خانه / Literature / عطار نیشابوری / سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی

a شیخ عطار

حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی

 

مگر بوالقاسم همدانی آنگاه
که از همدان برون افتاد ناگاه

سوی بت خانه آمد در نظاره
ستاده دید خلقی بر کناره

بر آتش دید دیگ پر ز روغن
که می‌جوشید چون دریای کف زن

زمانی بود،ترسائی درآمد
بخدمت پیش آن بت در سر آمد

بپرسیدند ازو کای سرفکنده
خدا را کیستی تو؟ گفت: بنده

بدو گفتند پس هدیه بنه زود
نهاد القصّه هدیه رفت چون دود

یکی دیگر درآمد همچنان کرد
بدین ترتیب ده کس را روان کرد

بآخر دیگری در پیش آمد
قوی بی قوّت و بی خویش آمد

نزار وزرد و خشک و لاغری بود
تو گوئی مردهٔ بر بستری بود

بپرسیدند کآخر کیستی تو
که مرده گوئیا می‌زیستی تو

چنین گفت او که لختی پوستم من
خدای خویشتن را دوستم من

چو گفت او این سخن گفتند بنشین
خوشی بنشست بر کرسی زرّین

بیاوردند آن روغن بیکبار
همی کردند بر فرقش نگونسار

ز تف دیگ روغن مرد مضطر
به پای افکند حالی کاسهٔ سر

چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود
تمامش سوختند آن جایگه زود

که از خاکسترش گردی که باشد
بود درمان هر دردی که باشد

چو شیخ آن حال دید از دور، بگریخت
بسی با خود در آن قصه بر آویخت

بدل می‌گفت کای مشغول بازی
چو ترسا دوستی آمد مجازی

برای دوستی جان باز آمد
اگر جان تو اهل راز آمد

تو هم در دوستی حق چنین باش
وگرنه با مخنّث هم نشین باش

چو او در دوستی بت چنین است
ترا گر دوستی حق یقینست

بترک جان بگو یا ترک دین کن
چو نتوانی چنان کردن چنین کن

 

 

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

 

 

شیخ عطار نیشابوری

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*