خانه / Literature / داستان سیاوش ۲ : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

داستان سیاوش ۲ : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

1362508284_siyavash31173

ادامه داستان :

سیاوش ساعتی با خواهران خود به گفتگو پرداخت و پس از آن بـه دیدار کاووس رفت. کاووس از دیدن پسر شاد شد و از او خواسـت تـا از شبستان بگوید. سیاوش گفت: “پـرده سـرا و شبسـتانت را دیـدم. تـوپادشاه خوشبختی هستی و همه چیز در اختیارت است، از گنج و گوهر گرفته تا شکوه و بزرگی. نه تنها از جمشید و فریدون و هوشنگ چیزی
کم نداری، بلکه در مواردی افزون هم داری.”
دل کاووس ازسخن پسر شاد شد و دستور داد تا برای او جشنی بـر پا دارند. پاسی از شب گذشته بود که جشن پایان یافـت و سـیاوش بـه سرای خود رفت. کاووس از سودابه پرسـید: “بگـو بـدانم، سـیاوش را چگونه دیدی؟ به گمان من که در دانش و خرد بی همتاست، تا نظر تـو چه باشد؟” سودابه گفت: “به گمان من نیز فرزند شهریار در جهان مانند ندارد. او را بیش از آنچه می پنداشتم، یافتم.” کـاووس سـری جنبانـد و گفت: “اکنون باید در اندیشه یافتن کسی باشیم که شایسـتگی همسـری او را داشته باشد.” سودابه با چرب زبانی گفت: “اگر شاه اجازه فرماینـد، کمر به خدمت می بندم و این کار را خـود انجـام مـیدهـم. دختـری از خویشانم برای سیاوش برمیگزینم که شایستگی همسـری او را داشـته باشد.” کاووس سخن سودابه را پذیرفت و خشنود شد.
با رسیدن بامداد، سیاوش همچـون هـر روز بـه دیـدار پـدر رفـت.
کاووس به گرمی پسر را پذیرفت و در کنار خود نشاند. گفتگو آغاز شد و از هر دری سخن به میان آمد تا اینکه کاووس گفت: “ای فرزند! مـن در این جهان آرزویی دارم و آن هم دامادی توست. پس، از تو میخواهم همسری برای خود برگزینی و دارای فرزند شوی :

که مـاند ز تـو نـام تــو یادگـار

ز پشت تو آید یکی شهریار

سیاوش سر به زیر انداخت و گفت: “فرمانبردار شاهم. هر چه شـما بگویید، می پذیرم، ولی خواهش میکنم در ایـنبـاره بـا سـودابه سـخن نگویید، که او را اندیشه راست نیست.” شاه ازگفتـار سـیاوش خندیـد،زیرا هنوز سودابه را به درستی نمی شناخت. پس گفت: “فرزندم! سـودابه همچون مادر توست و جز خوبی و نیکی برای تو نمی خواهد.” سیاوش برای دلخوشی پدر گفت: “هرچه شاه بفرمایند، نیکوست.” اما از تـه دل بـه گفتارخود خندید و دانست که داستان همسرگزینی او نیز از نیرنگ های سودابه است تا به این وسیله او را به شبستان بکشاند.
آن روز گذشت. شب هنگام، کاووس با زنش به گفتگـو نشسـت و آنچه را که از سیاوش شنیده بود، با او در میان گذاشت. سودابه خشنود شد و به شبستان رفت. بامداد روز بعـد، سـودابه شبسـتان را آراسـت و دختران بزرگان و پهلوانان را نزد خود خواست. سـپس آنهـا را آرایـش کرد و بر تخت نشاند. سودابه چون همه چیز را بیاراست، هیربد را نـزد سیاوش فرستاد و به او پیام داد تـا بـه شبسـتان بیایـد. بـا شـنیدن پیـام سـودابه، ترسـی پنهـان در دل سـیاوش نشسـت. بـر خـود لرزیـد و از جهان آفرین خواست تا در برابر نیرنگ هـای سـودابه او را یـاری دهـد.
سپس با دلی نگران پا به شبستان گذاشـت و آنجـا را همچـون بهشـت برین دید. سودابه خود را همچون نوعروسان آراسته و بر تخـت زریـن نشسته بود. در کنار او نیز، دختران زیباروی بسیاری بـه صـف ایسـتاده بودند. سودابه با دیدن سیاوش از تخت به زیر آمد و او را با احترام بـر تخت نشاند و خود در برابرش ایستاد. سپس به سیاوش درود فرستاد و
گفت: “اکنون دخترانی از بستگان من از پیش روی تو می گذرند. پس به آنها بنگر و هر کدام را که میخـواهی، برگـزین!” و آنگـاه بـه دختـران اشاره ای کرد و آنان یک به یک از برابر سیاوش گذشتند. چون دختـران از شبستان بیـرون رفتنـد، سـودابه بـه سـیاوش نزدیـک شـد و گفـت: “خویشان زیباروی مرا دیدی؟ اکنـون بگـو تـا بـدانم کـدام یـک را بـه همسری برمیگزینی؟” سیاوش اندیشه ای کرد و در دل گفـت: “سـودابه  پرنیرنگ است و به یقین خویشان او نیز همچون خود اویند. او بـا مـن دشــمن اســت و خویشــان او نیــز بــه راه او مــی رونــد. پــس، ایــن بی همسـرماندن بهتـر از آن اسـت کـه از میـان دشـمنان خـود دختـری برگزینم. سپس، لب از لب نگشود. سودابه وقتی چنین دیـد، بـه چهـره سیاوش خیره شد و با دلربایی گفت: “اندیشه مکن که مـیدانـم چـه در سر داری!

