خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزانجا سوی راه بنهاد روی

چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزانجا سوی راه بنهاد روی

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

به بند کشیدن اولاد دیو   :

*‫

‫ ‫وزانجا سوی راه بنهاد روی‬
‫چنان چون بود مردم راهجوی‬
‫همی رفت پویان به جایی رسید‬
‫که اندر جهان روشنایی ندید‬
‫شب تیره چون روی زنگی سیاه‬
‫ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه‬
‫تو خورشید گفتی به بند اندرست‬
‫ستاره به خم کمند اندرست‬
‫عنان رخش را داد و بنهاد روی‬
‫نه افراز دید از سیاهی نه جوی‬
‫وزانجا سوی روشنایی رسید‬
‫زمین پرنیان دید و یکسر خوید‬
‫جهانی ز پیری شده نوجوان‬
‫همه سبزه و آبهای روان‬
‫همه جامه بر برش چون آب بود‬
‫نیازش به آسایش و خواب بود‬
‫برون کرد ببر بیان از برش‬
‫به خوی اندرون غرقه بد مغفرش‬
‫بگسترد هر دو بر آفتاب‬
‫به خواب و به آسایش آمد شتاب‬
‫لگام از سر رخش برداشت خوار‬
‫رها کرد بر خوید در کشتزار‬
‫بپوشید چون خشک شد خود و ببر‬
‫گیاکرد بستر بسان هژبر‬
‫بخفت و بیاسود از رنج تن‬
‫هم از رخش غم بد هم از خویشتن‬
‫چو در سبزه دید اسپ را دشتوان‬
‫گشاده زبان سوی او شد دوان‬
‫سوی رستم و رخش بنهاد روی‬
‫یکی چوب زد گرم بر پای اوی‬
‫چو از خواب بیدار شد پیلتن‬
‫بدو دشتوان گفت کای اهرمن‬
‫چرا اسپ بر خوید بگذاشتی‬
‫بر رنج نابرده برداشتی‬
‫ز گفتار او تیز شد مرد هوش‬
‫بجست و گرفتش یکایک دو گوش‬
‫بیفشرد و برکند هر دو ز بن‬
‫نگفت از بد و نیک با او سخن‬
‫سبک دشتبان گوش را برگرفت‬
‫غریوان و مانده ز رستم شگفت‬
‫بدان مرز اولاد بد پهلوان‬
‫یکی نامجوی دلیر و جوان‬
‫بشد دشتبان پیش او با خروش‬
‫پر از خون به دستش گرفته دو گوش‬
‫بدو گفت مردی چو دیو سیاه‬
‫پلنگینه جوشن از آهن کلاه‬
‫همه دشت سرتاسر آهرمنست‬
‫وگر اژدها خفته بر جوشنست‬
‫برفتم که اسپش برانم ز کشت‬
‫مرا خود به اسپ و به کشته نهشت‬
‫مرا دید برجست و یافه نگفت‬
‫دو گوشم بکند و همانجا بخفت‬
‫چو بشنید اولاد برگشت زود‬
‫برون آمد از درد دل همچو دود‬
‫که تا بنگرد کاو چه مردست خود‬
‫ابا او ز بهر چه کردست بد‬
‫همی گشت اولاد در مرغزار‬
‫ابا نامداران ز بهر شکار‬
‫چو از دشتبان این شگفتی شنید‬
‫به نخچیر گه بر پی شیر دید‬
‫عنان را بتابید با سرکشان‬
‫بدان سو که بود از تهمتن نشان‬
‫چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی‬
‫تهمتن سوی رخش بنهاد روی‬
‫نشست از بر رخش و رخشنده تیغ‬
‫کشید و بیامد چو غرنده میغ‬
‫بدو گفت اولاد نام تو چیست‬
‫چه مردی و شاه و پناه تو کیست‬
‫نبایست کردن برین ره گذر‬
‫ره نره دیوان پرخاشخر‬
‫چنین گفت رستم که نام من ابر‬
‫اگر ابر باشد به زور هژبر‬
‫همه نیزه و تیغ بار آورد‬
‫سران را سر اندر کنار آورد‬
‫به گوش تو گر نام من بگذرد‬
‫دم و جان و خون و دلت بفسرد‬
‫نیامد به گوشت به هر انجمن‬
‫کمند و کمان گو پیلتن‬
‫هران مام کاو چون تو زاید پسر‬
‫کفن دوز خوانیمش ار مویه گر‬
‫تو با این سپه پیش من رانده ای‬
‫همی گو ز برگنبد افشانده ای‬
‫نهنگ بلا برکشید از نیام‬
‫بیاویخت از پیش زین خم خام‬
‫چو شیر اندر آمد میان بره‬
‫همه رزمگه شد ز کشته خره‬
‫به یک زخم دو دو سرافگند خوار‬
‫همی یافت از تن به یک تن چهار‬
‫سران را ز زخمش به خاک آورید‬
