خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد برین روزگار دراز‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد برین روزگار دراز‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

‫برآمد برین روزگار دراز‬
‫زمانه به دل در همی داشت راز‬
‫فریدون فرزانه شد سالخورد‬
‫به باغ بهار اندر آورد گرد‬
‫برین گونه گردد سراسر سخن‬
‫شود سست نیرو چو گردد کهن‬
‫چو آمد به کاراندرون تیرگی‬
‫گرفتند پرمایگان خیرگی‬
‫بجنبید مر سلم را دل ز جای‬
‫دگرگونه تر شد به آیین و رای‬
‫دلش گشت غرقه به آزاندرون‬
‫به اندیشه بنشست با رهنمون‬
‫نبودش پسندیده بخش پدر‬
‫که داد او به کهتر پسر تخت زر‬
‫به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین‬
‫فرسته فرستاد زی شاه چین‬
‫فرستاد نزد برادر پیام‬
‫که جاوید زی خرم و شادکام‬
‫بدان ای شهنشاه ترکان و چین‬
‫گسسته دل روشن از به گزین‬
‫ز نیکی زیان کرده گویی پسند‬
‫منش پست و بالا چو سرو بلند‬
‫کنون بشنو ازمن یکی داستان‬
‫کزین گونه نشنیدی از باستان‬
‫سه فرزند بودیم زیبای تخت‬
‫یکی کهتر از ما برآمد به بخت‬
‫اگر مهترم من به سال و خرد‬
‫زمانه به مهر من اندر خورد‬
‫گذشته ز من تاج و تخت و کلاه‬
‫نزیبد مگر بر تو ای پادشاه‬
‫سزد گر بمانیم هر دو دژم‬
‫کزین سان پدر کرد بر ما ستم‬
‫چو ایران و دشت یلان و یمن‬
‫به ایرج دهد روم و خاور به من‬
‫سپارد ترا مرز ترکان و چین‬
‫که از تو سپهدار ایران زمین‬
‫بدین بخشش اندر مرا پای نیست‬
‫به مغز پدر اندرون رای نیست‬
‫هیون فرستاده بگزارد پای‬
‫بیامد به نزدیک توران خدای‬
‫به خوبی شنیده همه یاد کرد‬
‫سر تور بی مغز پرباد کرد‬
‫چو این راز بشنید تور دلیر‬
‫برآشفت ناگاه برسان شیر‬
‫چنین داد پاسخ که با شهریار‬
‫بگو این سخن هم چنین یاد دار‬
‫که ما را به گاه جوانی پدر‬
‫بدین گونه بفریفت ای دادگر‬
‫درختیست این خود نشانده بدست‬
‫کجا آب او خون و برگش کبست‬
‫ترا با من اکنون بدین گفتگوی‬
‫بباید بروی اندر آورد روی‬
‫زدن رای هشیار و کردن نگاه‬
‫هیونی فگندن به نزدیک شاه‬
‫زبانآوری چرب گوی از میان‬
‫فرستاد باید به شاه جهان‬
‫به جای زبونی و جای فریب‬
‫نباید که یابد دلاور شکیب‬
‫نشاید درنگ اندرین کار هیچ‬
‫کجا آید آسایش اندر بسیچ‬
‫فرستاده چون پاسخ آورد باز‬
‫برهنه شد آن روی پوشیده راز‬
‫برفت این برادر ز روم آن ز چین‬
‫به زهر اندر آمیخته انگبین‬
‫رسیدند پس یک به دیگر فراز‬
‫سخن راندند آشکارا و راز‬
‫گزیدند پس موبدی تیزویر‬
‫سخن گوی و بینادل و یادگیر‬
‫ز بیگانه پردخته کردند جای‬
‫سگالش گرفتند هر گونه رای‬
‫سخن سلم پیوند کرد از نخست‬
