خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : دگر باره اسپان ببستند سخت

چنین گفت فردوسی پاکزاد : دگر باره اسپان ببستند سخت

فردوسی-و-شاهنامهd8b1d8b3d8aad985-d988-d8b3d987d8b1d8a7d8a8

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

زمین زدن سهراب و شکافتن پهلوی او توسط رستم

*‫

‫‫‫‫‫‫دگر باره اسپان ببستند سخت‬
‫به سر بر همی گشت بدخواه بخت‬
‫به کشتی گرفتن نهادند سر‬
‫گرفتند هر دو دوال کمر‬
‫هرآنگه که خشم آورد بخت شوم‬
‫کند سنگ خارا به کردار موم‬
‫سرافراز سهراب با زور دست‬
‫تو گفتی سپهر بلندش ببست‬
‫غمی بود رستم ببازید چنگ‬
‫گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ‬
‫خم آورد پشت دلیر جوان‬
‫زمانه بیامد نبودش توان‬
‫زدش بر زمین بر به کردار شیر‬
‫بدانست کاو هم نماند به زیر‬
‫سبک تیغ تیز از میان برکشید‬
‫بر شیر بیدار دل بردرید‬
‫بپیچید زانپس یکی آه کرد‬
‫ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد‬
‫بدو گفت کاین بر من از من رسید‬
‫زمانه به دست تو دادم کلید‬
‫تو زین بیگناهی که این کوژپشت‬
‫مرابرکشید و به زودی بکشت‬
‫به بازی بکویند همسال من‬
‫به خاک اندر آمد چنین یال من‬
‫نشان داد مادر مرا از پدر‬
‫ز مهر اندر آمد روانم بسر‬
‫هرآنگه که تشنه شدستی به خون‬
‫بیالودی آن خنجر آبگون‬
‫زمانه به خون تو تشنه شود‬
‫براندام تو موی دشنه شود‬
‫کنون گر تو در آب ماهی شوی‬
‫و گر چون شب اندر سیاهی شوی‬
‫وگر چون ستاره شوی بر سپهر‬
‫ببری ز روی زمین پاک مهر‬
‫بخواهد هم از تو پدر کین من‬
‫چو بیند که خاکست بالین من‬
‫ازین نامداران گردنکشان‬
‫کسی هم برد سوی رستم نشان‬
‫که سهراب کشتست و افگنده خوار‬
‫ترا خواست کردن همی خواستار‬
‫چو بشنید رستم سرش خیره گشت‬
‫جهان پیش چشم اندرش تیره گشت‬
‫بپرسید زان پس که آمد به هوش‬
‫بدو گفت با ناله و با خروش‬
‫که اکنون چه داری ز رستم نشان‬
‫که کم باد نامش ز گردنکشان‬
‫بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی‬
‫بکشتی مرا خیره از بدخویی‬
‫ز هر گونه ای بودمت رهنمای‬
‫نجنبید یک ذره مهرت ز جای‬
‫چو برخاست آواز کوس از درم‬
‫بیامد پر از خون دو رخ مادرم‬
‫همی جانش از رفتن من بخست‬
‫یکی مهره بر بازوی من ببست‬
‫مرا گفت کاین از پدر یادگار‬
‫بدار و ببین تا کی آید به کار‬
‫کنون کارگر شد که بیکار گشت‬
‫پسر پیش چشم پدر خوار گشت‬
‫همان نیز مادر به روشن روان‬
‫فرستاد با من یکی پهلوان‬
‫بدان تا پدر را نماید به من‬
‫سخن برگشاید به هر انجمن‬
‫چو آن نامور پهلوان کشته شد‬
‫مرا نیز هم روز برگشته شد‬
‫کنون بند بگشای از جوشنم‬
‫برهنه نگه کن تن روشنم‬
‫چو بگشاد خفتان و آن مهره دید‬
‫همه جامه بر خویشتن بردرید‬
‫همی گفت کای کشته بر دست من‬
‫دلیر و ستوده به هر انجمن‬
‫همی ریخت خون و همی کند موی‬
‫سرش پر ز خاک و پر از آب روی‬
‫بدو گفت سهراب کین بدتریست‬