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشید داری خود اندر کنار

تا زیبارویی چون من در کنار توست، باید هم به دیگران نیم نگـاهی نکنی. اکنون که چنین است، من خود را از آن تو میدانم. با مـن پیمـان ببند و پنهانی در کنارم باش. چندی نمیگذرد که پدر پیرت هم از ایـن جهان میرود و آنگاه من و تو برای همیشه از آن هم خواهیم بود.”
سخن سودابه همچون توفانی سـهمگین، کشـتی وجـود سـیاوش را شکست، رخسارش خونرنـگ شـد و اشـک در کاسـه چشـمانش جـا گرفت. بر خود لرزیـد و در دل گفـت: “آفریـدگارا! از دسـت ایـن زن دیوسیرت به تو پناه میبرم. نه! من به پدرم خیانت نمـی کـنم و بـا ایـن اهریمن از در آشنایی و دوستی درنمی آیـم. امـا، اگـر مـن بـا ایـن زن، سخت و سرد سخن بگویم، او بی گمان خشمگین می شود و نـزد پـدرم از من بدگویی بسیار می کند، چنان که او را به من بدبین می سازد. پـس، بهتر است که با او به نرمی سخن بگویم و دلش را نیازارم.” چنین بود که سیاوش به آرامی گفت: “زن زیبایی همچون تو فقط شایسته شاه است و بس. البتـه مـن بـرای آرامـش دلـت، دختـر تـو را بـه همسـری خـود
برمیگزینم.”
سیاوش چون سخن به پایان برد، بیدرنگ ازشبسـتان بیـرون رفـت.
دقایقی بعد، سودابه نیز از جا برخاست و نزد کاووس رفت. او خندان و شادمان گفت: “ای شاه! مژده بـر تـو بـاد کـه سـیاوش همسـر خـود را برگزید. او از میان دختران بزرگان، تنها به دختر من دل بست.”
کاووس از این سخن چنان شاد شـد کـه گـویی تمـام جهـان را بـه دست آورده است. قهقهه ای سر داد و به سودابه گـنج و گـوهر فـراوان بخشید و گفت: “اینها را نگـهدار کـه بـرای عروسـی سـیاوش بـه کـار می آید.”
سودابه به شبستان بازگشت و فردای آنشب، سیاوش را نـزد خـود خواست و گفت: “شادباش که من کـار خـویش بـه نیکـویی بـه پایـان رساندم. چنان سخن گفتم که شاه از تو خشنود شد و گنج و گـوهر بـه من بخشید. این گنج و گوهر به همراه دخترم از آن توست, اما پـیش از آن باید پیمان ببندی که از مهر من سرپیچی نکنی و دست رد بر سـینه ام نزنی، که اگر چنین کنی، من بیش از شاه به توگنج و گوهر مـی بخشـم.
ولی :
وگر تو نیایـی به فـرمان مــن

