خانه / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : جنگ فریدون با ضحاک

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : جنگ فریدون با ضحاک

files

 ‫جنگ فریدون با ضحاک‬
‫فریدون سپاهی گران گرد آورد و ساز و برگ و آذوقه بسیار فراهم کرد.‬ بارها را بر پشت پیلان

و شتران بی شمار گذاشت و در ماه خرداد، خـرم‬ و شادمان به سوی سـرزمین تازیـان روانـه

شـد. او رفـت تـا بـه کنـار‬ اروندرود رسید. آب نیلگـون ارونـد مـی خروشـید و گذشـتن از آن

بـه‬ آسانی ممکن نبود. فریدون در آن سوی اروند، رودبانانی را سرگرم کـار‬ دید. برای بزرگ

رودبانان پیغام فرسـتاد کـه چنـد کشـتی در اختیـارش‬ بگذارد تا سپاه بر آنها بنشیند و به آن

سوی رود برود. بزرگ رودبانان از‬ ترس ضحاک به فرمان فریدون گردن نگذاشت و گفت:

“ضحاک به من‬ دستور داده است که فقط با مهر و مجوز او کشتی در اختیار مردم قـرار‬

دهم. پـس نخسـت مجـوزی بـا مهـر او بیـاور تـابتوانی برکشـتی مـن‬ بنشینی…”

فریدون از این پاسخ سخت خشمگین شد. خونش به جوش آمـد و‬ جانش پرخروش شـد.

تـرس از رود خروشـان را از خـود دور کـرد و‬ اسب را به آب زد. سپاهیان که فرمانده خود را

درآب دیدند، پشت سـر‬ او اسبها و فیلها را به حرکـت درآوردنـد. همگـی آنهـا تندرسـت و‬

شادمان به آن سوی اروند رسیدند و پس از ستایش آفریـدگار یکتـا بـا‬ دلی پر امید به سوی

سرزمین تازیان روانه شدند. پس از آنکـه مسـافتی‬ را پیمودند، به مرکز فرمانروایی ضحاک

رسیدند و چـون کمـی جلـوتر‬ رفتند، کاخ ضحاک پیش چشمانشان نمایان شد؛ کاخی که

ایـوانش سـر‬ به آسمان کشیده بود و گویی از روی کنگره هایش میشد به ستاره هـای‬

آسمان رسید. با دیدن کاخ ضحاک، کاوه رو به فریدون کـرد و پرسـید:‬

“اکنون چه کنیم؟ بهتر نیست لختی بیاساییم؟”‬

فریدون با عزمی آهنین گفت: “نه! مجال درنگ نیست که اگـر چنـین‬ کنیم، ضحاک از

بودنمان در این جایگاه آگاه میشـود و بـه مـا یـورش‬ می آورد، پس بهتر است که چون باد

بتازیم و کارش را یکسره کنیم.”‬

بگفت و به گرز گران دست برد‬

عنــان، باره تیزتـک را سپرد‬

سپاهیان، سخن فریدون را با گوش جان شـنیدند و در پـی او روان‬ شدند. اندکی بعد به کاخ

ضحاک رسیدند. فریـدون گـرز گاوسـر را بـه‬ دست گرفت و با بردن نام یزدان پاک، بـه نگهبانـان

کـاخ یـورش بـرد.‬

نگهبانان برخود لرزیدند و شمشـیرها را بـر زمـین انداختنـد و از برابـر‬ فریدون گریختند. فریدون

با رشـادت وارد کـاخ شـد و هرچـه دیـو و‬ جادوگر در سر راه خود دید، آنها را با گرزگران از پا

درآورد. او پس از‬ سرکوبی غلامان و جـادوگران وگـرفتن کـاخ، بـه جسـتجوی ضـحاک‬ پرداخت،

اما هر چه گذشت او را نیافت، به جای او، شـهرناز و ارنـواز،‬ دختران جمشید را دید. به

