خانه / Biography / شرح حال مختصر سنائی

شرح حال مختصر سنائی

سنایی غزنوی

 

شرح حال مختصر الشیخ الکامل مجدود بن آدم سنائی در ذیل ذکر غزنین‬ ‫ازکتاب شریف حدائق السیاحه‬ ‫حضرت حاج زین العابدین شیروانی مستعلیشاه‬
ذکر غزنین– به فتح غین و سکون زاء ونون معالیاء و سکون نون ثانی شـهری عظـیم بـوده و اکنـون قصبه ایسـت‬ دلگشا و محلی است بهجتفزا آبش معتدل و هوایش به سردی مایل از اقلیم سیم طولش از جزایرخالدات تـدک‬ و عرضش از خـط اسـتوا لحلـد آن شـهر در دامـن کـوه اتفـاق افتـاده و سـمت شـمالش فیالجملـه گرفتـه و سـایر‬ اطــرافش گشــاده اســت وی در راه کابــل و قنــدهار واقــع و قــرب دوهــزار خانــه در اوســت و بیســت قریــه معمــوره‬
‫مضافات اوست، مـردمش حنفـی مـذهب و طایفـه متعصّـب و بی ادبنـد، غلّـه اش فـراوان و میـوه اش ارزان اسـت‬ قدیمالایام دارالملک کشور زابل و دارالسلطنه ملک غزنویـه بـوده، وگوینـد در زمـان دولـت سـلطان محمـود هـزار‬ مسجد وهزار مدرسه دارا بوده و چون سلطان حسین جهانسوز غوری آنجا را مسخّر نمود مـدت هفـت شـبانه روز‬ آتش برافروخت و تمامی عمارات و محلات و بقاع و قلاع آنجا را بسوخت و بعد از آن مدتی که ملوک غزنویه‬
‫حکومت داشتند معمور بود، و بعـد از انقـراض دولـت ایشـان سـیّما در زمـان چنگیزخـان روی بـه خرابـی نمـود،‬ رودی در کنار آن شهر جاری و بر بعضی خانه های آنجا ساری است منبع آن رود از جبال هزار و ازسـمت شـمال‬ آنجا برمی خیزد و به طرف جنوب روان است و طایفـه ای از طوایـف هـزاره قریـب بـدان مکـان اسـت، اشـخاص‬ عظیم الشأن و جلیل القدر از آن دیار بسیار برخاسته اندکه به زیور معانی و فضایل آراسته و پیراسـته منجملـه ملـوک‬
‫غزنویه چهارده نفر بودند و مدت نود و هشـت سـال سـلطنت نمودنـد احـوال ایشـان در کتـب مبسـوطه بـه طریـق‬ تفصیل مسطور وفقیر نیز درکتاب ریاضالسیاحه اجمالاً مذکور نمود، و دیگر از فرقه عرفا شیخ نجمالدین کبری و‬ شیخ سعید پسرعمّ حکیم سنائی بوده و شـیخ مجـدودبن آدم السّـنائی وی بغایـت بـزرگ بـوده و ممـدوح عرفـا و‬ شعراست و سیدحسن واعظ بسیار فاضل بوده از آن دیار ظهور نموده اند، در کتب اخبار آورده اندکه سبب آگاهی‬ حکیم سنائی آن بوده که در بدو حال قصیده ای فرموده در هنگامی که سلطان ابراهیم غزنوی به تسخیر قلاع کفر‬ هندوســتان عــازم بــود آنجنــاب می خواســت بــه عــرض ســلطان رســاند و از آن شــهریار جــایزه ســتاند، در آن شــهر‬ دیوانه ای بود مشهور بلای خوارچه که لای شراب خوردی و سخنان مسـتانه بـر زبـان آوردی، شـیخ بـدر حمّـامی‬ رسید و ازگلخن حمام آوازی شنیدکه لای خوار می گوید، پرکن قدحی بکوری چشم سـلطان تـا بخـورم و از ایـن‬ خیالات بگذرم، ساقی گفت سلطان مردی غازی و سرور میـدان سـرافرازی اسـت، لای خـوارگفـت پـس مـردک‬ ناخوشنود و بی مدرک نامحمود است زیرا که آنچه تحت حکم آورده آن را ضبط نکرده وکار اسلام انجـام نـداده‬ روی به ملک کفار نهاده است و اسلامیان از ظلم عاملان او پریشان و او بـه جهـت مـال عـازم هندوسـتان اسـت،‬ نوبت دیگرگفت پرکن قدحی به کوری چشم سنائی شاعر، سـاقی گفـت سـنائی شـاعرگرانمایـه و فاضـل بلندپایـه‬ مردی لطیف و شخصی ظریف است، لای خوارگفت اگر لطیف طبع بودی به شغلی که به کار وی نمی آیـد و در‬ روز شمار عقده ای ازکار او نمی گشاید اشتغال ننمودی اگر فردا از وی سؤال کنندکه به درگـاه مـا چـه آوردی؟ و‬ برای آخرت در دنیا چه کارکردی؟ خواهدگفت که مدح سلطان آورده ام! وگزاف چند و لاف ناپسندگرد کرده ام!‬
‫نمی داندکه او را برای چه کار آفریده اند و اوبه چه کـار مشـغول گردیـده اسـت، چـون حکـیم ایـن کلمـات بلنـد و‬ سخنان خردپسند از لای خوار بشنید متنبّه گشته حال وی متغیّر گردید و از خواب غفلـت بیـدار و از مسـتی خطـا‬ هشیارگشت و از جهان و منصـب آن یکبـاره درگذشـت، و ماننـد عنقـا در قـاف انـزوا منـزل گرفـت و بهـرام شـاه‬ خواست خواهر خود را به شیخ دهد نپذیرفت، و به سفر حرمین الشریفین عزیمت نمود و در حال مراجعت خواجه‬