بپیچــی ز رای و ز پیمــان من

کنم بر تو ایـن پادشاهـی تبـاه

شود تیره بر چشم تو هور و ماه

در پاسخ سیاوش بدو گفت:

“هرگز مبـاد که از بهر دل،

دین دهم مـن به باد

چنیــن با پـدر بیوفایی کنــم

ز مردی و دانــش جـدایی کنـم

نه، زن! همانگونه که پیشتر گفتم، تو بانوی شاه هستی و شایسته او! پس از این سخنان گناه آلود بگذر و از آفریدگار بزرگ شرم کن که مـن به دام تو گرفتار نمی شوم.”
سخنان سیاوش آتش کینه و هوس را در جان سودابه شعله ور کـرد.
پس، از تخت به زیر آمد و به سوی سیاوش رفت و گریبانش را گرفت و گفت: “من راز دل به تو گفتم که از آنِ من شوی و تـن بـه خـواهش دلم بسپاری. نه اینکه پـا از شبسـتان بیـرون بگـذاری و رسـوایم کنـی .
اکنون، روزگار را بر تو سیاه میکنم.”
ناگاه سودابه جامه برتن درید و رخسار به نـاخن خراشـید و نالـه و فریاد سر داد. فریادهای او در سرسرای کاخ پیچید و به گوش کـاووس رسید. کاووس پریشان از تخت به زیر آمد و به شبستان رفت. در آنجا،سودابه را روی خراشیده و سیاوش را در برابر او ایسـتاده دیـد. سـودابه با دیدن کاووس روی در هم کشید، دست بر سر کوبید، گریه سـرداد و گفت: “می بینی فرزنـد دلبنـدت بـا مـن چـه کـرد؟ پیـراهنم را دریـد و خواست که مرا به گناه آلوده کند و آبرویم را بریزد، ولی مـن در برابـر خواسته های اهریمنی او سر فرود نیاوردم و او را از خود راندم.”
سخنان سودابه گرد اندوه بر رخسار کاووس نشاند. چهره برافروخته را به فرش زرنگار شبستان دوخت و در اندیشه فرو رفت. باور نمی کرد که فرزند نیکوگفتار و خوب کردارش چنـین کـرده باشـد، امـا بـا خـود گفت: “وای بر روزگار سیاوش، اگر بر من ستم روا داشته باشـد. در آن صورت، سر از تنش جدا خواهم کرد.”
کاووس بر آن شد که سودابه و سیاوش را بیازماید تا بـر او آشـکارشود که گناهکارکیست. پس، در خلوت هر دو را نزد خود خواست. او به سیاوش گفت: “ای پسر! راستی پیشه کن و بگو بدانم که چرا در حـق من بد روا داشتی و سودابه را آزرده کردی؟” سیاوش با دلی پراندوه لب به سخن گشود و هرآنچه بین او و سودابه گذشته بود، مو به مـو بـرای پدر بازگو کرد. سخن سیاوش که به پایان رسید، سودابه رخسار در هـم کشید و اشـک در دیـدگان آورد و گفـت: “دروغ مـی گویـد؟ سـیاوش هیچیک از دختران دربار را به همسری برنگزید، زیـرا نگـاه ناپـاک بـه سوی من داشت. او امروز به نزد من آمد و خواست مرا به گنـاه آلـوده کند، ولی چـون اسـیر خـواهش هـای اهریمنـی او نشـدم، رخسـارم را خراشید و پیراهن بر تنم پاره کرد.”
