خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت پیغمبر صباحى زید را‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت پیغمبر صباحى زید را‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫پرسیدن پیغامبر علیه السلام مر زید را امروز چونى و چون برخاستى‬ و جواب گفتن او که اصبحت مومنا یا

رسول الله

 ‫*

‫‬‬‬‫‫

‫گفت پیغمبر صباحى زید را‬

کیف اصبحت اى رفیق با صفا‬

‫گفت عبدا مومنا باز اوش گفت‬ ‫

کو نشان از باغ ایمان گر شگفت‬

‫گفت تشنه بوده ام من روزها‬ ‫

شب نخفته ستم ز عشق و سوزها‬

‫تا ز روز و شب گذر کردم چنان‬ ‫

که از اسپر بگذرد نوک سنان‬

‫که از آن سو جمله ى ملت یکى ست‬

‫صد هزاران سال و یک ساعت یکى ست‬

‫هست ازل را و ابد را اتحاد‬ ‫

عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد‬

‫گفت از این ره کو رهاوردى بیار‬

‫در خور فهم و عقول این دیار‬

‫گفت خلقان چون ببینند آسمان‬ ‫

من ببینم عرش را با عرشیان‬

‫هشت جنت هفت دوزخ پیش من‬ ‫

هست پیدا همچو بت پیش شمن‬

‫یک به یک وامى شناسم خلق را‬ ‫

همچو گندم من ز جو در آسیا‬

‫که بهشتى کیست و بیگانه کى است‬ ‫

پیش من پیدا چو مار و ماهى است‬

‫این زمان پیدا شده بر این گروه‬

‫یوم تبیض و تسود وجوه‬

‫پیش از این هر چند جان پر عیب بود‬ ‫

در رحم بود و ز خلقان غیب بود‬

‫الشقى من شقى فى بطن الام‬ ‫

من سمات الجسم یعرف حالهم‬

‫تن چو مادر طفل جان را حامله‬

‫مرگ درد زادن است و زلزله‬

‫جمله جانهاى گذشته منتظر‬

‫تا چگونه زاید آن جان بطر‬

‫زنگیان گویند خود از ماست او‬

‫رومیان گویند بس زیباست او‬

‫چون بزاید در جهان جان و جود‬ ‫

پس نماند اختلاف بیض و سود‬

‫گر بود زنگى برندش زنگیان‬

‫روم را رومى برد هم از میان‬

‫تا نزاد او مشکلات عالم است‬ ‫

آن که نازاده شناسد او کم است‬

‫او مگر ینظر بنور الله بود‬

‫کاندرون پوست او را ره بود‬

‫اصل آب نطفه اسپید است و خوش‬

‫لیک عکس جان رومى و حبش‬

‫مى دهد رنگ احسن التقویم را‬

‫تا به اسفل مى برد این نیم را‬

‫این سخن پایان ندارد باز ران‬ ‫

تا نمانیم از قطار کاروان‬

‫یوم تبیض و تسود وجوه‬

‫ترک و هندو شهره گردد ز آن گروه‬

‫در رحم پیدا نباشد هند و ترک‬ ‫

چون که زاید بیندش زار و سترگ‬

‫جمله را چون روز رستاخیز من‬ ‫

فاش مى بینم عیان از مرد و زن‬

‫هین بگویم یا فرو بندم نفس‬

‫لب گزیدش مصطفى یعنى که بس‬

‫یا رسول الله بگویم سر حشر‬

‫در جهان پیدا کنم امروز نشر‬

‫هل مرا تا پرده ها را بر درم‬

‫تا چو خورشیدى بتابد گوهرم‬

‫تا کسوف آید ز من خورشید را‬ ‫

تا نمایم نخل را و بید را‬

‫وا نمایم راز رستاخیز را‬ ‫

نقد را و نقد قلب آمیز را‬

‫دستها ببریده اصحاب شمال‬

‫وانمایم رنگ کفر و رنگ آل‬

‫واگشایم هفت سوراخ نفاق‬ ‫

در ضیاى ماه بى خسف و محاق‬

‫وانمایم من پلاس اشقیا‬ ‫

بشنوانم طبل و کوس انبیا‬

‫دوزخ و جنات و برزخ در میان‬

‫پیش چشم کافران آرم عیان‬

‫وانمایم حوض کوثر را به جوش‬

‫کآب بر روشان زند بانگش به گوش‬

‫و آن کسان که تشنه بر گردش دوان‬ ‫

گشته اند این دم نمایم من عیان‬

‫مى بساید دوششان بر دوش من‬ ‫

نعره هاشان مى رسد در گوش من‬

‫اهل جنت پیش چشمم ز اختیار‬ ‫

در کشیده یکدگر را در کنار‬

