خانه / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – پیمان بستن سیاوش با افراسیاب

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – پیمان بستن سیاوش با افراسیاب

1362508284_siyavash6659644

 

پیمان بستن سیاوش با افراسیاب‬
‫گرسیوز پیکی به توران فرستاد تا پیام سیاوش را به آگاهی شاه برسـاند.‬
‫افراسیاب با دیدن پیک و شنیدن پیام، سـخت در اندیشـه شـد و غمـی‬ سنگین بر دلش نشست، با اینکه گروگان فرستادن دلاوران و نزدیکـان‬ و پس دادن شهرهای ایران را برای خود شکستی سخت میدانست اما با‬ خود گفت: “چاره ای ندارم، زیرا اگر جز این کـنم، آشـتی خـواهی مـرا‬ دروغ میپندارند.” پس، با خاطری ناشـاد صـدنفر از نزدیکـانش را کـه‬
‫رستم نام برده بـود، بـا هـدایای فـراوان بـه نـزد سـیاوش فرسـتاد و از‬ شهرهای ایران نیز عقب نشست:‬

بخارا و سغد و سمرقنـد و چـاج‬

‫سپنجاب و آن کشور و تخت و عاج‬

تهـی کرد و شد با سپه سوی گنگ‬

‫بهانـه نجست و فـریـب و درنــگ‬

رستم و سیاوش و سپاهیان ایـران چـون از کـار افراسـیاب آگـاهی‬ یافتند، بسیار شادمان شـدند. رسـتم گفـت: “کـار همـانگونـه شـد کـه‬ میخواستیم. اکنون باید از در آشتی درآییم و گرسـیوز را روانـه تـوران‬ کنیم.”‬ سیاوش، گرسیوز را با اسبی زرین لگـام و سـلاح و کـلاه و کمـر و‬ خلعت شاهانه نزد افراسیاب فرستاد و سپس با رستم به گفتگو نشست.‬
‫سیاوش گفت: “باید از میان بزرگان سپاه، مردی دانا و سخنور برگـزینیم‬ و او را نزد پدرم روانه سازیم تا آنچه را که بین ما و افراسـیاب گذشـته‬ است، تمام و کمال برای او بازگوید.”‬
‫رسـتم سـری جنبانـد و گفـت: “ای شـاهزاده! مـن پـدرت را نیـک‬ میشناسم و از رفتار و کردار او آگاهی دارم. کـاووس مـردی تنـدخو و‬ تلخ گفتار است که کسی جز من یارای سخن گفتن بـا او را نـدارد. پـس‬ اگر بپذیری ، خودم نـزد پـدرت بـروم و از ایـن داسـتان بـا او سـخن‬
‫بگویم.”‬ سیاوش سخن رستم را پسندید. دبیر را خواست و نامه ای برای پدر‬ نوشت. نخست آفریدگار را سپاس گفت و سپس آنچه را کـه بـین او و‬ افراسیاب گذشته بود برای پدر نوشت. رستم بیدرنگ به بارگاه کاووس‬ رفت. شاه ایران با مهربانی رستم را پذیرفت و او را در کنار خود نشاند.‬
‫از حال سیاوش پرسید و از سرنوشت جنگ جویا شـد. رسـتم از آنچـه‬ بین آنان و افراسیاب گذشته بود، سخن گفت و سپس نامـه سـیاوش را‬ به شاه داد. کاووس چـون نامـه را خوانـد، از خشـم بـر خـود پیچیـد،‬ رخسارش از خشم قیرگون شد و به تندی گفت: “من از سـیاوش توقـع‬ چندانی ندارم، زیرا او جوان اسـت و سـرد وگـرم روزگـار را نچشـیده‬ است، ولی تو که مردی جهاندیده هستی، چرا به این آشـتی تـن دادی،‬ مگر تو بدی های افراسیاب را از یاد برده ای؟ مگر به یـاد نـداری کـه او‬ بارها به سرزمین ما لشکر کشید، شهرهای ما را ویران کرد و مردمـان و‬ سپاهیان را کشت؟ اکنون چه شده که از گناه او چشـم پوشـیده ای؟ آیـا‬ جز این است که فریب او را خورده ای؟ افراسیاب نیرنگباز با فرسـتادن‬ صد سوار بی ارزش خود را رها کرد و شما را فریفت. ولی این را بـدان‬ که من همچون تو اسیر نیرنگ افراسیاب نمیشوم. اکنون پیکـی را نـزد‬ سیاوش میفرستم و از او میخواهم تا هر آنچه را که افراسیاب بـه نـام‬ هدیه و خلعت برای او فرستاده است به آتش بکشد و آن صد گروگـان‬ را نزد من بفرستد تا همه را گردن بزنم. پس از آن نیز به تورانیان بتـازد‬ و کارشان را یکسره کند.”‬ رستم گفتـار تلـخ کـاووس را شـنید و دم نـزد. سـپس اندیشـید و‬ به نرمی گفت: “ای شهریار، اندوهگین مباش و سخن مرا نیـز بشـنو. تـو‬
‫به سیاوش فرمان داده بودی که تا افراسیاب به جنـگ او نیامـده اسـت،‬ سپاه از جیحون نگذراند.افراسیاب نیز به جنگ ما نیامـد و راه آشـتی در‬ پیش گرفت. پس، خردمندانه نبود با کسی که آشتی مـیخواهـد، سـتیزه‬ کنیم. ازآن گذشته، سیاوش اکنون با افراسیاب پیمان آشتی بسته است و‬ پیمان شکنی هم درخور خردمندان و نیـک خواهـان نیسـت. از سـیاوش‬ پیمان شکستن مخواه که این کار را گناه میداند. اگر هم پافشاری کنـی،‬ سر از فرمانت می پیچد و به این پیمان شکنی تن نمی دهد.”‬ کاووس به جای پندگرفتن از سخنان آگاهانه رستم، همچـون اسـپند‬ از جا جست. او با خشم به رستم چشـم دوخـت و بـا درشـتی گفـت:‬ “اینک دانستم که راهنمای سیاوش در این کار تو بوده ای و تمام گناهان‬
‫به گردن توست. به گمانم ناتوان شده ای و یارای جنگیدن بـا دشـمن را‬ نداری. اکنون که چنین است، سپهسالار ایران، طوس را به جای تـو بـه‬ جنگ میفرستم تا دمار از روزگار دشمن برآرد. به تو هم دیگـر نیـازی‬ ندارم. به دنبال کار خود برو و تن آسایی پیشه کن و خوش باش.”‬ رستم از سخنان پرخاشگرانه کاووس سخت رنجید و بـیدرنـگ از‬ بارگاه او بیرون رفت و با همراهانش روانه سیستان شـد. پـس از رفـتن‬ رستم، کاووس، طوس را نزد خود خواست و دستور داد تا سپاهی گران‬ آماده سازد و به جنگ با افراسیاب بشتابد. آنگاه نامـه ای بـرای سـیاوش‬ نوشت و از او خواست که گروگانها را به دربار بفرستد تـا او همـه را‬
‫گردن بزند. سپس سیاوش نیز به جنگ بـا افراسـیاب بشـتابد. اگـر هـم‬ نمی خواهد پیمان خود بشکند و با افراسیاب بجنگد، فرماندهی سـپاه را‬ به طوس بسپارد و خود به بارگاه او بازگردد.‬
‫سیاوش با خواندن نامه پدر، دلش پراندوه شد، با خود اندیشید: “اگر‬ صدگروگان را نزد کاووس بفرستم، همانگونه که خود گفته است، همه‬ را خواهد کشت و گناه این خونها به گردن من خواهد افتـاد. امـا مـن‬ برای انجام این گناهان از یزدان پاک میترسم. اگر هم پیمـان بشـکنم و‬ با شاه توران بجنگم، نزد یزدان پاک شرمنده و سـرافکنده خـواهم شـد.‬
‫حتی نمیتوانم نزد پدر بازگردم، زیرا گرفتارکنایـه هـای پـدر و نیرنـگ‬ سودابه خواهم شد.”‬