‫یوسف همدانی را ملاقات فرمود و ازیمن همت و حسن تربیت خواجه شیخ را درجه عالی حاصل گشـت اللّهـم‬ ارزقنا  منقول است که جناب شـیخ همـواره منـزوی بـودی و از مخالطـت ابنـای زمـان اعـراض نمـودی، یکـی از‬ ارباب شوکت عزیمت آن کرد که به ملازمت شیخ برسد و از فـیض خـدمت و زیـارت آن بزرگـوار بهره منـدگـردد،‬ جناب شیخ مکتوبی نوشته به وی ارسال نمود و در آن بسی لطایف درج فرمود و این چندکلمه از آنجاست؛ ایـن‬
‫داعی را عقل و روح در پیش خدمت است و لیکن بنیه ضعیف دارد که طاقـت تفقّـد و قـوّت تعهـد نـدارد و انّ‬ الملوک اذادخلوا قریهً أفسدوها  کلاته مندرس چه طاقت بارگاه جبّـاران دارد، و شـیرزده ناقـه چـه تـاب پنجـه‬ شیران آرد، باری عزّ اسمه داندکه هر بارکه سراپرده حشمت ایشان دراین خطیره مختصر زدند حاجب آمده است‬ این ضعیف منزوی را رخت عافیت به قرب خانه غولان برده و بضـاعت قناعـت را بـه همراهـان خضـر و الیـاس‬ سرپده، اکنون به بزرگی که ذوالفضل الکبیر به آن بزرگ دین و دنیا کرده است که گوشه دل این گوشه گرفته را به‬ تفقد سایس خود خراب نکند، که چشم حقیر این بنده نه سزای حشم قرین خداوندی است.‬
‫چه خوب مناسب است حال فقیر در این، مخفی نماندکه جمعی از ارباب دولت و اصحاب ثـروت قصـد دیـدن‬ این گوشه گیر می کنند و عزم ملاقات می نمایند فقیر را با لذّات میـل بـه مجالسـت و اخـتلاط ابنـای زمـان نیسـت‬ چون بر وفق تقدیر اتفاق می افتد و مجالست ایشان روی می دهد، مأمول دارندکه مانند سایر اهل زمان بـا ایشـان‬ سلوک شود و بر طبق مسلک ایشان معمـول گـردد، و چـون اکثـر بـل یکسـر ابنـای دنیـا بـا اربـاب جـاه و جـلال و‬
‫صاحبان دولت و اقبال تملّق و مداهنه می کنند و ستایش های بارد و مدح های بی جا و تعظیمات بی موقع وکرنش های ‬ بی موضع می نمایند، و این متملقان و خوش آمدگویان بیشتر در لباس خـواص و درکسـوت دانشـمندان اختصـاص‬ دارند و خود را زبده روزگار و قدوه اهل دیار پندارند، لهذا این مجالست و معاشرت باعث غـرور و سـبب کـبر و‬ نخوت و موجب تفرعن و عجب می شود و از هرکس اینگونه معامله توقع و مامول دارند، و این ضعیف را حـال‬ تملّق و عادت مداهنه و طاقت خوشآمد نیست زیرا که مدتالعمر مرتکـب ایـن طـور مجالسـت نبـوده و تملـق و‬ مداهنه ننموده، از بدایت حال تا نهایت احـوال احـدی را تملـق نکـرده در هنگـام شـباب در عتبـات عالیـات بـه تحصیل علوم مشغول بودم وکسب دانش وکمال می نمودم و چون به سن رشد و تمیز رسیدم طالب حـق شـده در‬ معموره عالم گردیدم، و نفس را به نان خشک و لباس کهنه عادت دادم و پای به درگاه شاه و وزیر و خان و امیر‬ ننهادم، و عجز و نیاز بجز به درگاه خداوند بنده نواز نبردم وکار و بار خـویش را بـه تقـدیر حضـرت بـاری تعـالی‬ سرپدم، به موجب عزّ من قنع و ذلّ من طمع دامن قناعت را به لوث طمع نیالودم و قرب چهـل و هشـت سـال‬ از عمر فقیر می گذرد در این مدت هرگز در قید امور دنیا نبودم، جمعی که لمرضات الله و لوجه الله با این ضعیف‬ معاشرت می نمایند و لوازم مودّت و محبت و مروّت و مردمی را به تقدیم می رسانند و بعضـی دیگـر بنـابر تبـاین‬ حال و عدم ارتباط معنوی و حاصل نشدن مامول ایشان وحشت و نفرت می کنند، و بعضی دیگـر بـه موجـب آیـه‬ کریمه یحسدون النّاس علی ماآتهم الله من فضله حسد می برند و برخی دیگر به مصداق آیه اولئک کالانعام‬ بلهم أضلّ سیرت نادانی و شرارت خود را به ظهور می آورند، و گروهی که فقیر را ندیده انـد و بـه صـحبت حقیـر‬ نرسیده اند به گفته اراذل چند ورنود خودپسند رجماً للغیت از مضمون آیه کریمه یـا ایهـا الّـذین آمنـوا اجتنبـوا‬ کثیراً من الظّن إنّ بعض الظّن اثم اندیشه ننموده به مجرّد ظن و گمان کلماتی که دور از حـال فقیـر و بعیـد از‬ ‬روش حقیر است می گویند و می شنوند، نه از باری تعالی شرم و نه از رسول خدا آزرم دارند، و فقیر جزای ایشان‬ را حواله به تقدیر نموده و سزای آنها را به ایزد تعالی حواله کرده ام:‬

