خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بى نیازى از آن هدیه و از آن سبو‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بى نیازى از آن هدیه و از آن سبو‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بى نیازى از آن هدیه و از آن سبو‬

‫*
‫‬‬‬
‫‫‫‫چون خلیفه دید و احوالش شنید‬

آن سبو را پر ز زر آرد و مزید‬

آن عرب را کرد از فاقه خلاص‬

‫داد بخششها و خلعتهاى خاص‬

کاین سبو پر زر به دست او دهید‬ ‫

چون که واگردد سوى دجله ش برید‬

از ره خشک آمده ست و از سفر‬

‫از ره آبش بود نزدیکتر‬

چون به کشتى درنشست و دجله دید‬

‫سجده مى کرد از حیا و مى خمید‬

کاى عجب لطف این شه وهاب را‬

‫وین عجبتر کو ستد آن آب را‬

چون پذیرفت از من آن دریاى جود‬ ‫

آن چنان نقد دغل را زود زود‬

کل عالم را سبو دان اى پسر‬ ‫

کاو بود از علم و خوبى تا به سر‬

قطره اى از دجله ى خوبى اوست‬

کان نمى گنجد ز پرى زیر پوست‬

گنج مخفى بد ز پرى چاک کرد‬ ‫

خاک را تابان تر از افلاک کرد‬

گنج مخفى بد ز پرى جوش کرد‬ ‫

خاک را سلطان اطلس پوش کرد‬

ور بدیدى شاخى از دجله ى خدا‬

‫آن سبو را او فنا کردى فنا‬

آن که دیدندش همیشه بى خودند‬

‫بى خودانه بر سبو سنگى زدند‬

اى ز غیرت بر سبو سنگى زده‬ ‫

و این سبو ز اشکست کاملتر شده‬

خم شکسته آب از او ناریخته‬ ‫

صد درستى زین شکست انگیخته‬

جزو جزو خم به رقص است و به حال‬ ‫

عقل جزوى را نموده این محال‬

نى سبو پیدا در این حالت نه آب‬ ‫

خوش ببین و الله اعلم بالصواب‬

‫چون در معنى زنى بازت کنند‬ ‫

پر فکرت زن که شهبازت کنند‬

پر فکرت شد گل آلود و گران‬

‫ز آن که گل خوارى ترا گل شد چو نان‬

نان گل است و گوشت کمتر خور از این‬

‫تا نمانى همچو گل اندر زمین‬

چون گرسنه مى شوى سگ مى شوى‬ ‫

تند و بد پیوند و بد رگ مى شوى‬

چون شدى تو سیر مردارى شدى‬ ‫

بى خبر بى پا چو دیوارى شدى‬

پس دمى مردار و دیگر دم سگى‬ ‫

چون کنى در راه شیران خوش تگى‬

آلت اشکار خود جز سگ مدان‬

‫کمترک انداز سگ را استخوان‬

ز آن که سگ چون سیر شد سرکش شود‬ ‫

کى سوى صید و شکار خوش دود‬

آن عرب را بى نوایى مى کشید‬

‫تا بدان درگاه و آن دولت رسید‬

در حکایت گفته ایم احسان شاه‬ ‫

در حق آن بى نواى بى پناه‬

هر چه گوید مرد عاشق بوى عشق‬ ‫

از دهانش مى جهد در کوى عشق‬

گر بگوید فقه فقر آید همه‬ ‫

بوى فقر آید از آن خوش دمدمه‬

ور بگوید کفر دارد بوى دین‬ ‫

ور به شک گوید شکش گردد یقین‬

کف کژ کز بحر صدقى خاسته است‬

‫اصل صاف آن فرع را آراسته است‬

آن کفش را صافى و محقوق دان‬ ‫

همچو دشنام لب معشوق دان‬

گشته آن دشنام نامطلوب او‬ ‫

خوش ز بهر عارض محبوب او‬

گر بگوید کژ نماید راستى‬ ‫

اى کژى که راست را آراستى‬

از شکر گر شکل نانى مى پزى‬ ‫

طعم قند آید نه نان چون مى مزى‬

ور بیابد مومنى زرین وثن‬ ‫

کى هلد آن را براى هر شمن‬

بلکه گیرد اندر آتش افکند‬

‫صورت عاریتش را بشکند‬

تا نماند بر ذهب شکل وثن‬ ‫

ز آن که صورت مانع است و راه زن‬

ذات زرش ذات ربانیت است‬ ‫

نقش بت بر نقد زر عاریت است‬