کاووس سخن هر دو را شنید، ولی هیچ یک را باور نکـرد. پـس از لختی اندیشه گفت: “کار بس دشوار اسـت و شـتاب در داوری سـزاوار نیست. پس باید نیـک بیندیشـم و راهـی بیـابم تـا گناهکـار واقعـی را بشناسم.” کاووس به سوی سودابه گام برداشـت و دسـت و روی او را بویید. بویی خوش، مشامش را پرکرد. سپس به سوی سـیاوش رفـت و دست و رو و سرا پـای او را بوییـد، ولـی بـویی بـه مشـامش نرسـید.
حقیقت برکاووس آشکار شد و دانسـت کـه سـیاوش بـه سـودابه نظـر نداشته است. پس به سـودابه سـخن سـرد بسـیار گفـت و تصـمیم بـه کشتنش گرفت، ولی ناگهان به یاد پادشاه هاماوران، پدر سودابه افتـاد و ترس در دلش افتاد. روزگاری را به یاد آورد که زنـدانی شـاه هامـاوران بود و سودابه پنهان از چشم پدر، از او پرستاری مـیکـرد. سـپس، سـه
کودک خردسـال خـود را در نظـر آورد و سـخت آزرده دل شـد. پـس، ازکشتن سودابه چشم پوشید.
کاووس با چشمانی به خون نشسته و دلی پـرغم، بـه رخسـار پسـر دیده دوخت وگفت: “بیگناهی تو بر ما آشکار است. اکنون برو و اندوه ازدل به درکن و با کسی از این داستان سخن مگو!”
سودابه چون در برابر کاووس خود را خوار و بی مقـدار دیـد، آتـش کینه سیاوش در دلش بیش از پیش زبانه کشید. پس، به نیرنـگ تـازه ای رو آورد تا بتواند آبروی ازدست رفته را باز یابد و سـیاوش را نـزد پـدر خوار سازد. با این اندیشه، پنهانی با زنـی از آشـنایان خـود بـه گفتگـو نشست و او را با افسون و زر و گوهر بسیار فریفت تا دارویی بخورد و بچه ای را که در شکم دارد، بیندازد و در اختیار او بگذارد. زن کـه بـرق زر و گوهر چشم عقلش را کور کرده بود، شـبانه دارویـی خـورد و دو کودک خود را انداخت و در اختیار سودابه گذاشت. سودابه از این کـار زن خشنود شد و لبخندی موذیانه زد. سپس کودکان را در تشتی زریـن گذاشت و در کنار آنان، در میان بستری خوابید و شروع به فغان و نالـه کرد. با شنیدن صدای سودابه، پرستاران شبستان به سـوی او دویدنـد و برگردش حلقه زدند. سودابه با دیدن زنـان، سـخت بـه خـود پیچیـد و بسیار نالید و زاری کرد. پرستاران چون چنین دیدند، انگشت حیرت به دندان گزیدند و بر او دل سوزاندند. پس از آن، نـزد کـاووس رفتنـد و حکایت به او باز گفتند. کاووس آشفته حال و پریشان به شبستان رفت. سودابه با دیدن کاووس در بستر نشست و چون ابر بهاری گریسـت. او پیوسته می نالید و میگفت: “دیدی از ستم سیاوش بر من چه گذشـت؟
کودکان نازنینم از کف رفتند. تـو آن روز او را بـیگنـاه دانسـتی، ولـی اکنون در برابر ستمی که سیاوش بر من روا داشته اسـت، چـه پاسـخی داری؟”
کاووس با دیدن سودابه و کودکان مرده، سخت در شگفت شد:

