خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو یک پاس بگذشت از تیره شب‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو یک پاس بگذشت از تیره شب‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن سیاوش به مقابله افراسیاب

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو یک پاس بگذشت از تیره شب‬
‫چنان چون کسی راز گوید به تب‬
‫خروشی برآمد ز افراسیاب‬
‫بلرزید بر جای آرام و خواب‬
‫پرستندگان تیز برخاستند‬
‫خروشیدن و غلغل آراستند‬
‫چو آمد به گرسیوز آن آگهی‬
‫که شد تیره دیهیم شاهنشهی‬
‫به تیزی بیامد به نزدیک شاه‬
‫ورا دید بر خاک خفته به راه‬
‫به بر در گرفتش بپرسید زوی‬
‫که این داستان با برادر بگوی‬
‫چنین داد پاسخ که پرسش مکن‬
‫مگو این زمان ایچ با من سخن‬
‫بمان تا خرد بازیابم یکی‬
‫به بر گیر و سختم بدار اندکی‬
‫زمانی برآمد چو آمد به هوش‬
‫جهان دیده با ناله و با خروش‬
‫نهادند شمع و برآمد به تخت‬
‫همی بود لرزان بسان درخت‬
‫بپرسید گرسیوز نامجوی‬
‫که بگشای لب زین شگفتی بگوی‬
‫چنین گفت پرمایه افراسیاب‬
‫که هرگز کسی این نبیند به خواب‬
‫کجا چون شب تیره من دیده ام‬
‫ز پیر و جوان نیز نشنیده ام‬
‫بیابان پر از مار دیدم به خواب‬
‫جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب‬
‫زمین خشک شخی که گفتی سپهر‬
‫بدو تا جهان بود ننمود چهر‬
‫سراپرده ی من زده بر کران‬
‫به گردش سپاهی ز کندآوران‬
‫یکی باد برخاستی پر ز گرد‬
‫درفش مرا سر نگونسار کرد‬
‫برفتی ز هر سو یکی جوی خون‬
‫سراپرده و خیمه گشتی نگون‬
‫وزان لشکر من فزون از هزار‬
‫بریده سران و تن افگنده خوار‬
‫سپاهی ز ایران چو باد دمان‬
‫چه نیزه به دست و چه تیر و کمان‬
‫همه نیزهاشان سر آورده بار‬
‫وزان هر سواری سری در کنار‬
‫بر تخت من تاختندی سوار‬
‫سیه پوش و نیزه وران صد هزار‬
‫برانگیختندی ز جای نشست‬
‫مرا تاختندی همی بسته دست‬
‫نگه کردمی نیک هر سو بسی‬
‫ز پیوسته پیشم نبودی کسی‬
‫مرا پیش کاووس بردی دوان‬
‫یکی بادسر نامور پهلوان‬
‫یکی تخت بودی چو تابنده ماه‬
‫نشسته برو پور کاووس شاه‬
‫دو هفته نبودی ورا سال بیش‬
‫چو دیدی مرا بسته در پیش خویش‬
‫دمیدی به کردار غرنده میغ‬
‫میانم بدو نیم کردی به تیغ‬
‫خروشیدمی من فراوان ز درد‬
‫مرا ناله و درد بیدار کرد‬
‫بدو گفت گرسیوز این خواب شاه‬
‫نباشد جز از کامه ی نیک خواه‬
‫همه کام دل باشد و تاج و تخت‬
‫نگون گشته بر بدسگال تو بخت‬
‫گزارنده ی خواب باید کسی‬
‫که از دانش اندازه دارد بسی‬
‫بخوانیم بیدار دل موبدان‬
‫از اخترشناسان و از بخردان‬
‫هر آنکس کزین دانش آگه بود‬
