خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برگشت سهراب گژدهم پیر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برگشت سهراب گژدهم پیر‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

درخواست کمک از شاه ایرن برای مقابله با سهراب  :

*

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو برگشت سهراب گژدهم پیر‬
‫بیاورد و بنشاند مردی دبیر‬
‫یکی نامه بنوشت نزدیک شاه‬
‫برافگند پوینده مردی به راه‬
‫نخست آفرین کرد بر کردگار‬
‫نمود آنگهی گردش روزگار‬
‫که آمد بر ما سپاهی گران‬
‫همه رزم جویان کندآوران‬
‫یکی پهلوانی به پیش اندرون‬
‫که سالش ده و دو نباشد فزون‬
‫به بالا ز سرو سهی برترست‬
‫چو خورشید تابان به دو پیکرست‬
‫برش چون بر پیل و بالاش برز‬
‫ندیدم کسی را چنان دست و گرز‬
‫چو شمشیر هندی به چنگ آیدش‬
‫ز دریا و از کوه تنگ آیدش‬
‫چو آواز او رعد غرنده نیست‬
‫چو بازوی او تیغ برنده نیست‬
‫هجیر دلاور میان را ببست‬
‫یکی باره ی تیزتگ برنشست‬
‫بشد پیش سهراب رزم آزمای‬
‫بر اسپش ندیدم فزون زان به پای‬
‫که بر هم زند مژه را جنگجوی‬
‫گراید ز بینی سوی مغز بوی‬
‫که سهرابش از پشت زین برگرفت‬
‫برش ماند زان بازو اندر شگفت‬
‫درستست و اکنون به زنهار اوست‬
‫پراندیشه جان از پی کار اوست‬
‫سواران ترکان بسی دیده ام‬
‫عنان پیچ زینگونه نشنیده ام‬
‫مبادا که او در میان دو صف‬
‫یکی مرد جنگ آور آرد بکف‬
‫بران کوه بخشایش آرد زمین‬
‫که او اسپ تازد برو روز کین‬
‫عناندار چون او ندیدست کس‬
‫تو گفتی که سام سوارست و بس‬
‫بلندیش بر آسمان رفته گیر‬
‫سر بخت گردان همه خفته گیر‬
‫اگر خود شکیبیم یک چند نیز‬
‫نکوشیم و دیگر نگوییم چیز‬
‫اگر دم زند شهریار زمین‬
‫نراند سپاه و نسازد کمین‬
‫دژ و باره گیرد که خود زور هست‬
‫نگیرد کسی دست او را به دست‬
‫که این باره را نیست پایاب اوی‬
‫درنگی شود شیر زاشتاب اوی‬
‫چو نامه به مهر اندر آمد به شب‬
‫فرستاده را جست و بگشاد لب‬
‫بگفتش چنان رو که فردا پگاه‬
‫نبیند ترا هیچکس زان سپاه‬
‫فرستاد نامه سوی راه راست‬
‫پس نامه آنگاه بر پای خاست‬
‫بنه برنهاد و سراندر کشید‬
‫بران راه بی راه شد ناپدید‬
‫سوی شهر ایران نهادند روی‬
‫سپردند آن باره ی دژ بدوی‬
‫چو خورشید بر زد سر از تیره کوه‬
‫میان را ببستند ترکان گروه‬
‫سپهدار سهراب نیزه بدست‬
‫یکی بارکش باره ای برنشست‬
‫سوی باره آمد یکی بنگرید‬
‫به باره درون بس کسی را ندید‬
‫بیامد در دژ گشادند باز‬
‫ندیدند در دژ یکی رزمساز‬
‫به فرمان همه پیش او آمدند‬
‫به جان هرکسی چاره جو آمدند‬
‫چو نامه به نزدیک خسرو رسید‬
‫غمی شد دلش کان سخنها شنید‬
‫گرانمایگان را ز لشکر بخواند‬
‫وزین داستان چندگونه براند‬
‫نشستند با شاه ایران به هم‬
‫بزرگان لشکر همه بیش و کم‬
‫چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو‬
‫چو گرگین و بهرام و فرهاد نیو‬
‫سپهدار نامه بر ایشان بخواند‬
‫بپرسید بسیار و خیره بماند‬
‫چنین گفت با پهلوانان براز‬
‫که این کار گردد به ما بر دراز‬
‫برین سان که گژدهم گوید همی‬
‫از اندیشه دل را بشوید همی‬
‫چه سازیم و درمان این کار چیست‬
‫از ایران هم آورد این مرد کیست‬
‫بر آن برنهادند یکسر که گیو‬
‫به زابل شود نزد سالار نیو‬
‫به رستم رساند از این آگهی‬
‫که با بیم شد تخت شاهنشهی‬
‫گو پیلتن را بدین رزمگاه‬
‫بخواند که اویست پشت سپاه‬
‫نشست آنگهی رای زد با دبیر‬
‫که کاری گزاینده بد ناگزیر‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

یک دیدگاه

  1. Avatar

    Information is power and now I’m a dictator.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.