‫چه می گویم که دور افتاده ام از راه‬
‫فذرهم بعدما جائت قل الله‬

*
کــه بــود آنکــه فــرو کوفــت کــوس در غــزنین
‫کـــه بـــود آنکـــه علـــم بـــر فراشـــت در غـــزنین‬
‫محـــــیط فقـــــر ســـــنائی کـــــه از حدیقـــــه او‬ ‫
تـــــوان گرفـــــت عروســـــان خلـــــد را کـــــابین‬
چــه رازهــا اســت در آن نامــه حکــم مضــمر‬ ‫
چـــه گنجهـــا اســـت در آن دفـــترکمـــال دفـــین‬
ز ابتـــــدای جهـــــان تـــــا بـــــانقراض ســـــپهر‬
‫ز صــــــبح اول آفــــــاق تــــــا بشــــــام مبــــــین‬
‫ در این گروه چه او نیست هیچ خورد و بزرگ‬
‫در ایــن میانــه از ای ـن نیســت هــیچ فــرد مهــین‬

‫آن بزرگوار از عظماء روزگار و ازکبرای شعرا و صوفیه عالى مقدار است از مبدأ به فیض خاص مخصوص بـوده‬ و در جمیع السنه آنجناب ستوده است عارف قیومی مولانا رومی با وجود آن فضل وکمال خود را از متابعـان آن‬ بزرگوار می داند و می گوید:‬
‫‬
‫مــــــا از پــــــی ســــــنائی و عطــــــار آمــــــدیم‬
‫عطـــــار روح بـــــود و ســـــنائی دو چشـــــم او‬
‫و جای دیگر در مثنوی می فرماید‬
‫از حکــــــــیم غزنــــــــوی بشــــــــنو تمــــــــام‬
‫تــــرک جوشــــی کــــرده ام مــــن نــــیم خــــام‬
‫و فرقه شعرا حکیم انوری و حکیم خاقانی کمال اعتقاد بدان جناب دارند اسم شریفش مجدود و کنیتش ابوالمجد‬ و تخلصش سنائی است با پدر شیخ رضی الدین علی لالا پسر عم بوده و از مریـدان خواجـه ابویعقـوب یوسـف‬ همدانی است.‬

‫وفات جناب شیخ اتمام حدیقه بوده یعنی در سنه پانصد و بیست و پنج روی نموده در همان دیار مـدفون گردیـد‬. ‫وفات جناب شیخ اتمام حدیقه بوده یعنی در سنه پانصد و بیست و پنج روی نموده در همان دیار مـدفون گردیـد‬.
‫آن جناب کتب مفیده تصنیف فرموده است ماننـد: حدیقـه، و طریـق التحقیـق، وکارنامـه بلـخ، والـه نامـه همگـی‬ منتظم است و دیوان نیز از آن بزرگوار در صفحۀ روزگار یادگار اسـت، الحـق جمیـع تالیفـات آن جنـاب عـدیل و‬ نظیر ندارد سیما کتاب حدیقه آن مقدار بیان اذواق و مواجیـد و اظهـار معرفـت و توحیـد ننمـوده کـه کسـی بیـان‬ نموده باشد‬ .

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.