‫پراگنده گر بر در شه بود‬
‫شدند انجمن بر در شهریار‬
‫بدان تا چرا کردشان خواستار‬
‫بخواند و سزاوار بنشاند پیش‬
‫سخن راند با هر یک از کم و بیش‬
‫چنین گفت با نامور موبدان‬
‫که ای پاکدل نیک پی بخردان‬
‫گر این خواب و گفتار من در جهان‬
‫ز کس بشنوم آشکار و نهان‬
‫یکی را نمانم سر و تن به هم‬
‫اگر زین سخن بر لب آرند دم‬
‫ببخشیدشان بیکران زر و سیم‬
‫بدان تا نباشد کسی زو ببیم‬
‫ازان پس بگفت آنچ در خواب دید‬
‫چو موبد ز شاه آن سخنها شنید‬
‫بترسید و ز شاه زنهار خواست‬
‫که این خواب را کی توان گفت راست‬
‫مگر شاه با بنده پیمان کند‬
‫زبان را به پاسخ گروگان کند‬
‫کزین در سخن هرچ داریم یاد‬
‫گشاییم بر شاه و یابیم داد‬
‫به زنهار دادن زبان داد شاه‬
‫کزان بد ازیشان نبیند گناه‬
‫زبان آوری بود بسیار مغز‬
‫کجا برگشادی سخنهای نغز‬
‫چنین گفت کز خواب شاه جهان‬
‫به بیدرای آمد سپاهی گران‬
‫یکی شاهزاده به پیش اندرون‬
‫جهان دیده با وی بسی رهنمون‬
‫بران طالع او را گسی کرد شاه‬
‫که این بوم گردد بما بر تباه‬
‫اگر با سیاوش کند شاه جنگ‬
‫چو دیبه شود روی گیتی به رنگ‬
‫ز ترکان نماند کسی پارسا‬
‫غمی گردد از جنگ او پادشا‬
‫وگر او شود کشته بر دست شاه‬
‫به توران نماند سر و تاج و گاه‬
‫سراسر پر آشوب گردد زمین‬
‫ز بهر سیاوش بجنگ و به کین‬
‫بدانگاه یاد آیدت راستی‬
‫که ویران شود کشور از کاستی‬
‫جهاندار گر مرغ گردد بپر‬
‫برین چرخ گردان نیابد گذر‬
‫برین سان گذر کرد خواهد سپهر‬
‫گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر‬
‫غمی شد چو بشنید افراسیاب‬
‫نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب‬
‫به گرسیوز آن رازها برگشاد‬
‫نهفته سخنها بسی کرد یاد‬
‫که گر من به جنگ سیاوش سپاه‬
‫نرانم نیاید کسی کینه خواه‬
‫نه او کشته آید به جنگ و نه من‬
‫برآساید از گفت و گوی انجمن‬
‫نه کاووس خواهد ز من نیز کین‬
‫نه آشوب گیرد سراسر زمین‬
‫بجای جهان جستن و کارزار‬
‫مبادم بجز آشتی هیچ کار‬
‫فرستم به نزدیک او سیم و زر‬
‫همان تاج و تخت و فراوان گهر‬
‫مگر کاین بلاها ز من بگذرد‬
‫که ترسم روانم فرو پژمرد‬
‫چو چشم زمانه بدوزم به گنج‬
‫سزد گر سپهرم نخواهد به رنج‬
‫نخواهم زمانه جز آن کاو نوشت‬
‫چنان زیست باید که یزدان سرشت‬
‫چو بگذشت نیمی ز گردان سپهر‬
‫درخشنده خورشید بنمود چهر‬
‫بزرگان بدرگاه شاه آمدند‬
‫پرستنده و با کلاه آمدند‬
‫یکی انجمن ساخت با بخردان‬
‫هشیوار و کارآزموده ردان‬
‫بدیشان چنین گفت کز روزگار‬
‫نبینم همی بهره جز کارزار‬
‫بسا نامداران که بر دست من‬
‫تبه شد به جنگ اندرین انجمن‬