دل شاه کاووس شـد بـدگمـان

برفت و در اندیشه شد یک زمان

او پس از اندیشه بسیار، ستاره شناسان را نزد خود خواست و داستان کودکان را برای آنان بازگفت و چاره خواست. سـتاره شناسـان هفتـه ای مهلت خواستند. روز هفتم که به سر آمد، ستاره شناسان به کاخ رفتنـد و به آگاهی کاووس رساندند کـه آن دو کـودک از پـدر و مـادر دیگـری هستند و از شاه و سودابه نشانی ندارند.
کاووس از این حکایت با زن خود هیچ نگفت تا در فرصت مناسب پاسخگوی کار او باشد. سودابه که گمان مـی بـرد شـوهر از همـه چیـز بی خبر است، هرگاه که کاووس را در کنار خود می دید، زاری می کرد و از سیاوش به بدی یاد میکرد، حتی از شاه می خواست تا انتقام کودکان مرده اش را از او بگیرد. هنگامیکـه پافشـاری سـودابه از حـد گذشـت، کاووس فرصت را مناسب دید و کسانی را روانه شهر کرد تـا مـادر دو کودک مرده را بیابند و نزد او بیاورند. فرستادگان سرگرم جستجو شدند و پس از مدتی، زن بدسرشت را با خواری نزد کاووس آوردند. شـاه از زن درباره کودکانش پرسید، ولی او سخنی نگفت. شاه به تنبیه و تهدید توسل جست ولی باز هم زن لب نگشود و به گناه خود اعتـراف نکـرد.
کاووس چون در کار زن درمانده شد، بـاز سـتاره شناسـان را نـزد خـود خواســت و ایــنبــار در حضــور ســودابه دربــاره کودکــان از آنــان پرسوجوکرد. ستاره شناسان سخن خویش را تکرار کردند. کـاووس در خشم شد و به سودابه گفت: “اکنون چه سخنی داری، ای زن افسونگر! آیا سخن ستاره شناسان را دروغ میپنداری؟” سـودابه چـون همیشـه در
نزد شاه زاری کرد و گفت: “بله! سخن ستاره شناسان را دروغ میدانـم، زیرا آنان از بیم سیاوش و رستم چنین سخنی به زبان رانده اند.”

سودابه این را گفت و بسیار گریست، به گونه ای که دل کـاووس بـه حال زار او سوخت و اشک از دیدگانش روان شد. پس، سـودابه را بـه شبستان فرستاد و کاخ را خلوت کرد. سپس، سرگرم اندیشه شد. او کـه در کار زن و پسر سخت درمانده بود، از موبدان کمـک خواسـت.پـس، موبدان را نزد خود خواند و داستان سیاوش و سودابه را با آنان در میان
گذاشت. موبد موبدان با شنیدن سخن شاه گفت: “چاره کار آتش است.
باید یکی از آنان از آتش بگذرد. اگر بی گناه باشد، آتـش بـه او گزنـدی نمی رساند.”
کاووس سخن موبد موبدان را پسـندید. سـودابه و سـیاوش را نـزد خود خواست و داستان آتش را با آنان در میان گذاشت. سودابه پـس از شنیدن سخن شاه بی درنگ گفت: “من هیچ گنـاهی نـدارم. سـیاوش دو کودک مرا کشته و گناهکار است، پس نخست او باید از آتش بگذرد.”
کاووس رو به سیاوش کرد و گفت: “چه میگویی، فرزند؟ آیـا ایـن سخن را می پذیری”
سیاوش با رخساری که از اندوه به زردی گراییده بود، گفت: “بلـه، می پذیرم. من برای پاک کردن این داغ ننـگ از پیشـانی ام، آمـاده ام تـا از کوهی از آتش بگذرم.”
گذشتن سیاوش از آتش
به دستور کاووس، ساربانان صد بار شتر هیزم فراهم کردند:

نهادند بر دشـت هیـزم دو کوه

جهانی نظاره شـده هم گروه

سپس به فرمان شاه، دویست مرد آماده شدند و کوه هیـزم هـا را بـه آتش کشیدند. آتش چنان شـعله مـی کشـید کـه گـویی در شـب تیـره، خورشید دمیده است. کاووس و درباریان و مردم بسیاری پیرامون آتش ایستاده بودند که سیاوش از راه رسید. او بر اسب سیاهش نشسته بود و جامه ای سپید برتن داشت. سیاوش چون به نزدیک کـاووس رسـید، از
اسب پیاده شد، دست بر سینه گذاشت و در برابر پدر سـر فـرود آورد. کردار نیکوی سیاوش، عرق شرم بر رخسار کاووس نشاند. بر سر پسـر دست کشید و با او به نرمی سخن گفـت تـا دل آزرده اش را بـه دسـت آورد. صدایش بوی اندوه و گریه داشت. سیاوش به پدر نگریست و بـه آرامی گفت: “شهریارا! اندوهگین مباش که مرا از این کوه آتـش بـاکی
نیست، زیرا بی گناهم و یزدان پاک، خود مرا از آتش رهـایی مـی دهـد.”
سپس، پدر را بدرود گفت و بر اسب نشست و خندان بـه سـوی آتـش روانه شد:

