خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چه گفت آن سراینده مرد دلیر

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چه گفت آن سراینده مرد دلیر

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن رستم و تنی چند از دلاوران به نخجیرگاه افراسیاب جهت شکار :

*

‫‫‫‫‫چه گفت آن سراینده مرد دلیر‬
‫که ناگه برآویخت با نره شیر‬
‫که گر نام مردی بجویی همی‬
‫رخ تیغ هندی بشویی همی‬
‫ز بدها نبایدت پرهیز کرد‬
‫که پیش آیدت روز ننگ و نبرد‬
‫زمانه چو آمد بتنگی فراز‬
‫هم از تو نگردد به پرهیز باز‬
‫چو همره کنی جنگ را با خرد‬
‫دلیرت ز جنگ آوران نشمرد‬
‫خرد را و دین را رهی دیگرست‬
‫سخنهای نیکو به بند اندرست‬
‫کنون از ره رستم جنگجوی‬
‫یکی داستانست با رنگ و بوی‬
‫شنیدم که روزی گو پیلتن‬
‫یکی سور کرد از در انجمن‬
‫به جایی کجا نام او بد نوند‬
‫بدو اندرون کاخهای بلند‬
‫کجا آذر تیز برزین کنون‬
‫بدانجا فروزد همی رهنمون‬
‫بزرگان ایران بدان بزمگاه‬
‫شدند انجمن نامور یک سپاه‬
‫چو طوس و چو گودرز کشوادگان‬
‫چو بهرام و چون گیو آزادگان‬
‫چو گرگین و چون زنگه ی شاوران‬
‫چو گستهم و خراد جنگ آوران‬
‫چو برزین گردنکش تیغ زن‬
‫گرازه کجا بد سر انجمن‬
‫ابا هر یک از مهتران مرد چند‬
‫یکی لشکری نامدار ارجمند‬
‫نیاسود لشکر زمانی ز کار‬
‫ز چوگان و تیر و نبید و شکار‬
‫به مستی چنین گفت یک روز گیو‬
‫به رستم که ای نامبردار نیو‬
‫گر ایدون که رای شکار آیدت‬
‫چو یوز دونده به کار آیدت‬
‫به نخچیرگاه رد افراسیاب‬
‫بپوشیم تابان رخ آفتاب‬
‫ز گرد سواران و از یوز و باز‬
‫بگیریم آرام روز دراز‬
‫به گور تگاور کمند افگنیم‬
‫به شمشیر بر شیر بند افگنیم‬
‫بدان دشت توران شکاری کنیم‬
‫که اندر جهان یادگاری کنیم‬
‫بدو گفت رستم که بی کام تو‬
‫مبادا گذر تا سرانجام تو‬
‫سحرگه بدان دشت توران شویم‬
‫ز نخچیر و از تاختن نغنویم‬
‫ببودند یکسر برین هم سخن‬
‫کسی رای دیگر نیفگند بن‬
‫سحرگه چو از خواب برخاستند‬
‫بران آرزو رفتن آراستند‬
‫برفتند با باز و شاهین و مهد‬
‫گرازنده و شاد تا رود شهد‬
‫به نخچیرگاه رد افراسیاب‬
‫ز یک دست ریگ و ز یک دست آب‬
‫دگر سو سرخس و بیابانش پیش‬
‫گله گشته بر دشت آهو و میش‬
‫همه دشت پر خرگه و خیمه گشت‬
‫از انبوه آهو سراسیمه گشت‬
‫ز درنده شیران زمین شد تهی‬
‫به پرنده مرغان رسید آگهی‬
‫تلی هر سویی مرغ و نخجیر بود‬
‫اگر کشته گر خسته ی تیر بود‬
‫ز خنده نیاسود لب یک زمان‬
‫ببودند روشن دل و شادمان‬
‫به یک هفته زینگونه با می بدست‬
‫گهی تاختن گه نشاط نشست‬
‫بهشتم تهمتن بیامد پگاه‬
‫یکی رای شایسته زد با سپاه‬
‫چنین گفت رستم بدان سرکشان‬
‫بدان گرزداران مردمکشان‬
‫که از ما به افراسیاب این زمان‬
‫همانا رسید آگهی بی گمان‬
‫یکی چاره سازد بیاید بجنگ‬
‫کند دشت نخچیر بر یوز تنگ‬
