خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت یوسف هین بیاور ارمغان‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت یوسف هین بیاور ارمغان‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

گفتن مهمان یوسف علیه السلام را که آینه آوردمت ارمغان‬ تا هر بارى که در وى نگرى روى خوب خود بینى

مرا یاد کنى‬

*

‫‬‬‬

‫‫گفت یوسف هین بیاور ارمغان‬

‫او ز شرم این تقاضا زد فغان‬

گفت من چند ارمغان جستم ترا‬ ‫

ارمغانى در نظر نامد مرا‬

حبه اى را جانب کان چون برم‬

‫قطره اى را سوى عمان چون برم‬

زیره را من سوى کرمان آورم‬ ‫

گر به پیش تو دل و جان آورم‬

نیست تخمى کاندر این انبار نیست‬ ‫

غیر حسن تو که آن را یار نیست‬

لایق آن دیدم که من آیینه اى‬

‫پیش تو آرم چو نور سینه اى‬

تا ببینى روى خوب خود در آن‬

‫اى تو چون خورشید شمع آسمان‬

آینه آوردمت اى روشنى‬

‫تا چو بینى روى خود یادم کنى‬

آینه بیرون کشید او از بغل‬ ‫

خوب را آیینه باشد مشتغل‬

آینه ى هستى چه باشد نیستى‬

‫نیستى بر گر تو ابله نیستى‬

هستى اندر نیستى بتوان نمود‬ ‫

مال داران بر فقیر آرند جود‬

آینه ى صافى نان خود گرسنه ست‬

‫سوخته هم آینه ى آتش زنه ست‬

نیستى و نقص هر جایى که خاست‬

‫آینه ى خوبى جمله ى پیشه هاست‬

چون که جامه چست و دوزیده بود‬ ‫

مظهر فرهنگ درزى چون شود‬

ناتراشیده همى باید جذوع‬ ‫

تا دروگر اصل سازد یا فروع‬

خواجه ى اشکسته بند آن جا رود‬

که در آن جا پاى اشکسته بود‬

کى شود چون نیست رنجور نزار‬

‫آن جمال صنعت طب آشکار‬

خوارى و دونى مسها بر ملا‬ ‫

گر نباشد کى نماید کیمیا‬

نقصها آیینه ى وصف کمال‬ ‫

و آن حقارت آینه ى عز و جلال‬

ز آن که ضد را ضد کند پیدا یقین‬ ‫

ز آن که با سرکه پدید است انگبین‬

هر که نقص خویش را دید و شناخت‬

‫اندر استکمال خود ده اسبه تاخت‬

ز آن نمى پرد به سوى ذو الجلال‬

‫کاو گمانى مى برد خود را کمال‬

علتى بدتر ز پندار کمال‬ ‫

نیست اندر جان تو اى ذو دلال‬

از دل و از دیده ات بس خون رود‬ ‫

تا ز تو این معجبى بیرون رود‬

علت ابلیس انا خیرى بده ست‬

‫وین مرض در نفس هر مخلوق هست‬

گر چه خود را بس شکسته بیند او‬ ‫

آب صافى دان و سرگین زیر جو‬

چون بشوراند ترا در امتحان‬

‫آب سرگین رنگ گردد در زمان‬

در تگ جو هست سرگین اى فتى‬ ‫

گر چه جو صافى نماید مر ترا‬

هست پیر راه دان پر فطن‬

‫باغهاى نفس کل را جوى کن‬

جوى خود را کى تواند پاک کرد‬

‫نافع از علم خدا شد علم مرد‬

کى تراشد تیغ دسته ى خویش را‬

‫رو به جراحى سپار این ریش را‬

بر سر هر ریش جمع آمد مگس‬ ‫

تا نبیند قبح ریش خویش کس‬

آن مگس اندیشه ها و آن مال تو‬

‫ریش تو آن ظلمت احوال تو‬

ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر‬

‫آن زمان ساکن شود درد و نفیر‬

تا که پندارد که صحت یافته ست‬ ‫

پرتو مرهم بر آن جا تافته ست‬

هین ز مرهم سر مکش اى پشت ریش‬ ‫

و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.