خانه / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – رفتن سیاوش به توران زمین و عروسی کردن با فرنگیس، دختر افراسیاب‬

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – رفتن سیاوش به توران زمین و عروسی کردن با فرنگیس، دختر افراسیاب‬

1362508284_siyavash6659644

 

رفتن سیاوش به توران زمین‬
‫خبر آمدن سـیاوش همچـون بـاد در تـوران زمـین پیچیـد و بـه گـوش‬ افراسیاب رسید. شاه توران شادمان شد و دستور داد تا پیران بـا سـپاه و‬ پیل و تخت فیروزه و درفش پرنیانی و صـد اسـب تنـدرو و بـا شـکوه‬ بسیار به پیشباز سیاوش برود. پیران چنین کرد. چون به سیاوش رسـید،‬ از اسب فرود آمد و سر و رویش را بوسید. سپس گفت: “یزدان پـاک را‬
‫سپاس که تو را تندرست میبینم. به توران زمین خوش آمدی. امیـدوارم‬ همیشه شادمان باشی. من نیـز در خـدمت تـو هسـتم و همیشـه یـار و‬ غمخوارت خواهم بود.” سیاوش از گفتار پیران شاد شد و همپای او بـه‬ راه افتاد. از شهرهای بسـیاری گذشـتند. در هـر شـهر مـرم بـه پیشـباز‬ سیاوش میشتافتند و از شوق دیـدارش شـادی و پـایکوبی مـیکردنـد.‬
‫سیاوش با دیدن آن منظره هـا بـه یـاد زمـانی افتـاد کـه از زابلسـتان بـه‬ کابلستان و به مهمانی رستم میرفت. پس، بی اختیار اشک از چشـمانش‬ روان شد. یاد ایران دمی از خاطرش پاک نمی شد و اشک حسـرت نیـر‬ پیوسته از جویبار چشمانش جاری بود. در این هنگام، او رو بـه سـوی‬ دیگر گرداند تا پیران از غم دلش آگاه نشود. امـا پیـران کـه پنهـانی بـه‬ سیاوش می نگریست، از حال زار او آگاه شد و بـرای دلـداریش چنـین‬ گفت: “ای فرزند! سخن دل با من بگو که میدانـم از چـه انـدوهگینی.‬
‫دوری از سرزمین ایران آزارت می دهد و آینده را تاریک می بینـی. ولـی من از تو میخواهم که در توران بمانی و افراسیاب را همچون پدر خود‬ بدانی. گر چه او به بدی شهره است، ولی بدان که سخت آرزوی دیدار‬ تو را دارد. من نیز از خویشـان و سـرداران او هسـتم و نـزد او آبرویـی دارم. افراسیاب در کارها به راهنمایی من نیازمند است. از اینها گذشـته،‬ من گنج و زر و مال و گوسـفندان بسـیار دارم و هـر چـه بخـواهی در‬ اختیارت میگذارم. پس، گره از ابرو بگشا و در توران زمین بمـان و بـه‬ جایی دیگر مرو!”‬
‫سیاوش اشک از دیدگان پاک کرد و به پیران گفت: “ای پیر فرزانه!‬ با من پیمان دوستی ببند تا بدانم که در این سرزمین آسوده دل هسـتم و‬ گزندی به من نخواهد رسید. اگرچنین نکنی، من از توران زمین خـواهم‬ رفت.” پیران با سیاوش پیمان بست و به مهر خود و افراسیاب دلگرمش‬ ساخت. سیاوش از گفتار پیران شاد شد و روانش آرام گرفـت. آنهـا بـه‬
‫راهشان ادامه دادند و خندان و شـادمان بـه درگـاه افراسـیاب رسـیدند.‬
‫افراسیاب با دیدن سیاوش، پیاده به پیشبازش آمـد، بـر سـر و چشـمش‬ بوسه زد و گفت: “خوش آمدی که با آمدنت جنگ و دشمنی از میان مـا‬ رخت بربست. بدان که:‬

کنون شهر توران تو را بنده اند‬

همـه دل به مهر تو آکنده انـد‬

من و وزیرم پیران، با جان و دل کمر بـه خـدمت تـو مـی بنـدیم. او‬ همچون خویش و یار توست و من نیز مانند پدر در کنارت هستم.”‬

