر کز شهان
جزو هیچکس را نبد در جهان

برو هر زمان از هزاران فزون
پدید آمدی پیکر گونه گون

بُدی روز لعلی، شب تیره زرد
نه نم یـافتی ز ابر و نز باد گرد

کرا تن ز دردی هراسان شدی
چو پوشیدی آنرا تن آسان شدی

ازو هر کسی بوی خوش یافـتی
به تاریکی از شمع به تـافتی

به ایرانیان هر کس از سرکشان
بـسی چیز بخشید هم زیـن نشان

پس از بهر ضحاکِ شه ساز کرد
بسی گونه گون هدیه آغاز کرد

سراپرده دیبه بر رنگ نیل
که پیرامن دامنش بُد دو میل

چو شهری دو صد برج گردش بپای
سپه را به هر برج بر کرده جای

یکی فرش دیبا دگر رنگ رنگ
که بد کشوری پیش پهناش تنگ

ز هر کوه و دریا و هر شهر و بر
ز خاور زمین تا در باختر

نگاریده بر گرداو گونه گون
کز آنجا چه آرندو آن بوم چون

ز زرّ و زبرجد یـکی نغز باغ
درو هر گل از گوهری شبچراغ

درختی درو شاخ بروی هزار
ز پیروزه برگش، ز یـاقوت بار

به هر شاخ بر مرغی از رنگ رنگ
زبرجد بـر مـنقار و بسـّد به چـنگ

چو آب اندرو راه کردی فراخ
درخت از بن آن بر کشیدی به شاخ

سر از شاخ هر مرغ بفراختی
همی این از آن به نوا ساختی

درم بُد دگر نام او کیموار
ازو بار فرمود شش پیلوار

به ده پـیل بر مـشک بیتال بود
کـه هر نافه زو هفت مثقال بود

ده از عنبر و زعفران بود نیز
ده از عود و کافور و هر گونه چیز

ز سیم سره خایه صد بار هشت
که هر یک به مثقال صد بر گذشت

سپیدیش کافور و زردیش زر
یکی بهره را شوشها زو گهر

سخنگوی طوطی دوصد جفت جفت
به زرّین قفس ها و دیبا نهفت

کت و خیمه و خرگه و شاروان
ز هر گونه چندان که ده کاروان

ز گاوان گردونگش و بارکش
خورش گونه گون بار،صد بار شش

هزار دگر بار دندان پیل
هزار و دو صد صندل و عود و نیل

ز دیبای رنگین صد و بیست تخت
ز مرجان چهل مهد و پنجه درخت

دو صد جوشن و هفتـصد درع و ترگ
صد و بیست بند از سروهای کرگ

چهل تنگ بار از مـُلمع خــُتو
ز گوهر ده افسر ز گنج بهو

ز کرگ از هزاران نگارین سپر
سه چندان نی رمح بسته به زر

سریری ز زر بر دو پیل سپید
ز یاقوت تاجی چو رخشنده شید

از آن آهن لعلگون تیغ چار
هم از روهنـی و بلالک هزار

هزار از بلورین طبق نابسود
که هر یک به رنگ آب افسرده بود

ز جام و پیاله نود بار شست
ز بیجاده سی خوان و پنجاه دست

ز زر چار صد بار دینار گنج
به خروار نقره دوصد بار پنج

ز زر کاسه هفتاد خروار واند
ز سیمینه آلت که داند که چند

هزار و دو صد جفت بردند نام
ز صندوق عودو ز یاقوت جام

هم از شاره و تلک و خزّ و پرند
هم از مخمل و هر طرایف ز هند

هزار اسپکُه پیکرتیز گام
به برگستوان و به زرّین ستام

هزار دگر کرّگان ستاغ
به هر یک بر از نام ضحاک داغ

ده و دوهزار از بت ماهروی
چه ترک و چه هندو همه مشکموی

زدُرّ و زبر جد ز بهر نثار
به صد جام بر ریخته سی هزار

یکی درج زَرّین نگارش ز دُر
درونش ز هر گوهری کرده پـُر

گهر بُد کز آب آتش انگیختی
گهر بُد کـزو مـار بگریـختی

گهر بُدکزو اژدها سرنگون
فتادی و جستی دو چشمش برون

گهر بُد که شب نورش آب از فراز
بدیدی ،به شمعت نبودی نیاز

یکی گوهر افزود دیگر بدان
که خواندیش دانا شه گوهـران

همه گوهری را زده گام کم
کشیدی سوی از خشک نم

کشنین بـُد هزارودو صد پیلوار
همیدون ز گاوان ده و شش هزار

صدو بیست پیل دگر بار نیز
بُداز بهر اثرط ز هر گونـه چیز

یکی نام با این همه خواسته
درو پوزش بی کران خواسته

سپهبد بنه پیش را بار کرد
بهو را بیاورد و بردار کرد

تنش را به تیر سواران بدوخت
کرا بند بـُد کرده بآتش بسوخت

گلیمی که باشد بدان سر سیاه
نگردد بدین سر سپید، این مخواه

نبایدت رنج ار بود بخت یار
چه شد بخت بد، چاره ناید به کار

خوی گیتی اینست و کردارش این
نه مهرش بود پایدار و نه کین

چو شاهیست بیدادگر از سرشت
که باکش نیاید ز کردار زشت

نش از آفرین ناز و، نز غم نژند
نه‌شرم از نکوهش، نه‌بیم از گزند

چه خواند به نام و چه راند به ننگ
میان اندرون بس ندارد درنگ

چو سایست از ابرو چه رفتن ز آب
چو مهمانیی تو که بینی به خواب

چو تدبیر درویش گم بوده بخت
کز اندیشه خود را دهد تاج و تخت

نهند گنج و سازد سرای نشست
چو دید آنگهی باد دارد به دست

انوشه کسی کاو نکو نام مُرد
چو ایدر تنش ماند نیکی ببرد

کسی کو نکو نام میرد همی
ز مرگش تأسف خورد عالمی

اسدی توسی

ابونصر علی بن احمد اسدی طوسی

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*