خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : به آوردگه رفت نیزه بکفت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به آوردگه رفت نیزه بکفت‬

فردوسی-و-شاهنامه2013-03-17_ardeshir2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

آغاز نبرد تن به تن رستم با سهراب

*‫

‫‫‫‫به آوردگه رفت نیزه بکفت‬
‫همی ماند از گفت مادر شگفت‬
‫یکی تنگ میدان فرو ساختند‬
‫به کوتاه نیزه همی بافتند‬
‫نماند ایچ بر نیزه بند و سنان‬
‫به چپ باز بردند هر دو عنان‬
‫به شمشیر هندی برآویختند‬
‫همی ز آهن آتش فرو ریختند‬
‫به زخم اندرون تیغ شد ریز ریز‬
‫چه زخمی که پیدا کند رستخیز‬
‫گرفتند زان پس عمود گران‬
‫غمی گشت بازوی کندآوران‬
‫ز نیرو عمود اندر آورد خم‬
‫دمان باد پایان و گردان دژم‬
‫ز اسپان فرو ریخت بر گستوان‬
‫زره پاره شد بر میان گوان‬
‫فرو ماند اسپ و دلاور ز کار‬
‫یکی را نبد چنگ و بازو به کار‬
‫تن از خوی پر آب و همه کام خاک‬
‫زبان گشته از تشنگی چاک چاک‬
‫یک از یکدگر ایستادند دور‬
‫پر از درد باب و پر از رنج پور‬
‫جهانا شگفتی ز کردار تست‬
‫هم از تو شکسته هم از تو درست‬
‫ازین دو یکی را نجنبید مهر‬
‫خرد دور بد مهر ننمود چهر‬
‫همی بچه را باز داند ستور‬
‫چه ماهی به دریا چه در دشت گور‬
‫نداند همی مردم از رنج و آز‬
‫یکی دشمنی را ز فرزند باز‬
‫همی گفت رستم که هرگز نهنگ‬
‫ندیدم که آید بدین سان به جنگ‬
‫مرا خوار شد جنگ دیو سپید‬
‫ز مردی شد امروز دل ناامید‬
‫جوانی چنین ناسپرده جهان‬
‫نه گردی نه نام آوری از مهان‬
‫به سیری رسانیدم از روزگار‬
‫دو لشکر نظاره بدین کارزار‬
‫چو آسوده شد باره ی هر دو مرد‬
‫ز آورد و ز بند و ننگ و نبرد‬
‫به زه بر نهادند هر دو کمان‬
‫جوانه همان سالخورده همان‬
‫زره بود و خفتان و ببر بیان‬
‫ز کلک و ز پیکانش نامد زیان‬
‫غمی شد دل هر دو از یکدگر‬
‫گرفتند هر دو دوال کمر‬
‫تهمتن که گر دست بردی به سنگ‬
‫بکندی ز کوه سیه روز جنگ‬
‫کمربند سهراب را چاره کرد‬
‫که بر زین بجنباند اندر نبرد‬
‫میان جوان را نبود آگهی‬
‫بماند از هنر دست رستم تهی‬
‫دو شیراوژن از جنگ سیر آمدند‬
‫همه خسته و گشته دیر آمدند‬
‫دگر باره سهراب گرز گران‬
‫ز زین برکشید و بیفشارد ران‬
‫بزد گرز و آورد کتفش به درد‬
‫بپیچید و درد از دلیری بخورد‬
‫بخندید سهراب و گفت ای سوار‬
‫به زخم دلیران نهای پایدار‬
‫به رزم اندرون رخش گویی خرست‬
‫دو دست سوار از همه بترست‬
‫اگرچه گوی سرو بالا بود‬
‫جوانی کند پیر کانا بود‬
‫به سستی رسید این ازان آن ازین‬
‫چنان تنگ شد بر دلیران زمین‬
‫که از یکدگر روی برگاشتند‬
‫دل و جان به اندوه بگذاشتند‬
‫تهمتن به توران سپه شد به جنگ‬
‫بدانسان که نخچیر بیند پلنگ‬
‫میان سپاه اندر آمد چو گرگ‬
‫پراگنده گشت آن سپاه بزرگ‬
‫عنان را بپچید سهراب گرد‬
‫به ایرانیان بر یکی حمله برد‬
‫بزد خویشتن را به ایران سپاه‬
‫ز گرزش بسی نامور شد تباه‬
‫دل رستم اندیشه ای کرد بد‬
‫که کاووس را بی گمان بد رسد‬
‫ازین پرهنر ترک نوخاسته‬
‫بخفتان بر و بازو آراسته‬
‫به لشکرگه خویش تازید زود‬
‫که اندیشه ی دل بدان گونه بود‬
‫میان سپه دید سهراب را‬
‫چو می لعل کرده به خون آب را‬
‫غمی گشت رستم چو او را بدید‬
‫خروشی چو شیر ژیان برکشید‬
‫بدو گفت کای ترک خونخواره مرد‬
‫از ایران سپه جنگ با تو که کرد‬
‫چرا دست یازی به سوی همه‬
‫چو گرگ آمدی در میان رمه‬
‫بدو گفت سهراب توران سپاه‬
‫ازین رزم بودند بر بی گناه‬
‫تو آهنگ کردی بدیشان نخست‬
‫کسی با تو پیگار و کینه نجست‬
‫بدو گفت رستم که شد تیره روز‬
‫چه پیدا کند تیغ گیتی فروز‬
‫برین دشت هم دار و هم منبرست‬
‫که روشن جهان زیر تیغ اندرست‬
‫گر ایدون که شمشیر با بوی شیر‬
‫چنین آشنا شد تو هرگز ممیر‬
‫بگردیم شبگیر با تیغ کین‬
‫برو تا چه خواهد جهان آفرین‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.