‫دست همدیگر زیارت مى کنند‬

‫از لبان هم بوسه غارت مى کنند‬

‫کر شد این گوشم ز بانگ آه آه‬ ‫

از خسان و نعره ى وا حسرتاه‬

‫این اشارتهاست گویم از نغول‬

‫لیک مى ترسم ز آزار رسول‬

‫همچنین مى گفت سر مست و خراب‬

‫داد پیغمبر گریبانش به تاب‬

‫گفت هین در کش که اسبت گرم شد‬ ‫

عکس حق لا یستحیی زد شرم شد‬

‫آینه ى تو جست بیرون از غلاف‬

‫آینه و میزان کجا گوید خلاف‬

‫آینه و میزان کجا بندد نفس‬

‫بهر آزار و حیاى هیچ کس‬

‫آینه و میزان محکهاى سنى‬ ‫

گر دو صد سالش تو خدمتها کنى‬

‫کز براى من بپوشان راستى‬

‫بر فزون بنما و منما کاستى‬

‫اوت گوید ریش و سبلت بر مخند‬

‫آینه و میزان و آن گه ریو و پند‬

‫چون خدا ما را براى آن فراخت‬ ‫

که به ما بتوان حقیقت را شناخت‬

‫این نباشد ما چه ارزیم اى جوان‬

‫کى شویم آیین روى نیکوان‬

‫لیک در کش در نمد آیینه را‬ ‫

گر تجلى کرد سینا سینه را‬

‫گفت آخر هیچ گنجد در بغل‬

‫آفتاب حق و خورشید ازل‬

‫هم دغل را هم بغل را بر درد‬ ‫

نه جنون ماند به پیشش نه خرد‬

‫گفت یک اصبع چو بر چشمى نهى‬ ‫

بیند از خورشید عالم را تهى‬

‫یک سر انگشت پرده ى ماه شد‬

‫وین نشان ساترى الله شد‬

‫تا بپوشاند جهان را نقطه اى‬ ‫

مهر گردد منکسف از سقطه اى‬

‫لب ببند و غور دریایى نگر‬ ‫

بحر را حق کرد محکوم بشر‬

‫همچو چشمه ى سلسبیل و زنجبیل‬ ‫

هست در حکم بهشتى جلیل‬

‫چار جوى جنت اندر حکم ماست‬ ‫

این نه زور ما ز فرمان خداست‬

‫هر کجا خواهیم داریمش روان‬ ‫

همچو سحر اندر مراد ساحران‬

‫همچو این دو چشمه ى چشم روان‬ ‫

هست در حکم دل و فرمان جان‬

‫گر بخواهد رفت سوى زهر و مار‬ ‫

ور بخواهد رفت سوى اعتبار‬

‫گر بخواهد سوى محسوسات رفت‬ ‫

ور بخواهد سوى ملبوسات رفت‬

‫گر بخواهد سوى کلیات راند‬ ‫

ور بخواهد حبس جزویات ماند‬

‫همچنین هر پنج حس چون نایزه‬

‫بر مراد و امر دل شد جایزه‬

‫هر طرف که دل اشارت کردشان‬

‫مى رود هر پنج حس دامن کشان‬

‫دست و پا در امر دل اندر ملا‬ ‫

همچو اندر دست موسى آن عصا‬

‫دل بخواهد پا در آید زو به رقص‬ ‫

یا گریزد سوى افزونى ز نقص‬

‫دل بخواهد دست آید در حساب‬ ‫

با اصابع تا نویسد او آتاب‬

‫دست در دست نهانى مانده است‬

‫او درون تن را برون بنشانده است‬

‫گر بخواهد بر عدو مارى شود‬ ‫

ور بخواهد بر ولى یارى شود‬

‫ور بخواهد کفچه اى در خوردنى‬ ‫

ور بخواهد همچو گرز ده منى‬

‫دل چه مى گوید بدیشان اى عجب‬

‫طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب‬

‫دل مگر مهر سلیمان یافته ست‬

که مهار پنج حس بر تافته ست‬

‫پنج حسى از برون میسور او‬

‫پنج حسى از درون مأمور او‬

‫ده حس است و هفت اندام و دگر‬ ‫

آن چه اندر گفت ناید مى شمر‬

‫چون سلیمانى دلا در مهترى‬

‫بر پرى و دیو زن انگشترى‬

‫گر در این ملکت برى باشى ز ریو‬ ‫

خاتم از دست تو نستاند سه دیو‬

‫بعد از آن عالم بگیرد اسم تو‬ ‫

دو جهان محکوم تو چون جسم تو‬

‫ور ز دستت دیو خاتم را ببرد‬

‫پادشاهى فوت شد بختت بمرد‬

‫بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد‬ ‫

بر شما محتوم تا یوم التناد‬

‫مکر خود را گر تو انکار آورى‬ ‫

از ترازو و آینه کى جان برى‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.