سیاوش به افراسیاب آفرین گفت و از او سپاسگزاری کرد.
‫افراسیاب خشنود و شادمان دست سیاوش را در دست گرفت و او را به‬ کاخ خود برد. اندکی با او به گفتگو نشست و سپس فرمان داد تا کاخی‬ آراستند و در اختیار سیاوش گذاشتند. سیاوش به جایگاه خـود رفـت و‬ در تنهایی سرگرم اندیشه شد.‬
‫چند روزی که از اقامت سیاوش در سرزمین توران گذشت، مهـر او‬ چنان در دل افراسیاب نشسـت کـه شـبی بـدون دیـدار او، خـواب بـه‬ چشمانش نمی آمد. یکی از شبها افراسیاب به سیاوش گفت: “شنیده ام‬ تو در چوگان بازی مانند نداری. دلم میخواهد پگاه فردا به میدان برویم‬ و زمانی را به بازی بپردازیم و شاد باشـیم.” سـیاوش گفـت: “ای شـاه!‬
‫همیشه شادمان و جاودان باشی. من گوش به فرمـان تـو دارم، ولـی در‬ چوگان یارای برابری با شما را نـدارم، زیـرا شـنیده ام کـه تـو در بـازی‬ چوگان سرآمد روزگار هستی.”‬
‫افراسیاب خندید و گفت: “بهانه نیاور و با من به میدان چوگـان بیـا!‬
‫میخواهم هنر خود را به من و سـردارانم نشـان بـدهی و دل مـرا شـاد‬ کنی.”‬
‫سیاوش ناگزیر سخن افراسیاب را پذیرفت و بامداد روز بعـد بـا او‬ به میدان چوگان رفت. در میدان، افراسیاب چند تن از تورانیان را بـرای‬ بازی برگزید و چند تن را نزد سیاوش فرستاد. سیاوش که چنـین دیـد،‬ به افراسیاب گفت: “اگر شاه اجازه فرماید، یاران خود را از میان ایرانیان‬ همراهم برگزینم.” افراسیاب پذیرفت و سیاوش هفت تن از یاران خـود‬ را برای بازی برگزید. وقتی او پا به میدان گذاشت، چنان از خـود هنـر‬ نشان داد که افراسیاب و تورانیان شـگفت زده و حیـران شـدند. پـس از‬ پایان بازی، همه شاد و خندان به کاخ بازگشتند. افراسیاب برای سیاوش‬ بزمی آراست و به او خلعت فراوان داد. سپس به سـیاوش گفـت: “روز‬ خوبی را به سر آوردیم. میخواهم روزی را نیز در شکارگاه کنـار هـم‬ باشیم.” سیاوش گفت: »هرروز که شاه فرماید، میپذیرم.«‬ افراسیاب روزی را برگزید و در آن روز با هم به نخجیرگـاه رفتنـد.‬
‫سیاوش در نخجیرگاه نیز همچون زمین چوگان از خود هنر بسیار نشان‬ داد و چشم افراسیاب و یارانش را خیره کرد.‬
عروسی کردن سیاوش با فرنگیس، دختر افراسیاب‬
‫روزی سیاوش و پیران نشسته بودنـد و از هـر دری سـخن مـی گفتنـد.‬
‫پیران گفت: “فرزندم! تو نه برادری داری و نه زنی! پدرت کـاووس نیـز‬ پیر شده است و دیر یا زود از جهان خواهد رفت و تو بر جای او تکیـه‬ خواهی زد. پس شایسته نیست که تنها باشـی، بنـابراین بایـد همسـری‬ برگزینی. دختری که شایسته همسری تو باشد، کسی نیست جز یکی از‬ دختران افراسیاب به نام فرنگیس. این را نیز بدان که افراسـیاب بـه تـو‬
‫دلبستگی فراوان دارد. اگر دختر او را به همسری برگزینی، این‬ دلبستگی و مهر او به تو، دو چندان خواهد شد:‬
‫چنان دان که خرم بهـارش تـویی‬ ‫

