خانه / Short Stories / داستان های کوتاه / داستان کوتاه : عشق مجازی اثر ستایش

داستان کوتاه : عشق مجازی اثر ستایش

🌸برگی از یک نوشته 🌸

💜💜عشق مجازی💜💜

وقتی او را دید توجهش را جلب کرد چهره ای جذاب داشت و شاید متفاوت، کنجکاو شد پی جویش شد تا حدودی میتوانست حدس بزند ولی میخواست بداند کیست از کجاست مردد بود پیغام دهد یا نه، دل دل میکرد روزها بود که با خودش کلنجار میرفت آیا جواب خواهد داد یا نه بالاخره دل را به دریا زد و پیغام داد.
یک پیغام دوستانه و صمیمی، انگار سالها بود میشناختش اما درون یک سوال ساده و صمیمی صدها پرسش بود و پاسخ همه را دخترک با صداقت تمام داد سوالهای مکرر و تعریف و تمجید که خوشایند هر کسی میتواند باشد، کم کم آشناییون بیشتر شد و پیغامها زیاد، دخترک ترسید چون خیلی احساساتی بود و عاشق پیشه و تخیلی، جوری در خیلاتش غرق میشد که انگار در واقعیت زندگی میکند.
یک شب در خیالاتش حس کرد که که او در گوشش نجوا کرد که از تکرار خسته ام و تنهایی خسته ام کرده، در میان انبوه مردم احساس تنهایی میکنم، یادم رفت بگویم او از بزرگان شهر بود و تقریبا تمام شهر اورا میشناختند ولی گوشه ای از دلش خالی بود دنبال یک هم صحبت بود کسی که حرف دلش را گوش کند.
حرف زد از همه جا، کار، زندگی وعشق خانواده ودخترک میترسید پشت این حرفها نجوایی آهسته در گوشش زمزمه عشق خواهد خواند و سرود دوست داشتن برایش خواهد سرود.
به حقیقت پیوست، در گوشش نغمه عشق خواند و نجوای دوست داشتن زمزمه کرد دخترک باورش کرد ولی او هرگز دخترک را دوست نداشت به او دل نبسته بود، این همه تکرار او را وابسته کرده بود نه به دخترک بلکه به کلماتی که برایش مینوشت چون کلماتش روح داشت و تا عمق جان نفوذ میکرد، دخترک میدانست خواهد رفت مثل همه اونهایی که آتش تند عشق دارند و ادعای دوست داشتن میکنند وخیلی زود خسته می شوند، ولی خودش را گول زد و بهش گفت که قلبش را بروی هیچکس باز نخواهد کرد، کلیدش را گم کرده، اما او گفت اگر پیدا کنم از آن من خواهد بود.
دخترک جواب نداد ولی دلش لرزید از آن شب که دلش لرزید خیلی میترسید آخه او دریچه ای به قلبش باز کرده بود بدون اینکه دنبال کلید بگردد مدتها میگذشت او در پرسه های خیالی دخترک، همه جا همراهش بود، در کوچه ها تنگ و باریک، در میان جنگلهای انبوه، در سواحل زیبا در هوای بارانی و سرد پاییز وقتی خش خش برگها زیر پایش قلبش را بوجد میاوردند همه جا در کنارش بود وقتی با او بود زمان از دستش در میرفت انگار که منتظرست زمانشان بهم نزدیک شود یادم رفت بگویم که زمان آنها با هم خیلی فاصله داشت و هراس دخترک بخاطر اختلاف زمان بود که حرفهایش رانخواهد فهمید.
اون روز آمد، روزیکه بانویی خوش چهره در انتهای کوچه بن بستی که با هم قدم میزدند منتظر او بود و دخترک میدانست که کسی منتظر است وکسی چشم براه.
یکدفعه در اوج احساس نگاشتن بود جوابی نیامد هر چه نوشت پاسخی نبود، نکند اتفاقی افتاده نگران شد چون هرگز به تنهایی در کوچه های پاییز قدم نزده بود وقتی سردش میشد، او بارانی بلند مشکی اش را روی دوشهای دخترک میانداخت.
دل دخترک ریخت همان شد که حدش را میزد بانویی که در انتهای کوچه بن بست که با هم قدم میزدند انتظار او را میکشید، صدایش کرد او رفت، داشت قبض روح میشد، به یک درخواست تسلیم شد دخترک گفت دیگر ترا نخواهم دید چون کسی منتظر توست، براحتی پذیرفت نه گفت بمان نه گفت نرو.
از آن روز دخترک دریچه های قلبش را تماما بست صفحه سفید را مسدود کرد چون دلهره و اضطراب رابوضوح در نوشته هایش خواند تصمیم گرفت برود مبادا آسیبی به او برسد چون دخترک عاشق او شده بود و عشق، گذشتن از خود بخاطر او بود.
بعدها فهمید که او ناراحت شده چون بغرورش بر خورده بود نه به احساسش گفتم که به اوعادت کرده بود و به نوشته هایش وابسته شده بود، نه به دخترک و حتی او را دوست نداشت، حتی به او عادت هم نکرده بود.
چه بهای سنگینی پرداخت دخترک دلش چون آیینه بود، شکست و هرگز نتوانست تکه های شکسته قلبش را یکجا جمع کند چون هر تکه از آیینه های شکسته ی خاطره بود و دست دخترک خراشیده میشد و قطره های خون قلبش از سرانگشتانش میچکید.
💜چون او هرگز باور نکرد که دخترک بخاطر او، او را ترک‌ کرد❤️

ستایش

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.