‫بباید طلایه به ره بر یکی‬
‫که چون آگهی یابد او اندکی‬
‫بیاید دهد آگهی از سپاه‬
‫نباید که گیرد بداندیش راه‬
‫گرازه به زه بر نهاده کمان‬
‫بیامد بران کار بسته میان‬
‫سپه را که چون او نگهدار بود‬
‫همه چاره ی دشمنان خوار بود‬
‫به نخچیر و خوردن نهادند روی‬
‫نکردند کس یاد پرخاشجوی‬
‫پس آگاهی آمد به افراسیاب‬
‫ازیشان شب تیره هنگام خواب‬
‫ز لشکر جهاندیدگان را بخواند‬
‫ز رستم بسی داستانها براند‬
‫وزان هفت گرد سوار دلیر‬
‫که بودند هر یک به کردار شیر‬
‫که ما را بباید کنون ساختن‬
‫بناگاه بردن یکی تاختن‬
‫گراین هفت یل را بچنگ آوریم‬
‫جهان پیش کاووس تنگ آوریم‬
‫بکردار نخچیر باید شدن‬
‫بناگاه لشکر برایشان زدن‬
‫گزین کرد شمشیر زن سی هزار‬
‫همه رزمجو از در کارزار‬
‫چنین گفت با نامداران جنگ‬
‫که ما را کنون نیست جای درنگ‬
‫به راه بیابان برون تاختند‬
‫همه جنگ را گردن افراختند‬
‫ز هر سو فرستاد بی مر سپاه‬
‫بدان سرکشان تا بگیرند راه‬
‫گرازه چو گرد سپه را بدید‬
‫بیامد سپه را همه بنگرید‬
‫بدید آنک شد روی گیتی سیاه‬
‫درفش سپهدار توران سپاه‬
‫ازانجا چو باد دمان گشت باز‬
‫تو گفتی به زخم اندر آمد گراز‬
‫بیامد دمان تا به نخچیرگاه‬
‫تهمتن همی خورد می با سپاه‬
‫چنین گفت با رستم شیرمرد‬
‫که برخیز و از خرمی بازگرد‬
‫که چندان سپاهست کاندازه نیست‬
‫ز لشکر بلندی و پستی یکیست‬
‫درفش جفاپیشه افراسیاب‬
‫همی تابد از گرد چون آفتاب‬
‫چو بشنید رستم بخندید سخت‬
‫بدو گفت با ماست پیروز بخت‬
‫تو از شاه ترکان چه ترسی چنین‬
‫ز گرد سواران توران زمین‬
‫سپاهش فزون نیست از صدهزار‬
‫عنان پیچ و بر گستوان ور سوار‬
‫بدین دشت کین بر گر از ما یکیست‬
‫همی جنگ ترکان بچشم اندکیست‬
‫شده هفت گرد سوار انجمن‬
‫چنین نامبردار و شمشیرزن‬
‫یکی باشد از ما وزیشان هزار‬
‫سپه چند باید ز ترکان شمار‬
‫برین دشت اگر ویژه تنها منم‬
‫که بر پشت گلرنگ در جوشنم‬
‫چنو کینه خواهی بیاید مرا‬
‫از ایران سپاهی نباید مرا‬
‫تو ای میگسار از می بابلی‬
‫بپیمای تا سر یکی بلبلی‬
‫بپیمود می ساقی و داد زود‬
‫تهمتن شد از دادنش شاد زود‬
‫به کف بر نهاد آن درخشنده جام‬
‫نخستین ز کاووس کی برد نام‬
‫که شاه زمانه مرا یاد باد‬
‫همیشه بروبومش آباد باد‬
‫ازان پس تهمتن زمین داد بوس‬
‫چنین گفت کاین باده بر یاد طوس‬
‫سران جهاندار برخاستند‬
‫ابا پهلوان خواهش آراستند‬
‫که ما را بدین جام می جای نیست‬
‫به می با تو ابلیس را پای نیست‬
‫می و گرز یک زخم و میدان جنگ‬
‫جز از تو کسی را نیامد به چنگ‬
‫می بابلی سرخ در جام زرد‬
‫تهمتن بروی زواره بخورد‬
‫زواره چو بلبل به کف برنهاد‬
‫هم از شاه کاووس کی کرد یاد‬
‫بخورد و ببوسید روی زمین‬
‫تهمتن برو برگرفت آفرین‬
‫که جام برادر برادر خورد‬
‫هژبر آنک او جام می بشکرد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.