نگارش تویی، غمگسارش تویی‬

شب و روز روشـن روانش تویـی‬ ‫

دل و جان و هوش توانش تویی‬

چو با او تو پیوستـه خـون شـوی‬

‫از این پایه هر دم به افزون شوی‬

پــس پــرده شهریـــار جهــان‬ ‫

سـه ماهسـت با زیور اندر نهان‬

فرنگیـس بهتــر ز خوبـــان اوی ‫

نبینی به گیتی چنان روی و موی‬

از میان سه دختر شاه، فرنگیس هم زیباست و هم خردمند و دانـا و‬هنرپرور. در توران زمین دختری جز او نمی یابم که شایسته همسری تـو‬ باشد. پس اگر اجازه دهی، نزد افراسیاب روم و با او در اینبـاره سـخن‬ گویم.” سیاوش اندیشه ای کرد و گفت: “اکنون که بناست مـن از ایـران‬ دور باشم و در این جایگاه بمانم، بهتر است به سـخنت گـوش دهـم و‬ آنچه میگویی همان کنم.” سپس آهی کشید و اشک از دیـدگانش روان‬ شد. پیران، سیاوش را دلداری داد و سپس نزد افراسیاب رفـت و بـه او‬ گفت: “سیاوش، دخترت فرنگیس را خواستگاری کـرده اسـت و پاسـخ‬ شاه را میخواهد.” افراسیاب اندیشه ای کرد و گفت: “تو در اینباره چـه‬
‫میگویی؟” پیران گفت: “من این پیونـد را بسـیار نیکـو مـی بیـنم.” شـاه‬ توران پاسخ داد: »اکنون که چنین است، میپذیرم.”‬
‫پیران، شادمان نزد سیاوش رفت و پاسخ شاه را به آگاهی او رسـاند.‬ سپس به سرای خود رفت تا مقدمات عروسی را فـراهم کنـد. او هـزار‬ دست جامه زربفت، طبق هـایی از زبرجـد و جامـهای از فیـروزه پـر از‬ مشک و عود، شصت بار شتر گستردنی، مقدار زیادی طـلا و جـواهر و‬ سیصد کنیز و غلام روانه کاخ افراسیاب کرد. چون یک هفته از عروسی‬ سیاوش و فرنگیس گذشت، افراسیاب مقـدار زیـادی پـول و جـواهر و‬ اسب و گوسفند به سیاوش بخشید و حکومت بخشی از سرزمین توران‬ را هم به او واگذار کرد. پس از یـکسـال، افراسـیاب کسـی را نـزد او‬ فرستاد و پیام داد که اگر از ماندن در سـرزمین تـوران خسـته و دلگیـر‬ شده است، میتواند به سرزمین دیگری برود. سیاوش از این پیام بسـیار‬ خشنود شد و مقدمات سفر را فراهم کرد. سپاهی آراسـت و بـه همـراه‬ فرنگیس و پیران، راه مقصدی ناپیدا را در پیش گرفت.‬
‫آنان در راه خود از سرزمین های بسیاری گذشتند تا به ختن ، زادگاه‬ پیران رسیدند. یک ماه در ختن ماندند و روزها و شبهـا را بـه شـادی‬ گذراندند. سپس، دوباره بار سفر بستند و به سوی جایگـاه دیگـری بـه‬ حرکت درآمدند. مدتی اسب تاختند تا به جایی خوش آب و هوا و سبز‬ و خرم رسیدند که:‬

به یکسویش دریا و یکسوی کوه‬ ‫

به یکسوی نخجیر، دور از گروه‬

درختـــان بسیــــار و آب روان‬ ‫

همـی شد دل سالخورده جـوان‬

سیاوش به دیدن آنجا دلشـاد شـد و بـه پیـران گفـت: “ایـن همـان‬ جایگاهی است که در پی آن بودم. میخواهم در اینجا شهری بسازم که‬ مانند نداشته باشد و در آن به نیکی روزگار بگذرانم.”
ساخته شدن گنگ دژ به دست سیاوش‬
‫سیاوش مدتی کوشید و شهری به نام گنگ دژ را بنا نهاد. گنگ دژ هوایی‬ دلپذیر، زمینـی سـبز و خـرم و جویبارهـایی فـراوان داشـت. سـیاوش،‬ گرداگرد شـهر دیـواری بلنـد کشـید و در آن کـاخ و ایـوان و میـدان و‬ ساختمانهای دیدنی بسیار ساخت:‬

بسازید جایی چنان چون بهشت‬ ‫

گل و سنبل و نرگس و لاله کشت‬

خوش وخرم و خوب و آراسته‬ ‫

به هـرجـای گنجی پر از خواسته‬

وقتی شهر ساخته شد، سیاوش ستاره شناسان را نزد خود خواست و‬ گفت: “اکنون بگویید تا بدانم روزگار من در اینجا چگونه سپری خواهد‬ شد؟‬

از او فرّ و بختم به سامـان بود‬

و یا دل ز کرده پشیمان بود؟”