‫ز شرم پدر دیدگان را بشست‬
‫فرستاده را گفت ره برنورد‬
‫نباید که یابد ترا باد و گرد‬
‫چو آیی به کاخ فریدون فرود‬
‫نخستین ز هر دو پسر ده درود‬
‫پس آنگه بگویش که ترس خدای‬
‫بباید که باشد به هر دو سرای‬
‫جوان را بود روز پیری امید‬
‫نگردد سیه موی گشته سپید‬
‫چه سازی درنگ اندرین جای تنگ‬
‫که شد تنگ بر تو سرای درنگ‬
‫جهان مرترا داد یزدان پاک‬
‫ز تابنده خورشید تا تیره خاک‬
‫همه برزو ساختی رسم و راه‬
‫نکردی به فرمان یزدان نگاه‬
‫نجستی به جز کژی و کاستی‬
‫نکردی به بخشش درون راستی‬
‫سه فرزند بودت خردمند و گرد‬
‫بزرگ آمدت تیره بیدار خرد‬
‫ندیدی هنر با یکی بیشتر‬
‫کجا دیگری زو فرو برد سر‬
‫یکی را دم اژدها ساختی‬
‫یکی را به ابر اندار افراختی‬
‫یکی تاج بر سر ببالین تو‬
‫برو شاد گشته جهانبین تو‬
‫نه ما زو به مام و پدر کمتریم‬
‫نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم‬
‫ایا دادگر شهریار زمین‬
‫برین داد هرگز مباد آفرین‬
‫اگر تاج از آن تارک بی بها‬
‫شود دور و یابد جهان زو رها‬
‫سپاری بدو گوشه ای از جهان‬
‫نشیند چو ما از تو خسته نهان‬
‫و گرنه سواران ترکان و چین‬
‫هم از روم گردان جوینده کین‬
‫فراز آورم لشگر گرزدار‬
‫از ایران و ایرج برآرم دمار‬
‫چو بشنید موبد پیام درشت‬
‫زمین را ببوسید و بنمود پشت‬
‫بر آنسان به زین اندر آورد پای‬
‫که از باد آتش بجنبد ز جای‬
‫به درگاه شاه آفریدون رسید‬
‫برآورده ای دید سر ناپدید‬
‫به ابر اندر آورده بالای او‬
‫زمین کوه تا کوه پهنای او‬
‫نشسته به در بر گرانمایگان‬
‫به پرده درون جای پرمایگان‬
‫به یک دست بربسته شیر و پلنگ‬
‫به دست دگر ژنده پیلان جنگ‬
‫ز چندان گرانمایه گرد دلیر‬
‫خروشی برآمد چو آوای شیر‬
‫سپهریست پنداشت ایوان به جای‬
‫گران لشگری گرد او بر به پای‬
‫برفتند بیدار کارآگهان‬
‫بگفتند با شهریار جهان‬
‫که آمد فرستاده ای نزد شاه‬
‫یکی پرمنش مرد با دستگاه‬
‫بفرمود تا پرده برداشتند‬
‫بر اسپش ز درگاه بگذاشتند‬
‫چو چشمش به روی فریدون رسید‬
‫همه دیده و دل پر از شاه دید‬
‫به بالای سرو و چو خورشید روی‬
‫چو کافور گرد گل سرخ موی‬
‫دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم‬
‫کیانی زبان پر ز گفتار نرم‬
‫نشاندش هم آنگه فریدون ز پای‬
‫سزاوار کردش بر خویش جای‬
‫بپرسیدش از دو گرامی نخست‬
‫که هستند شادان دل و تندرست‬
‫دگر گفت کز راه دور و دراز‬
‫شدی رنجه اندر نشیب و فراز‬
‫فرستاده گفت ای گرانمایه شاه‬
‫ابی تو مبیناد کس پیشگاه‬
‫ز هر کس که پرسی به کام تواند‬
‫همه پاک زنده به نام تواند‬
‫منم بنده ای شاه را ناسزا‬
‫چنین بر تن خویش ناپارسا‬
