خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : پیش از عثمان یکى نساخ بود‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : پیش از عثمان یکى نساخ بود‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

مرتد شدن کاتب وحى به سبب آن که پرتو وحى بر او زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلى الله علیه و اله‬

‫بخواند گفت پس من هم محل وحیم‬

*

‫‬‬‬

‫‫‫پیش از عثمان یکى نساخ بود‬

کاو به نسخ وحى جدى مى نمود‬

چون نبى از وحى فرمودى سبق‬

‫او همان را وانبشتى بر ورق‬

پرتو آن وحى بر وى تافتى‬

‫او درون خویش حکمت یافتى‬

عین آن حکمت بفرمودى رسول‬

‫زین قدر گمراه شد آن بو الفضول‬

کانچه مى گوید رسول مستنیر‬

‫مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر‬

پرتو اندیشه اش زد بر رسول‬

‫قهر حق آورد بر جانش نزول‬

هم ز نساخى بر آمد هم ز دین‬

‫شد عدوى مصطفى و دین به آین‬

مصطفى فرمود کاى گبر عنود‬ ‫

چون سیه گشتى اگر نور از تو بود‬

گر تو ینبوع الهى بودیى‬

‫این چنین آب سیه نگشودیى‬

تا که ناموسش به پیش این و آن‬

‫نشکند بر بست این او را دهان‬

اندرون مى سوختش هم زین سبب‬ ‫

توبه کردن مى نیارست این عجب‬

آه مى کرد و نبودش آه سود‬

‫چون در آمد تیغ و سر را در ربود‬

کرده حق ناموس را صد من حدید‬ ‫

اى بسا بسته به بند ناپدید‬

کبر و کفر آن سان ببست آن راه را‬ ‫

که نیارد کرد ظاهر آه را‬

گفت اغلالا فهم به مقمحون‬

‫نیست آن اغلال بر ما از برون‬

خلفهم سدا فأغشیناهم‬ ‫

مى نبیند بند را پیش و پس او‬

رنگ صحرا دارد آن سدى که خاست‬

‫او نمى داند که آن سد قضاست‬

شاهد تو سد روى شاهد است‬

‫مرشد تو سد گفت مرشد است‬

اى بسا کفار را سوداى دین‬ ‫

بندشان ناموس و کبر آن و این‬

بند پنهان لیک از آهن بتر‬ ‫

بند آهن را کند پاره تبر‬

بند آهن را توان کردن جدا‬ ‫

بند غیبى را نداند کس دوا‬

مرد را زنبور اگر نیشى زند‬ ‫

طبع او آن لحظه بر دفعى تند‬

زخم نیش اما چو از هستى تست‬ ‫

غم قوى باشد نگردد درد سست‬

شرح این از سینه بیرون مى جهد‬ ‫

لیک مى ترسم که نومیدى دهد‬

نى مشو نومید و خود را شاد کن‬

‫پیش آن فریادرس فریاد کن‬

کاى محب عفو از ما عفو کن‬ ‫

اى طبیب رنج ناسور کهن‬

عکس حکمت آن شقى را یاوه کرد‬ ‫

خود مبین تا بر نیارد از تو گرد‬

اى برادر بر تو حکمت جاریه ست‬ ‫

آن ز ابدال است و بر تو عاریه ست‬

گر چه در خود خانه نورى یافته ست‬

‫آن ز همسایه ى منور تافته ست‬

شکر کن غره مشو بینى مکن‬ ‫

گوش دار و هیچ خود بینى مکن‬

صد دریغ و درد کاین عاریتى‬

‫امتان را دور کرد از امتى‬

من غلام آن که او در هر رباط‬ ‫

خویش را واصل نداند بر سماط‬

بس رباطى که بباید ترک کرد‬

‫تا به مسکن در رسد یک روز مرد‬

گر چه آهن سرخ شد او سرخ نیست‬

‫پرتو عاریت آتش زنى است‬

گر شود پر نور روزن یا سرا‬

‫تو مدان روشن مگر خورشید را‬

هر در و دیوار گوید روشنم‬

‫پرتو غیرى ندارم این منم‬

پس بگوید آفتاب اى نارشید‬ ‫

چون که من غارب شوم آید پدید‬

سبزه ها گویند ما سبز از خودیم‬ ‫

شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم‬

فصل تابستان بگوید اى امم‬ ‫

خویش را بینید چون من بگذرم‬

تن همى نازد به خوبى و جمال‬ ‫

روح پنهان کرده فر و پر و بال‬

گویدش اى مزبله تو کیستى‬

‫یک دو روز از پرتو من زیستى‬

غنج و نازت مى نگنجد در جهان‬

‫باش تا که من شوم از تو جهان‬

گرم دارانت ترا گورى کنند‬ ‫

طعمه ى موران و مارانت کنند‬

بینى از گند تو گیرد آن کسى‬ ‫

کاو به پیش تو همى مردى بسى‬

پرتو روح است نطق و چشم و گوش‬ ‫

پرتو آتش بود در آب جوش‬

آن چنان که پرتو جان بر تن است‬ ‫

پرتو ابدال بر جان من است‬

جان جان چون واکشد پا را ز جان‬ ‫

جان چنان گردد که بى جان تن بدان‬

سر از آن رو مى نهم من بر زمین‬

‫تا گواه من بود در روز دین‬

یوم دین که زلزلت زلزالها‬

‫این زمین باشد گواه حالها‬

کاو تحدث جهره أخبارها‬ ‫

در سخن آید زمین و خاره ها‬

فلسفى منکر شود در فکر و ظن‬ ‫

گو برو سر را بر آن دیوار زن‬

نطق آب و نطق خاک و نطق گل‬ ‫

هست محسوس حواس اهل دل‬

فلسفى کاو منکر حنانه است‬

‫از حواس اولیا بیگانه است‬

گوید او که پرتو سوداى خلق‬ ‫

بس خیالات آورد در راى خلق‬

بلکه عکس آن فساد و کفر او‬

‫این خیال منکرى را زد بر او‬

فلسفى مر دیو را منکر شود‬ ‫

در همان دم سخره ى دیوى بود‬

گر ندیدى دیو را خود را ببین‬

‫بى جنون نبود کبودى بر جبین‬

هر که را در دل شک و پیچانى است‬

‫در جهان او فلسفى پنهانى است‬

مى نماید اعتقاد و گاه گاه‬ ‫

آن رگ فلسف کند رویش سیاه‬

الحذر اى مومنان کان در شماست‬ ‫

در شما بس عالم بى منتهاست‬

جمله هفتاد و دو ملت در تو است‬ ‫

وه که روزى آن بر آرد از تو دست‬

هر که او را برگ آن ایمان بود‬ ‫

همچو برگ از بیم این لرزان بود‬

بر بلیس و دیو از آن خندیده اى‬ ‫

که تو خود را نیک مردم دیده اى‬

چون کند جان باژگونه پوستین‬ ‫

چند وا ویلا بر آید ز اهل دین‬

بر دکان هر زرنما خندان شده ست‬ ‫

ز آنکه سنگ امتحان پنهان شده ست‬

پرده اى ستار از ما بر مگیر‬

‫باش اندر امتحان ما مجیر‬

قلب پهلو مى زند با زر به شب‬

‫انتظار روز مى دارد ذهب‬

با زبان حال زر گوید که باش‬

‫اى مزور تا بر آید روز فاش‬

صد هزاران سال ابلیس لعین‬ ‫

بود ز ابدال و امیر المؤمنین‬

پنجه زد با آدم از نازى که داشت‬ ‫

گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.