ستاره شناسان اندیشه کردند و گفتند: “سـاختن ایـن شـهر بـرای تـو‬ فرخنده نیست و در آن به خوبی روزگار نخواهی گذراند.”
‫سیاوش از گفتار ستاره شناسان دل آزرده و پریشان شد و اشک خانـه‬ دیدگانش را پرکرد. از کـاخ بـه در آمـد و وارد بـاغ شـد. در بـاغ گـام‬ برمیداشت و میگریست که ناگهان پیران را بر سر راه خود دید. پیـران‬ شگفت زده شد و از سـیاوش، سـبب پریشـانی اش را پرسـید. سـیاوش‬ گفت: “از بخت بد خود میگـریم. دل خـوش کـرده بـودم کـه شـهری‬ ساخته ام و در آن به آرامی روزگار می گذرانم، اما چـرخ بـازیگر چنـین‬ نمی خواهـد و دل مـن بایـد پیوسـته آشـیانه رنـج و درد باشـد. گـویی‬ شادیها از آن من نیست و وجودم را با غم سرشته اند. من فرجـام کـار‬ خویش را تیره و تار میبینم. دلم گـواهی مـی دهـد کـه زنـدگی درازی‬ ندارم و روزی افراسیاب خون مرا خواهد ریخـت. پیـران دسـتی برسـر‬ سیاوش کشید، اشک از دیدگانش پاک کرد و گفـت: “فرزنـدم! آسـوده‬ باش و این اندیشه های بی اساس را از سر بیرون کـن کـه هرگـز چنـین‬ نخواهد شد. افراسیاب پشت و پناه توست و چون جـان شـیرین تـو را‬ دوست دارد. من نیز تا جان در بدن دارم، یار و یاور تو خواهم بود.”‬
‫سیاوش آهی جگرسوز کشید و گفت: “ای پیر فرزانه، از تو‬ سپاسگزارم! تو مردی نیکوگفتار و خوب کرداری. تو رازدار منـی. پـس،‬ امروز رازی را با تو در میان می گذارم و بیهـوده نیـر نمـیگـویم. بـرایم‬ چون روز روشن است که زمـانی نـه چنـدان دور، بـیگنـاه بـه دسـت‬
‫افراسیاب کشته میشوم. تو در آن زمان، پیمانت را با مـن نمـی شـکنی،‬ ولی روزگار پیمان شکن است. پس از مرگ من، جنگی سخت بین ایران‬ و توران درخواهد گرفت. مردمان زیادی بـه خونخـواهی مـن از ایـران‬ برخواهند خواست و روزگار روشن را در برابر چشم افراسیاب تیـره و‬ ‫تار خواهند کرد:‬

از ایران و توران برآیـد خـروش‬

جهانی ز خون من آید به جوش‬

در آن روز، افراسیاب از گفتار و کردار خود پشـیمان خواهـد شـد،‬ ولی پشیمانی دیگر سودی ندارد.”‬
‫پیران از سخنان سیاوش بر خود لرزید. دلش پردرد شـد و بـا خـود‬ گفت: “براستی اگرچنین شود که او میگوید، گناهی بزرگ به گردن من‬ است، زیرا من بودم که سـیاوش را بـا امیـد فـراوان بـه ایـن سـرزمین‬ کشاندم.” پیران سخت دل آزرده شد، ولی غـم خـویش نهـان کـرد و بـا‬ مهربانی گفت: “ای فرزند، بـی تردیـد دوری از ایـران و یـاد آشـنایان و‬ یاران، تو را چنین اندوهگین ساخته است. پس غم از دل به درکن و بـه‬ آینده امیدوار باش که تخت شاهی ایران در انتظار توست.” پـس از آن،‬ پیران سخنان دلگرم کننده بسیاری به سیاوش گفت و خانـه دلـش را بـه‬ چراغ امید روشن کرد و او را به کاخ بازگرداند.‬
‫چون از این گفتگو هفته ای گذشت، نامـه ای از افراسـیاب بـه پیـران‬ رسید. افراسیاب در نامه از پیران خواسته بود تا با سپاهی گران بـه مـرز‬ هند و شهرهای اطراف رود سند سـفر کنـد و از مـردم آن سـامان بـاج‬ سالانه را بگیرد. پیران سپاه آراست و به سیاوش بـدرود گفـت و آنگـاه‬ راهی سرزمین هند شد.‬

در ادامه داستان : ‫‫ ‫بناکردن شهر سیاوش گرد‬  ‬ و …..

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.