خانه / Literature / سروده ای از حسین پناهی : یادت می آید

سروده ای از حسین پناهی : یادت می آید

Hossain Panahi - 01

 

یادت می آید؟‬

*

‫‫‫‫آنای من
‫ساعت پنج‪ و ‬پنج دقیقه ی صبح
‫تلاش می کردی برای جلب نظر و فتح دلم،‬
‫راوی اولین خبرها باشی‬
‫خبرهایی که هیچ کدامشان ارزش گفتن نداشتند:‬
‫بابا! تجریش امروز تصادف شد
‫مینا نزدیک بود در رودخانه بیفتد ‬
‫مامان قرمه سبزی پخت..‬
‫و بعد سیگارم را به طرفم ه‪‬ل می دادی ‬
‫من تو را نمی شنیدم،‬
‫تو را نمی دیدم‬
‫اما ناخواسته بخشی از معنای زندگی اَم شده بودی
‫هاشوری زرد،‬
‫بر نقطه های طلایی بوم آن سال ها..‬
‫یادت می آید؟‬
‫بخاری کهنه ی نفتی مان هار می شد‬
‫و همه به بیرون می پریدیم ‬
‫تو و‪ ‬لیلا،‬
‫جست و خیز کنان ترس خود را به جشن تبدیل می کردید
‫تنها مادرتان از این ماجرا‬
‫واقعاً به وحشت می افتاد‬
‫و من،‬
‫قهرمان مطمئن ذهن شما‬
‫ماجرا را فیصله می دادم..‬
‫یادت می آید؟‬
‫آن روزها ما قادر بودیم‬
‫از هر اتفاقی،‬
‫یک شادی طولانی بسازیم
‫تلویزیون آر.تی.آی سیاه‪ و ‬سفیدمان را به یاد داری،‬
‫که تصاویر را به کاریکاتور تبدیل می کرد؟‬
‫و ماجراهای آنتن،‬
‫که هیچ وقت تمامی نداشتند..‬
‫یادت می آید؟‬
‫برف ها سفیدتر از برف های این روزها بودند‬
‫و کلاغ ها جزیی از زندگی کوچک ما شده بودند
‫به صراحت قسم می خورم‬
‫که خوشبخت ترین خانواده در دامنه ی البرز بودیم
‫اطو نداشتیم‪ و ‬همیشه بوی تاید‪ و ‬سرما می دادیم ‬
‫به وقت پخش اخبار یا نمایش های تلویزیونی اَم،‬
‫شما ساکت می شدید‬
‫بی آنکه از اخبار‪ و ‬نمایش چیزی بفهمید
‫کی به مدرسه رفتی؟‬
‫کی کلاس چهارم شدی؟‬
‫چه می پوشیدی؟‬
‫اسباب بازی مورد علاقه ات چه بود؟‬
‫یادم نمی آید..‬
‫فقط می دانم که بودی‬
‫جزیی از زندگی‪ و ‬هستی من بودی
‫تو چیزی یادت می آید؟‬
‫میگرن های موروثی من
‫و تو که لیوان آب را دو دستی می گرفتی‬
‫و از آشپزخانه به سمت من می آمدی..‬
‫یادت می آید؟‬
‫ساعت بیست دقیقه به شش بامداد ‬
‫چند دانه قرص خواب می خورم‪ و ‬روی تخت دراز می کشم
‫چشم هایم را می بندم‪ و ‬آخرین جمله ی نوشته ام را‬
‫در ذهن مرور می کنم، تا چیزی از قلم نیافتاده باشد:‬
‫آری از آشپزخانه به سمتم می آمدی‬
‫در حالی که دو دستی لیوان آب را گرفته بودی،‬
‫با لبخند گُنگی بر صورتت
‫چشم ها را می بندم تا به لبخندت فکر کنم
‫چیزی تازه کشف می کنم! آنا
‫قیچی می خواستم‪ و ‬موهایت را‬
‫شبیه موهای حنا دختری در مزرعه درست می کردم ‬
‫تو یادت می آید..‬
‫به دستانم نگاه می کنم
‫خالی‪ و ‬خسته
‫چه قدر کتاب ورق زده ام
‫چه قدر نوشته ام
‫چه قدر فکرکرده ام
‫پندارم این بود ما هنوز به زندگی نرسیده ایم‬
‫و برای رسیدن به آن زندگیِ موعود ذهنی اَم،‬
‫من و تو و‪ ‬مامان و لیلا و‪ ‬مینا،‬
‫سوار بر سورتمه ی زمان به پیش می رفتیم‬
‫و کسی نبود به ما بگوید:‬
‫هی  عمو ‬
‫زندگی همین است
‫همین تلویزیون آر.تی.آی سیاه و ‬سفید
‫همین میگرن های موروثی‬
‫همین هار شدن بخاری نفتی
‫همین جست‪ و ‬خیزها و‪ ‬خنده های بی دلیل ‬
‫همین برف ها و‪ ‬کلاغ ها که لهجه لُری داشتند انگار
‫آری کسی نبود که به ما بگوید ‬
‫تا ما همیشه ندانیم،‬
‫همین کلک زمان است تا بگذرد‪ و ‬بگذری
‫و این چنین شد که گذشت‪ و ‬گذشتیم..‬
‫تو یادت می آید؟ ‬

‫‫‫‫

حسین پناهی

حسین پناهی- Hossain Panahi

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.