سرپیچی کردن سیاوش از فرمان پدر‬

سیاوش چون در کار خود بسیار اندیشه کرد و چـاره ای نیافـت، بـر آن‬ شد تا راز دل را با دو تن از سرداران خود، “بهرام” و “زنگـه شـاوران” در میان بگذارد. پـس، آنـان را نـزد خـود خواسـت و بـا دلـی پـردرد،‬ سخن گفتن آغاز کرد:‬

“بدیشان چنین گفت کز بخت بد‬

همی هر زمان برسرم بد رسد‬

آن هنگام که نزد شاه بودم، از دست سـودابه روزگـارم سـیاه بـود و‬ اکنون که به میدان جنگ آمده ام تا آسوده دل باشم، از دست پـدر آرام و‬ آسایش ندارم. کاش مادر مرا نمی زایید و بـه ایـن تیـره بختـی گرفتـارم‬ نمیکرد.”‬
‫سرداران از دیدن حال زار سیاوش دل آزرده شدند و سبب آشـفتگی‬ او را پرسیدند. سیاوش نامه کاووس را به آنان نشان داد و گفت: “پـدرم‬ از آشتی من با افراسیاب خشنود نیست. او میخواهد که از سوگند خود‬ بازگردم و پیمان شکنی کنم و با شاه توران بجنگم، ولی من از ایـن کـار‬ بیزارم، زیرا برگشتن از سوگند و شکستن پیمان را گناه میدانم.‬

چنین کی پسندد ز من کردگار‬

کجا بردهد گردش روزگار”‬
‫سپس لختی خاموش ماند و به زنگـه شـاوران گفـت: “ای دلیرمـرد!‬ اکنون از تو میخواهم که بـیدرنـگ گـام در راه بگـذاری و صـد مـرد‬ گروگان و هدیه های افراسیاب را به او بازگردانی و به شاه توران بگویی‬ که بر من چه گذشته است. من نیز پس از ایـن بـه سـپاه کـاری نـدارم.‬
‫دست از همه چیز میشویم و به دنبال سرنوشت خود میروم.”‬

شوم گوشه ای جویم اندر جهان‬

که نامم ز کاووس ماند نهان‬

سخنان دردمندانه سیاوش، دل دو سردار را سـوزاند. زنگـه شـاوران‬ گریان شد و بر سودابه و پدرش شـاه هامـاوران نفـرین فرسـتاد. بهـرام‬ اندیشه ای کرد و گفت: “ای شاهزاده، پـدر را رهـا نکـن و از فرمـان او‬ سرمپیچ، زیرا اگر چنین کنی و به رزم با افراسـیاب برنخیـزی، تخـت و‬ تاج را از دست خواهی داد.” سیاوش سخن بهرام را نپذیرفت و گفـت:‬
‫”مرا به تاج و تخت نیازی نیست. برای من فرمان یزدان برتـر از فرمـان‬ شاه است. من به یزدان سوگند یاد کردم و با افراسیاب پیمان بستم. حال‬ چگونه میتـوانم سـوگند خـویش را بشـکنم و آفریـدگار را ناخشـنود‬ سازم؟ اکنون اگر سخنم را نمی پذیرید، از شـما جـدا مـیشـوم و خـود‬ هدیه ها و فرستادگان افراسیاب را به توران میبرم.”‬
‫سرداران که سیاوش را همچـون جـان دوسـت مـیداشـتند، از بـیم‬ جدایی او گریان شدند و آتش به جانشان افتاد:‬