‫بسی شارستان گشت بیمارستان‬
‫بسی بوستان نیز شد خارستان‬
‫بسا باغ کان رزمگاه منست‬
‫به هر سو نشان سپاه منست‬
‫ز بیدادی شهریار جهان‬
‫همه نیکوی باشد اندر نهان‬
‫نزاید به هنگام در دشت گور‬
‫شود بچه ی باز را دیده کور‬
‫نپرد ز پستان نخچیر شیر‬
‫شود آب در چشمه ی خویش قیر‬
‫شود در جهان چشمه ی آب خشک‬
‫نگیرد به نافه درون بوی مشک‬
‫ز کژی گریزان شود راستی‬
‫پدید آید از هر سوی کاستی‬
‫کنون دانش و داد یاد آوریم‬
‫بجای غم و رنج داد آوریم‬
‫برآساید از ما زمانی جهان‬
‫نباید که مرگ آید از ناگهان‬
‫دو بهر از جهان زیر پای منست‬
‫به ایران و توران سرای منست‬
‫نگه کن که چندین ز کندآوران‬
‫بیارند هر سال باژ گران‬
‫گر ایدونک باشید همداستان‬
‫به رستم فرستم یکی داستان‬
‫در آشتی با سیاووش نیز‬
‫بجویم فرستم بی اندازه چیز‬
‫سران یک به یک پاسخ آراستند‬
‫همی خوبی و راستی خواستند‬
‫که تو شهریاری و ما چون رهی‬
‫بران دل نهاده که فرمان دهی‬
‫همه بازگشتند سر پر ز داد‬
‫نیامد کسی را غم و رنج یاد‬
‫به گرسیوز آنگه چنین گفت شاه‬
‫که ببسیج کار و بیپمای راه‬
‫به زودی بساز و سخن را مهایست‬
‫ز لشگر گزین کن سواری دویست‬
‫به نزد سیاووش برخواسته‬
‫ز هر چیز گنجی بیاراسته‬
‫از اسپان تازی به زرین ستام‬
‫ز شمشیر هندی به زرین نیام‬
‫یکی تاج پرگوهر شاهوار‬
‫ز گستردنی صد شتروار بار‬
‫غلام و کنیزک به بر هم دویست‬
‫بگویش که با تو مرا جنگ نیست‬
‫بپرسش فراوان و او را بگوی‬
‫که ما سوی ایران نکردیم روی‬
‫زمین تا لب رود جیحون مراست‬
‫به سغدیم و این پادشاهی جداست‬
‫همانست کز تور و سلم دلیر‬
‫زبر شد جهان آن کجا بود زیر‬
‫از ایرج که بر بیگنه کشته شد‬
‫ز مغز بزرگان خرد گشته شد‬
‫ز توران به ایران جدایی نبود‬
‫که باکین و جنگ آشنایی نبود‬
‫ز یزدان بران گونه دارم امید‬
‫که آید درود و خرام و نوید‬
‫برانگیخت از شهر ایران ترا‬
‫که بر مهر دید از دلیران ترا‬
‫به بخت تو آرام گیرد جهان‬
‫شود جنگ و ناخوبی اندر نهان‬
‫چو گرسیوز آید به نزدیک تو‬
‫به بار آید آن رای تاریک تو‬
‫چنان چون به گاه فریدون گرد‬
‫که گیتی ببخشش به گردان سپرد‬
‫ببخشیم و آن رای بازآوریم‬
‫ز جنگ و ز کین پای بازآوریم‬
‫تو شاهی و با شاه ایران بگوی‬
‫مگر نرم گردد سر جنگجوی‬
‫سخنها همی گوی با پیلتن‬
‫به چربی بسی داستانها بزن‬
‫برین هم نشان نزد رستم پیام‬
‫پرستنده و اسپ و زرین ستام‬
‫به نزدیک او هم چنین خواسته‬
‫ببر تا شود کار پیراسته‬
‫جز از تخت زرین که او شاه نیست‬
‫تن پهلوان از در گاه نیست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.