بهر کیکى تو گلیمى را مسوز‬ ‫

وز صداع هر مگس مگذار روز‬

بت پرستى چون بمانى در صور‬ ‫

صورتش بگذار و در معنى نگر‬

مرد حجى همره حاجى طلب‬ ‫

خواه هندو خواه ترک و یا عرب‬

منگر اندر نقش و اندر رنگ او‬

‫بنگر اندر عزم و در آهنگ او‬

گر سیاه است او هم آهنگ تو است‬

‫تو سپیدش خوان که هم رنگ تو است‬

این حکایت گفته شد زیر و زبر‬ ‫

همچو فکر عاشقان بى پا و سر‬

سر ندارد چون ز ازل بوده ست پیش‬

‫پا ندارد با ابد بوده ست خویش‬

بلکه چون آب است هر قطره از آن‬

‫هم سر است و پا و هم بى هردوان‬

حاش الله این حکایت نیست هین‬

‫نقد حال ما و تست این خوش ببین‬

ز آن که صوفى با کر و با فر بود‬

‫هر چه آن ماضى است لا یذکر بود‬

هم عرب ما هم سبو ما هم ملک‬ ‫

جمله ما یؤفک عنه من أفک‬

‫عقل را شو دان و زن را نفس و طمع‬ ‫

این دو ظلمانى و منکر عقل شمع‬

بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست‬

‫ز آن که کل را گونه گونه جزوهاست‬

جزو کل نى جزوها نسبت به کل‬

‫نى چو بوى گل که باشد جزو گل‬

لطف سبزه جزو لطف گل بود‬ ‫

بانگ قمرى جزو آن بلبل بود‬

گر شوم مشغول اشکال و جواب‬ ‫

تشنگان را کى توانم داد آب‬

گر تو اشکالى به کلى و حرج‬ ‫

صبر کن الصبر مفتاح الفرج‬

احتما کن احتما ز اندیشه ها‬

‫فکر شیر و گور و دلها بیشه ها‬

احتماها بر دواها سرور است‬

‫ز آن که خاریدن فزونى گر است‬

احتما اصل دوا آمد یقین‬ ‫

احتما کن قوت جان را ببین‬

قابل این گفته ها شو گوشوار‬

‫تا که از زر سازمت من گوشوار‬

حلقه در گوش مه زرگر شوى‬ ‫

تا به ماه و تا ثریا بر شوى‬

اولا بشنو که خلق مختلف‬

‫مختلف جانند از یا تا الف‬

در حروف مختلف شور و شکى است‬ ‫

گر چه از یک رو ز سر تا پا یکى است‬

از یکى رو ضد و یک رو متحد‬

‫از یکى رو هزل و از یک روى جد‬

پس قیامت روز عرض اکبر است‬ ‫

عرض او خواهد که با زیب و فر است‬

هر که چون هندوى بد سودایى است‬

‫روز عرضش نوبت رسوایى است‬

چون ندارد روى همچون آفتاب‬

‫او نخواهد جز شبى همچون نقاب‬

برگ یک گل چون ندارد خار او‬

‫شد بهاران دشمن اسرار او‬

و انکه سر تا پا گل است و سوسن است‬ ‫

پس بهار او را دو چشم روشن است‬

خار بى معنى خزان خواهد خزان‬ ‫

تا زند پهلوى خود با گلستان‬

تا بپوشد حسن آن و ننگ این‬

‫تا نبینى رنگ آن و رنگ این‬

پس خزان او را بهار است و حیات‬

‫یک نماید سنگ و یاقوت زکات‬

باغبان هم داند آن را در خزان‬

‫لیک دید یک به از دید جهان‬

خود جهان آن یک کس است او ابله است‬

‫هر ستاره بر فلک جزو مه است‬

پس همى گویند هر نقش و نگار‬

‫مژده مژده نک همى آید بهار‬

تا بود تابان شکوفه چون زره‬

‫کى کند آن میوه ها پیدا گره‬

چون شکوفه ریخت میوه سر کند‬ ‫

چون که تن بشکست جان سر بر زند‬

میوه معنى و شکوفه صورتش‬ ‫

آن شکوفه مژده میوه نعمتش‬

چون شکوفه ریخت میوه شد پدید‬ ‫

چون که آن کم شد شد این اندر مزید‬

تا که نان نشکست قوت کى دهد‬ ‫

ناشکسته خوشه ها کى مى دهد‬

تا هلیله نشکند با ادویه‬ ‫

کى شود خود صحت افزا ادویه‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.