دستور فریدون، دختران جمشید را از جایگاه‬ ضحاک بیرون آوردند. پس ازآنکه سر و تنشان را

شستند و روانشـان را‬ از آلودگی ها پاک کردند، راه یزدان پـاک را بـه آنهـا آموختنـد. دختـران‬

جمشید از کار فریدون بسیار خشنود شدند و بر او درود بسیار‬ فرستادند.‬

درآن هنگام، ضحاک در کاخ نبود. او مردی به نام “کندرو” را مـأمور‬ کرده بود تا از تاج و تخت و

خزانه و گنج و گـوهرش نگهـداری کنـد.‬

کندرو که برای کاری بیرون رفته بود وقتی به درون آمد و فریدون را به‬ جای ضحاک بر تخت

دید، بر خودش لرزید، ولی پس از لحظـاتی آرام‬ گرفت. سپس پیش رفت و در برابر فریدون

زمین ادب بوسید. کندرو به‬ سـتایش فریـدون پرداخـت و برتخـت نشسـتن او را شـادباش

گفـت.‬

فریدون وقتی چنین دید، از کنـدرو دلجـویی کـرد و از او خواسـت تـا‬ سفره ای بگستراند و

خوردنی و آشامیدنی برای او و یارانش آمـاده کنـد‬ تا آنها رنج گرسنگی و تشنگی راه را از

دل بیرون کننـد. کنـدرو چنـین‬ کرد. فریدون و سپاهیانش بر سر سفره نشستند و خوردند و

آشـامیدند.‬

آنها به شادی پیروزیشان، آن شب را جشن گرفتند. جشن و سـرور تـا‬ پاسی از شب ادامه

داشت و پس از آن، همه از جا برخاستند و به بسـتر‬ خواب رفتند تا خستگی از تن به در

کنند. با سر زدن سپیده، کنـدرو بـه‬ اسبی تیزرو نشست و به سوی جایگاه ضحاک روان شد

تا او را از آنچه‬ دیده و شنیده، آگاه کند. ضحاک از شنیدن سخنان کندرو سخت آشـفته‬

شد و با تندخویی به او گفت: “مگر سپاهیان من مرده بودند کـه چنـین‬ شد؟” کندرو گفت:

“ای شاه! به گمان من، بخت از تو برگشـته و دوران‬ فرمانروایی تو به آخر رسیده است.”

ضحاک زبان به دشنام کندرو گشود‬ و گفت: “زبانت بریده باد کـه چنـین سـخنی از آن

برمـی آیـد. از برابـر‬ چشمم دور شو! در کاخ مـن دیگـر بـرای پیشـکار گسـتاخی همچـون‬

توجایی نیست!” کندرو سـری جنبانـد و گفـت: “از کـدام کـاخ سـخن‬ میگویی؟ ای ضحاک!

دیگر کاخی برای تو نمانده است که کسی در آن‬ بماند یا نماند.‬

چو بـی بهـره باشی ز گـاه مهـی‬

مرا کار سازندگی چون دهی؟”‬

ضحاک با خشم گفت: “خاموش باش ای مرد گستاخ! اگـر تـا فـردا‬ زنده باشی، خواهی دید

کـه چگونـه کـاخ را از چنـگ فریـدون بیـرون‬ میکشم و سرش را به سنگ میکوبم.”‬

پس از این سخن، سپاهی بزرگ از جنگجویان و دیوان فراهم کرد و‬ به سوی شهر به راه

افتاد. ضحاک چون به کاخ رسید، از بی راهه به بـام‬ رفت تا از آنجا وارد شود، اما سپاهیان

فریدون که با هشیاری همه جا را‬ زیر نظر داشتند، از وجود ضحاک و سپاهیانش آگاه شدند و