‫به آب دو دیده نباید گریست‬
‫ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود‬
‫چنین رفت و این بودنی کار بود‬
‫چو خورشید تابان ز گنبد بگشت‬
‫تهمتن نیامد به لشکر ز دشت‬
‫ز لشکر بیامد هشیوار بیست‬
‫که تا اندر آوردگه کار چیست‬
‫دو اسپ اندر آن دشت برپای بود‬
‫پر از گرد رستم دگر جای بود‬
‫گو پیلتن را چو بر پشت زین‬
‫ندیدند گردان بران دشت کین‬
‫گمانشان چنان بد که او کشته شد‬
‫سرنامداران همه گشته شد‬
‫به کاووس کی تاختند آگهی‬
‫که تخت مهی شد ز رستم تهی‬
‫ز لشکر برآمد سراسر خروش‬
‫زمانه یکایک برآمد به جوش‬
‫بفرمود کاووس تا بوق و کوس‬
‫دمیدند و آمد سپهدار طوس‬
‫ازان پس بدو گفت کاووس شاه‬
‫کز ایدر هیونی سوی رزمگاه‬
‫بتازید تا کار سهراب چیست‬
‫که بر شهر ایران بباید گریست‬
‫اگر کشته شد رستم جنگجوی‬
‫از ایران که یارد شدن پیش اوی‬
‫به انبوه زخمی بباید زدن‬
‫برین رزمگه بر نشاید بدن‬
‫چو آشوب برخاست از انجمن‬
‫چنین گفت سهراب با پیلتن‬
‫که اکنون که روز من اندر گذشت‬
‫همه کار ترکان دگرگونه گشت‬
‫همه مهربانی بران کن که شاه‬
‫سوی جنگ ترکان نراند سپاه‬
‫که ایشان ز بهر مرا جنگجوی‬
‫سوی مرز ایران نهادند روی‬
‫بسی روز را داده بودم نوید‬
‫بسی کرده بودم ز هر در امید‬
‫نباید که بینند رنجی به راه‬
‫مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه‬
‫نشست از بر رخش رستم چو گرد‬
‫پر از خون رخ و لب پر از باد سرد‬
‫بیامد به پیش سپه با خروش‬
‫دل از کرده ی خویش با درد و جوش‬
‫چو دیدند ایرانیان روی اوی‬
‫همه برنهادند بر خاک روی‬
‫ستایش گرفتند بر کردگار‬
‫که او زنده باز آمد از کارزار‬
‫چو زان گونه دیدند بر خاک سر‬
‫دریده برو جامه و خسته بر‬
‫به پرسش گرفتند کاین کار چیست‬
‫ترادل برین گونه از بهر کیست‬
‫بگفت آن شگفتی که خود کرده بود‬
‫گرامی تر خود بیازرده بود‬
‫همه برگرفتند با او خروش‬
‫زمین پر خروش و هوا پر ز جوش‬
‫چنین گفت با سرفرازان که من‬
‫نه دل دارم امروز گویی نه تن‬
‫شما جنگ ترکان مجویید کس‬
‫همین بد که من کردم امروز بس‬
‫چو برگشت ازان جایگه پهلوان‬
‫بیامد بر پور خسته روان‬
‫بزرگان برفتند با او بهم‬
‫چو طوس و چو گودرز و چون گستهم‬
‫همه لشکر از بهر آن ارجمند‬
‫زبان برگشادند یکسر ز بند‬
‫که درمان این کار یزدان کند‬
‫مگر کاین سخن بر تو آسان کند‬
‫یکی دشنه بگرفت رستم به دست‬
‫که از تن ببرد سر خویش پست‬
‫بزرگان بدو اندر آویختند‬
‫ز مژگان همی خون فرو ریختند‬
‫بدو گفت گودرز کاکنون چه سود‬
‫که از روی گیتی برآری تو دود‬
‫تو بر خویشتن گر کنی صدگزند‬
‫چه آسانی آید بدان ارجمند‬
‫اگر ماند او را به گیتی زمان‬
‫بماند تو بی رنج با او بمان‬
‫وگر زین جهان این جوان رفتنیست‬
‫به گیتی نگه کن که جاوید کیست‬
‫شکاریم یکسر همه پیش مرگ‬
‫سری زیر تاج و سری زیر ترگ‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.