‫پیامی درشت آوریده به شاه‬
‫فرستنده پر خشم و من بیگناه‬
‫بگویم چو فرمایدم شهریار‬
‫پیام جوانان ناهوشیار‬
‫بفرمود پس تا زبان برگشاد‬
‫شنیده سخن سر به سر کرد یاد‬
‫فریدون بدو پهن بگشاد گوش‬
‫چو بشنید مغزش برآمد به جوش‬
‫فرستاده را گفت کای هوشیار‬
‫بباید ترا پوزش اکنون به کار‬
‫که من چشم از ایشان چنین داشتم‬
‫همی بر دل خویش بگذاشتم‬
‫که از گوهر بد نیاید مهی‬
‫مرا دل همی داد این آگهی‬
‫بگوی آن دو ناپاک بیهوده را‬
‫دو اهریمن مغز پالوده را‬
‫انوشه که کردید گوهر پدید‬
‫درود از شما خود بدین سان سزید‬
‫ز پند من ار مغزتان شد تهی‬
‫همی از خردتان نبود آگهی‬
‫ندارید شرم و نه بیم از خدای‬
‫شما را همانا همین ست رای‬
‫مرا پیشتر قیرگون بود موی‬
‫چو سرو سهی قد و چون ماه روی‬
‫سپهری که پشت مرا کرد کوز‬
‫نشد پست و گردان بجایست نوز‬
‫خماند شما را هم این روزگار‬
‫نماند برین گونه بس پایدار‬
‫بدان برترین نام یزدان پاک‬
‫به رخشنده خورشید و بر تیره خاک‬
‫به تخت و کلاه و به ناهید و ماه‬
‫که من بد نکردم شما را نگاه‬
‫یکی انجمن کردم از بخردان‬
‫ستاره شناسان و هم موبدان‬
‫بسی روزگاران شدست اندرین‬
‫نکردیم بر باد بخشش زمین‬
‫همه راستی خواستم زین سخن‬
‫به کژی نه سر بود پیدا نه بن‬
‫همه ترس یزدان بد اندر میان‬
‫همه راستی خواستم در جهان‬
‫چو آباد دادند گیتی به من‬
‫نجستم پراگندن انجمن‬
‫مگر همچنان گفتم آباد تخت‬
‫سپارم به سه دیده ی نیک بخت‬
‫شما را کنون گر دل از راه من‬
‫به کژی و تاری کشید اهرمن‬
‫ببینید تا کردگار بلند‬
‫چنین از شما کرد خواهد پسند‬
‫یکی داستان گویم ار بشنوید‬
‫همان بر که کارید خود بدروید‬
‫چنین گفت باما سخن رهنمای‬
‫جزین است جاوید ما را سرای‬
‫به تخت خرد بر نشست آزتان‬
‫چرا شد چنین دیو انبازتان‬
‫بترسم که در چنگ این اژدها‬
‫روان یابد از کالبدتان رها‬
‫مرا خود ز گیتی گه رفتن است‬
‫نه هنگام تندی و آشفتن است‬
‫ولیکن چنین گوید آن سالخورد‬
‫که بودش سه فرزند آزاد مرد‬
‫که چون آز گردد ز دلها تهی‬
‫چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی‬
‫کسی کو برادر فروشد به خاک‬
‫سزد گر نخوانندش از آب پاک‬
‫جهان چون شما دید و بیند بسی‬
‫نخواهد شدن رام با هر کسی‬
‫کزین هر چه دانید از کردگار‬
‫بود رستگاری به روز شمار‬
‫بجویید و آن توشه ی ره کنید‬
‫بکوشید تا رنج کوته کنید‬
‫فرستاده بشنید گفتار اوی‬
‫زمین را ببوسید و برگاشت روی‬
‫ز پیش فریدون چنان بازگشت‬
‫که گفتی که با باد انباز گشت‬
حکیم ابوالقاسم فردوسی

Ferdowsi 1

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.