چون رعـد‬ بر آنها تاختند. بین دو سپاه جنگی سخت درگرفت. صـدای شمشـیرها،‬

شیهه اسبان و نعره سوارانی که از اسب سرنگون میشدند، همـه جـا را‬ پر کرد. در این

هنگام:‬

به شهر اندرون هر که برنا بدند‬ ‫

چو پیران که در جنگ دانا بدند‬

سوی لشکر شـه فریدون شدند‬

‫ز نیرنگ ضحاک بیرون شدنــد‬

مردم شهر و سپاهیان فریـدون، سـواران ضـحاک را همچـون بـرگ‬ خزانی بر زمین ریختند. در

این هنگامه، ضحاک خود را از پشت بام بـه‬ درون کاخ رساند تا با خنجر، خون فریدون و

دختران جمشید را بریزد.‬

ضحاک آرام آرام درون کاخ گام برمیداشت که فریدون او را دید، پس،‬ از جا جهید و با گرز

گاوسر چنان برسر ضـحاک کوبیـد کـه او برخـود‬ لرزید و به زمین افتاد. فریدون گرز را بالای سر

برد تا با ضربه ای دیگـر‬ طومار عمر ضحاک را درهم پیچـد، کـه ناگهـان سـروش خجسـته بـر‬

فریدون نمایان شد و گفـت: “دسـت نگـه دار و او را نکـش کـه هنـوز‬ زندگیاش به سر نیامده

است. او را به کوه البرز ببـر و در آنجـا دربنـد‬ کن!”

فریدون با شنیدن این سخنان، گرز را بر زمین گذاشت و با کمنـدی‬ از پوست شیر، دستهای

ضحاک را بست و او را در گوشه ای زنـدانی‬ کرد. فریدون پس از شکست سپاه ضحاک و

اسیرشدن او، مردم شادمان‬ شهر را نزد خود خواسـت و گفـت: “ای مـردم! دیگـر جـور و

سـتم از‬ کشور رخت بربست. ضحاک ستمگر شکست خورد و اکنون کشور بـه‬ فرمان

ماست. تا دیروز اگر همه شما در اندیشه رزم و جنگاوری بودیـد‬ تا با ضحاک خونخوار نبرد

کنید، بدانید که امروز باید کارهـای دیگـری‬ انجام دهید. امروز، کسی بایـد سـپاهی باشـد و

کـس دیگـر پیشـه ور و‬ صنعتگر، که اگرچنین نباشد، آراستگی و نظم کارهـا از میـان مـی

رود،‬ آشوب همه جا را فرا میگیرد و شیرازه کارها از هم می پاشد.”‬

از سخنان فریدون، فروغ امید بر دل مردم شهر تابید. خنده بـر لبـان‬ مردم نشست و همه بر

او درود بسیار فرستادند. سپس، فریدون سـپاه را‬ گرد کرد و به آنان دستورحرکت داد. سپاه

فریدون بدون آنکه‬ کوچکترین آزاری به کسی برساند، ضحاک را دست بسته و با خـواری‬

از شهر بیرون برد.‬

فریدون، ضحاک را به سرزمین ایـران و بـه کـوه دماونـد بـرد و در‬ غاری تنگ و تاریک که کسی

از انتهای آن خبر نداشت، دربند کرد:‬

فـرو بست دستـش بدان کوه باز‬ ‫

بــدان تـا بمانــد بسختـی دراز‬

بماند او برایــن گـونه آویختــه‬ ‫

و زو خــون دل برزمیـن ریختـه‬

بیا تا جهان را بـه بــد نسپریـم‬ ‫

به کـوشش همه دست نیکی بریم‬

نباشــد همـی نیـک و بد پایدار‬

‫همـان به که نیکــی بود یادگــار‬

فـریدون فــرخ فرشتـه نبـــود‬

‫زمشک و ز عنبر سرشتــه نبــود‬

به داد و دهش یافت این نیکویی‬ ‫

تو داد و دهش کن، فریدون تویی‬

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.