‫سر سرکشان زیر پی گسترید‬
‫در و دشت شد پر ز گرد سوار‬
‫پراگنده گشتند بر کوه و غار‬
‫همی گشت رستم چو پیل دژم‬
‫کمندی به بازو درون شصت خم‬
‫به اولاد چون رخش نزدیک شد‬
‫به کردار شب روز تاریک شد‬
‫بیفگند رستم کمند دراز‬
‫به خم اندر آمد سر سرفراز‬
‫از اسپ اندر آمد دو دستش ببست‬
‫بپیش اندر افگند و خود برنشست‬
‫بدو گفت اگر راست گویی سخن‬
‫ز کژی نه سر یابم از تو نه بن‬
‫نمایی مرا جای دیو سپید‬
‫همان جای پولاد غندی و بید‬
‫به جایی که بستست کاووس کی‬
‫کسی کاین بدیها فگندست پی‬
‫نمایی و پیدا کنی راستی‬
‫نیاری به کار اندرون کاستی‬
‫من این تخت و این تاج و گرز گران‬
‫بگردانم از شاه مازندران‬
‫تو باشی برین بوم و بر شهریار‬
‫ار ایدونک کژی نیاری بکار‬
‫بدو گفت اولاد دل را ز خشم‬
‫بپرداز و بگشای یکباره چشم‬
‫تن من مپرداز خیره ز جان‬
‫بیابی ز من هرچ خواهی همان‬
‫ترا خانه ی بید و دیو سپید‬
‫نمایم من این را که دادی نوید‬
‫به جایی که بستست کاووس شاه‬
‫بگویم ترا یک به یک شهر و راه‬
‫از ایدر به نزدیک کاووس کی‬
‫صد افگنده بخشیده فرسنگ پی‬
‫وزانجا سوی دیو فرسنگ صد‬
‫بیاید یکی راه دشوار و بد‬
‫میان دو صد چاهساری شگفت‬
‫به پیمایش اندازه نتوان گرفت‬
‫میان دو کوهست این هول جای‬
‫نپرید بر آسمان بر همای‬
‫ز دیوان جنگی ده و دو هزار‬
‫به شب پاسبانند بر چاهسار‬
‫چو پولاد غندی سپهدار اوی‬
‫چو بیدست و سنجه نگهدار اوی‬
‫یکی کوه یابی مر او را به تن‬
‫بر و کتف و یالش بود ده رسن‬
‫ترا با چنین یال و دست و عنان‬
‫گذارنده ی گرز و تیغ و سنان‬
‫چنین برز و بالا و این کار کرد‬
‫نه خوب است با دیو جستن نبرد‬
‫کزو بگذری سنگلاخست و دشت‬
‫که آهو بران ره نیارد گذشت‬
‫چو زو بگذری رود آبست پیش‬
‫که پهنای او بر دو فرسنگ بیش‬
‫کنارنگ دیوی نگهدار اوی‬
‫همه نره دیوان به فرمان اوی‬
‫وزان روی بزگوش تا نرم پای‬
‫چو فرسنگ سیصد کشیده سرای‬
‫ز بزگوش تا شاه مازندران‬
‫رهی زشت و فرسنگهای گران‬
‫پراگنده در پادشاهی سوار‬
‫همانا که هستند سیصدهزار‬
‫ز پیلان جنگی هزار و دویست‬
‫کزیشان به شهر اندرون جای نیست‬
‫نتابی تو تنها و گر ز آهنی‬
‫بسایدت سوهان آهرمنی‬
‫چنان لشکری با سلیح و درم‬
‫نبینی ازیشان یکی را دژم‬
‫بخندید رستم ز گفتار اوی‬
‫بدو گفت اگر با منی راه جوی‬
‫ببینی کزین یک تن پیلتن‬
‫چه آید بران نامدار انجمن‬
‫به نیروی یزدان پیروزگر‬
‫به بخت و به شمشیر تیز و هنر‬
‫چو بینند تاو بر و یال من‬
‫به جنگ اندرون زخم گوپال من‬
‫به درد پی و پوستشان از نهیب‬
‫عنان را ندانند باز از رکیب‬
‫ازان سو کجا هست کاووس کی‬
‫مرا راه بنمای و بردار پی‬
‫نیاسود تیره شب و پاک روز‬
‫همی راند تا پیش کوه اسپروز‬
‫بدانجا که کاووس لشکر کشید‬
‫ز دیوان جادو بدو بد رسید‬
‫چو یک نیمه بگذشت از تیره شب‬
‫خروش آمد از دشت و بانگ جلب‬
‫به مازندران آتش افروختند‬
‫به هر جای شمعی همی سوختند‬
‫تهمتن به اولاد گفت آن کجاست‬
‫که آتش برآمد همی چپ و راست‬
‫در شهر مازندران است گفت‬
‫که از شب دو بهره نیارند خفت‬
‫بدان جایگه باشد ارژنگ دیو‬
‫که هزمان برآید خروش و غریو‬
‫بخفت آن زمان رستم جنگجوی‬
‫چو خورشید تابنده بنمود روی‬
‫بپیچید اولاد را بر درخت‬
‫به خم کمندش درآویخت سخت‬
‫به زین اندر افگند گرز نیا‬
‫همی رفت یکدل پر از کیمیا‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.