خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزان جایگه تنگ بسته کمر

چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزان جایگه تنگ بسته کمر

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن دیو سفید بدست رستم   :

*‫

‫‫وزان جایگه تنگ بسته کمر‬
‫بیامد پر از کینه و جنگ سر‬
‫چو رخش اندر آمد بران هفت کوه‬
‫بران نره دیوان گشته گروه‬
‫به نزدیکی غار بیبن رسید‬
‫به گرد اندرون لشکر دیو دید‬
‫به اولاد گفت آنچ پرسیدمت‬
‫همه بر ره راستی دیدمت‬
‫کنون چون گه رفتن آمد فراز‬
‫مرا راه بنمای و بگشای راز‬
‫بدو گفت اولاد چون آفتاب‬
‫شود گرم و دیو اندر آید به خواب‬
‫بریشان تو پیروز باشی به جنگ‬
‫کنون یک زمان کرد باید درنگ‬
‫ز دیوان نبینی نشسته یکی‬
‫جز از جادوان پاسبان اندکی‬
‫بدانگه تو پیروز باشی مگر‬
‫اگر یار باشدت پیروزگر‬
‫نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب‬
‫بدان تا برآمد بلند آفتاب‬
‫سراپای اولاد بر هم ببست‬
‫به خم کمند آنگهی برنشست‬
‫برآهیخت جنگی نهنگ از نیام‬
‫بغرید چون رعد و برگفت نام‬
‫میان سپاه اندر آمد چو گرد‬
‫سران را سر از تن همی دور کرد‬
‫ناستاد کس پیش او در به جنگ‬
‫نجستند با او یکی نام و ننگ‬
‫رهش باز دادند و بگریختند‬
‫به آورد با او نیاویختند‬
‫وزان جایگه سوی دیو سپید‬
‫بیامد به کردار تابنده شید‬
‫به کردار دوزخ یکی غار دید‬
‫تن دیو از تیرگی ناپدید‬
‫زمانی همی بود در چنگ تیغ‬
‫نبد جای دیدار و راه گریغ‬
‫ازان تیرگی جای دیده ندید‬
‫زمانی بران جایگه آرمید‬
‫چو مژگان بمالید و دیده بشست‬
‫دران جای تاریک لختی بجست‬
‫به تاریکی اندر یکی کوه دید‬
‫سراسر شده غار ازو ناپدید‬
‫به رنگ شبه روی و چون شیر موی‬
‫جهان پر ز پهنای و بالای اوی‬
‫سوی رستم آمد چو کوهی سیاه‬
‫از آهنش ساعد ز آهن کلاه‬
‫ازو شد دل پیلتن پرنهیب‬
‫بترسید کامد به تنگی نشیب‬
‫برآشفت برسان پیل ژیان‬
‫یکی تیغ تیزش بزد بر میان‬
‫ز نیروی رستم ز بالای اوی‬
‫بینداخت یک ران و یک پای اوی‬
‫بریده برآویخت با او به هم‬
‫چو پیل سرافراز و شیر دژم‬
‫همی پوست کند این از آن آن ازین‬
‫همی گل شد از خون سراسر زمین‬
‫به دل گفت رستم گر امروز جان‬
‫بماند به من زنده ام جاودان‬
‫همیدون به دل گفت دیو سپید‬
‫که از جان شیرین شدم ناامید‬
‫گر ایدونک از چنگ این اژدها‬
‫بریده پی و پوست یابم رها‬
‫نه کهتر نه برتر منش مهتران‬
‫نبینند نیزم به مازندران‬
‫همی گفت ازین گونه دیو سپید‬
‫همی داد دل را بدینسان نوید‬
‫تهمتن به نیروی جان آفرین‬
‫بکوشید بسیار با درد و کین‬
‫بزد دست و برداشتش نره شیر‬