سیاوش چو آمد به آتش فـراز

همــی گفت با داور بی نیاز:

“مـرا ده از این کوه آتش گـذر

رهــا کن تنم را ز شرم پدر”

سیاوش پس از راز و نیاز با آفریدگار یگانه، اسب سیاه را بـه سـوی آتش جهاند. مردم هراسان شدند و ناله و فریادشان دل آسمان را لرزاند.
غریو فریادهـا از دشـت گذشـت و بـه کـاخ کـاووس رسـید. سـودابه بی درنگ خود را به بالای بام رساند. او به کوه آتـش چشـم دوخـت و آرزو کرد که سیاوش در میان شعله های آن بسوزد و خاکستر شـود، امـا چنـدی نگذشـت کـه جوانـه آرزو در دل سـودابه خشـکید و سـیاوش تندرست و شادمان و با لبی خندان از آتش بیرون جهید. آتش هـیچ بـر او کارگر نیفتاده بود. پیراهنش چنان سپید مانده بود که گویی بـه جـای آتش، از میان باغی پرگل گذشته است.
مردمان با دیدن سیاوش، شادمانی بسیار کردند و سـواران لشـکر در پایش زر افشاندند. همه شاد بودند جـز سـودابه. او بـا دیـدن سـیاوش هراسان شد و بر سر و روی خود کوبید. موهایش را کنـد و رخسـارش را به ناخن خراشید و چون ابر بهار گریان شد. سیاوش به نزدیـک پـدر که رسید، از اسب به زیر آمد و زمـین ادب بوسـید. کـاووس بـه پسـر، مهربانی بسیار کرد و گفت: “درود بر تـو جـوان دلاور، پـاک و روشـن روان! به راستی که از چنان مادر پارسا، باید چنین پسر شایسته ای به بـار آید.” پس از این گفتار:

سیاوش را تنـگ در بـرگـرفت

ز کردار بد پوزش اندر گرفت

کاووس، پسر را به کاخ خود برد و از شادمانی، سه روز و سه شـب را به جشن و سرور گذراند. روز چهارم بر تخت نشست، گرز گاوسـر را در دست گرفت و سودابه را نزد خود خواست. با خشـم بـه او نگـاه کرد و گفت: “تو زن بی شرمی هستی و به من بسیار بد کرده ای. دلـم را آزردی و قصد جان فرزندم را داشـتی. پـس، بـودن چـون تـویی روی
زمین، سزاوار نیست.” سپس رو به اطرافیـان خـود کـرد و گفـت: “آیـا مکافات این زن، جز مرگ است؟” و چون بزرگان کشور مهر تأییـد بـر سخن وی زدند، بی درنگ دستور داد که نگهبان، سودابه را ببرد و بـردار کند. سودابه با چشمان گریان دمی به کاووس نگریست و از کاخ بیرون رفت. با رفتن زن، دل کاووس پردرد شد. اوکه پای اراده اش چـون بیـد لــرزان بــود، بــه دنبــال بهانــه ای مــی گشــت تــا ســودابه را از مــرگ برهاند.سیاوش که چنین دید، پیش رفت و در برابر تخت او زانـو زد و گفت: “ای پدر! از شما می خواهم کـه سـودابه را بـه مـن ببخشـید و از گناهش چشم بپوشید. باشد که از این کار پند گیرد و به خود آیـد و از
این پس درستکرداری پیشه کند.”
کاووس که در انتظـار این سخن بود، گره از ابرو بازکرد و بی لحظه ای درنگ گفت: “سخنت را می پذیرم و او را به تو مـی بخشـم.”
سیاوش از پدر سپاسگزاری کـرد، دسـت او را بوسـید و ازکـاخ بیـرون رفت. به فرمان کـاووس، سـودابه را بـه شبسـتان بـاز آوردنـد. پـس از گذشت مدتی، کاووس گناهان زن را از یاد برد و با او همدل و همزبان  شد. سودابه چون شاه را با خود مهربان دید، بار دیگر نیرنگ آغاز کـرد تا شاید این بار کاووس را به پسر بدگمان سازد.

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.