چنیـن گفت زنگه که: ما بنده ایم‬

‫به مهر سپهبـد دل آکنده ایم‬

فدای تو بـادا سـر و جــان ما‬

‫چنیـن باد تا مرگ پیمان ما‬
‫سیاوش که سرداران را به خود وفادار دید، به زنگـه گفـت: “بسـیار‬ خب، اکنون به توران برو و آنچه را که پیش آمده است، برای افراسیاب‬ بگو. آنگاه سیاوش نامه ای نوشـت و در آن از افراسـیاب خواسـت کـه‬ اجازه دهد او از سرزمین توران بگذرد و به شهر امنی برود تا از دسـت‬ پدر در امان باشد. زنگه به راه افتاد. پس از مدتی به توران زمـین رسـید‬ و به درگاه افراسیاب شاه رفت. شاه توران او را به گرمی پذیرفت. زنگـه‬ پیام سیاوش و نامه او را به افراسـیاب داد. افراسـیاب از خوانـدن نامـه‬ سیاوش اندوهگین شد. سپس دبیر را خواست و نامه ای برای او نوشـت‬ و در آن به پشتیبانی خود دلگرمش ساخت. افراسیاب نوشت: “پیامت را‬ شنیدم و از ستمی که از جانب کاووس بر تو رفته است، دلتنـگ شـدم،‬ ولی اندوهگین مباش که من در کنار تو هستم. اگر خواسـتار بازگشـت‬ به ایران باشی، سپاهیان من زیر فرمان تو هستند. اگر هم به توران زمـین‬ بیایی، کمر به خدمتت میبندم. پس غم به دل راه مده و به خاک تـوران‬ گام بگذار و ما را از دیدار خـود شـاد کـن. ایـن را نیـز بـدان کـه اگـر‬ کاووس برای تو پدری نکرد، من همچون پدری مهربان برایـت هسـتم.‬
‫پس به سرزمین من بیا که:‬

همه شهر تـوران برندت نمــاز‬

‫مرا خود به مهر تو آمد نیــاز‬

تو فرزند باشی و مـن چون پدر‬

‫پـدر پیش فرزنـد بسـته کمـر‬

سپـاه و دژ و گنجها آن توسـت‬ ‫

به رفتن بهـانه نبایدت جست”
‫افراسیاب نامه را به زنگه شاوران داد و او را با خلعتی گرانبهاروانه لشکرگاه سیاوش کرد . زنگنه نزد سیاوش رسید, نامه را به دسـتش داد و‬ هر چه دیده و شنیده بود، بـه او بازگفـت. سـیاوش از خوانـدن نامـه و‬ گفته های زنگه شاد شد، اما چیزی نگذشت که به خـود آمـد و اندیشـه‬ کرد: “دشمن ممکن است به ظـاهر دوسـت شـود، ولـی در نهایـت جـز‬ دشمنی از او برنمی آید. در شگفتم چرا پدر باید کاری کنـد کـه دشـمن‬ با من از در مهر درآید!”‬
‫سیاوش پس از اندیشه بسیار، تصمیم به رفتن از ایـران گرفـت. امـا‬ پیش از آن، دست بقلم برد و برای آخرین بار از کاووس شکوه بسیار‬ کرد. او نوشت: “ای پدر! تو به من ستم بسـیار روا داشـتی. سـودابه در‬ کار من افسون کرد، ولی تو به جـای سـرزنش او، مـرا واداشـتی تـا از‬ کوهی از آتـش بگـذرم. پـس از آن، بـرای رهاشـدن از دسـت سـودابه‬ زشت کردار، از شهر و دیارم آواره شدم. خود را در کام اژدها افکنـدم و‬ به جنگ با افراسیاب آمدم. من بدون جنگ و خونریزی، شهرهای ایران‬ را از افراسیاب باز ستاندم، ولی تو به جای ستودن من، دلم را با سـخن‬ تلخت سوزاندی. اکنون که چنین است، از سرزمین تو میروم و خود را‬ به یزدان پاک میسپارم تا او خود چه خواهد.”‬
‫سیاوش با چشم گریـان نامـه را بـه پیـک داد و او را روانـه درگـاه‬ کاووس کرد. سپس سران سپاه را نزد خود خواست و به آنـان سـفارش‬ کرد تا رسیدن طوس، فرمانبردار بهرام باشـند. خـود نیـز سیصـد سـوار‬ برگزید و چون شب فرارسید، با دیدگان اشکبار از جیحون گذشـت و‬
‫راه توران زمین در پیش گرفت.‬

در ادامه داستان : ‫‫رفتن سیاوش به توران زمین‬ و …..

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.