‫به گردن برآورد و افگند زیر‬
‫فرو برد خنجر دلش بردرید‬
‫جگرش از تن تیره بیرون کشید‬
‫همه غار یکسر پر از کشته بود‬
‫جهان همچو دریای خون گشته بود‬
‫بیامد ز اولاد بگشاد بند‬
‫به فتراک بربست پیچان کمند‬
‫به اولاد داد آن کشیده جگر‬
‫سوی شاه کاووس بنهاد سر‬
‫بدو گفت اولاد کای نره شیر‬
‫جهانی به تیغ آوریدی به زیر‬
‫نشانهای بند تو دارد تنم‬
‫به زیر کمند تو بد گردنم‬
‫به چیزی که دادی دلم را امید‬
‫همی باز خواهد امیدم نوید‬
‫به پیمان شکستن نه اندر خوری‬
‫که شیر ژیانی و کی منظری‬
‫بدو گفت رستم که مازندران‬
‫سپارم ترا از کران تا کران‬
‫ترا زین سپس بی نیازی دهم‬
‫به مازندران سرفرازی دهم‬
‫یکی کار پیشست و رنج دراز‬
‫که هم با نشیب است و هم با فراز‬
‫همی شاه مازندران را ز گاه‬
‫بباید ربودن فگندن به چاه‬
‫سر دیو جادو هزاران هزار‬
‫بیفگند باید به خنجر به زار‬
‫ازان پس اگر خاک را بسپرم‬
‫وگرنه ز پیمان تو نگذرم‬
‫رسید آنگهی نزد کاووس کی‬
‫یل پهلو افروز فرخنده پی‬
‫چنین گفت کای شاه دانش پذیر‬
‫به مرگ بداندیش رامش پذیر‬
‫دریدم جگرگاه دیو سپید‬
‫ندارد بدو شاه ازین پس امید‬
‫ز پهلوش بیرون کشیدم جگر‬
‫چه فرمان دهد شاه پیروزگر‬
‫برو آفرین کرد کاووس شاه‬
‫که بی تو مبادا نگین و کلاه‬
‫بران مام کاو چون تو فرزند زاد‬
‫نشاید جز از آفرین کرد یاد‬
‫مرا بخت ازین هر دو فرخترست‬
‫که پیل هژبر افگنم کهترست‬
‫به رستم چنین گفت کاووس کی‬
‫که ای گرد و فرزانه ی نیک پی‬
‫به چشم من اندر چکان خون اوی‬
‫مگر باز بینم ترا نیز روی‬
‫به چشمش چو اندر کشیدند خون‬
‫شد آن دیده ی تیره خورشیدگون‬
‫نهادند زیراندرش تخت عاج‬
‫بیاویختند از بر عاج تاج‬
‫نشست از بر تخت مازندران‬
‫ابا رستم و نامور مهتران‬
‫چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو‬
‫چو رهام و گرگین و فرهاد نیو‬
‫برین گونه یک هفته با رود و می‬
‫همی رامش آراست کاووس کی‬
‫به هشتم نشستند بر زین همه‬
‫جهانجوی و گردنکشان و رمه‬
‫همه برکشیدند گرز گران‬
‫پراگنده در شهر مازندران‬
‫برفتند یکسر به فرمان کی‬
‫چو آتش که برخیزد از خشک نی‬
‫ز شمشیر تیز آتش افروختند‬
‫همه شهر یکسر همی سوختند‬
‫به لشکر چنین گفت کاووس شاه‬
‫که اکنون مکافات کرده گناه‬
‫چنان چون سزا بد بدیشان رسید‬
‫ز کشتن کنون دست باید کشید‬
‫بباید یکی مرد با هوش و سنگ‬
‫کجا باز داند شتاب از درنگ‬
‫شود نزد سالار مازندران‬
‫کند دلش بیدار و مغزش گران‬
‫بران کار خشنود شد پور زال‬
‫بزرگان که بودند با او همال‬
‫فرستاد نامه به نزدیک اوی‬
‫برافروختن جای تاریک اوی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.