خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدو گفت گرسیوز ای شهریار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدو گفت گرسیوز ای شهریار‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

برانگیختن گرسیوز افراسیاب را بر علیه سیاوش

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بدو گفت گرسیوز ای شهریار‬
‫مگیر اینچنین کار پرمایه خوار‬
‫از ایدر گر او سوی ایران شود‬
‫بر و بوم ما پاک ویران شود‬
‫هر آنگه که بیگانه شد خویش تو‬
‫بدانست راز کم و بیش تو‬
‫چو جویی دگر زو تو بیگانگی‬
‫کند رهنمونی به دیوانگی‬
‫یکی دشمنی باشد اندوخته‬
‫نمک را پراگنده بر سوخته‬
‫بدین داستان زد یکی رهنمون‬
‫که بادی که از خانه آید برون‬
‫ندانی تو بستن برو رهگذار‬
‫و گر بگذری نگذرد روزگار‬
‫سیاووش داند همه کار تو‬
‫هم از کار تو هم ز گفتار تو‬
‫نبینی تو زو جز همه درد و رنج‬
‫پراگندن دوده و نام و گنج‬
‫ندانی که پروردگار پلنگ‬
‫نبیند ز پرورده جز درد و چنگ‬
‫چو افراسیاب این سخن باز جست‬
‫همه گفت گرسیوز آمد درست‬
‫پشیمان شد از رای و کردار خویش‬
‫همی کژ دانست بازار خویش‬
‫چنین داد پاسخ که من زین سخن‬
‫نه سر نیک بینم بلا را نه بن‬
‫بباشیم تا رای گردان سپهر‬
‫چگونه گشاید بدین کار چهر‬
‫به هر کار بهتر درنگ از شتاب‬
‫بمان تا برآید بلند آفتاب‬
‫ببینم که رای جهاندار چیست‬
‫رخ شمع چرخ روان سوی کیست‬
‫وگر سوی درگاه خوانمش باز‬
‫بجویم سخن تا چه دارد به راز‬
‫نگهبان او من بسم بی گمان‬
‫همی بنگرم تا چه گردد زمان‬
‫چو زو کژیی آشکارا شود‬
‫که با چاره دل بی مدارا شود‬
‫ازان پس نکوهش نباید به کس‬
‫مکافات بد جز بدی نیست بس‬
‫چنین گفت گرسیوز کینه جوی‬
‫که ای شاه بینادل و راستگوی‬
‫سیاوش بران آلت و فر و برز‬
‫بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز‬
‫بیاید به درگاه تو با سپاه‬
‫شود بر تو بر تیره خورشید و ماه‬
‫سیاوش نه آنست کش دیده شاه‬
‫همی ز آسمان برگذارد کلاه‬
‫فرنگیس را هم ندانی تو باز‬
‫تو گویی شدست از جهان بی نیاز‬
‫سپاهت بدو بازگردد همه‬
‫تو باشی رمه گر نیاری دمه‬
‫سپاهی که شاهی ببیند چنوی‬
‫بدان بخشش و رای و آن ماهروی‬
‫تو خوانی که ایدر مرا بنده باش‬
‫به خواری به مهر من آگنده باش‬
‫ندیدست کس جفت با پیل شیر‬
‫نه آتش دمان از بر و آب زیر‬
‫اگر بچه ی شیر ناخورده شیر‬
‫بپوشد کسی در میان حریر‬
‫به گوهر شود باز چون شد سترگ‬
‫نترسد ز آهنگ پیل بزرگ‬
‫پس افراسیاب اندر آن بسته شد‬
‫غمی گشت و اندیشه پیوسته شد‬
‫همی از شتابش به آمد درنگ‬
‫که پیروز باشد خداوند سنگ‬
‫ستوده نباشد سر بادسار‬
‫بدین داستان زد یکی هوشیار‬
‫که گر باد خیره بجستی ز جای‬
‫نماندی بر و بیشه و پر و پای‬
‫سبکسار مردم نه والا بود‬
‫و گرچه به تن سروبالا بود‬
‫برفتند پیچان و لب پر سخن‬
‫پر از کین دل از روزگار کهن‬
‫بر شاه رفتی زمان تا زمان‬
‫بداندیشه گرسیوز بدگمان‬
‫ز هرگونه رنگ اندرآمیختی‬
‫دل شاه ترکان برانگیختی‬
‫چنین تا برآمد برین روزگار‬
‫پر از درد و کین شد دل شهریار‬
‫سپهبد چنین دید یک روز رای‬
‫که پردخت ماند ز بیگانه جای‬
‫به گرسیوز این داستان برگشاد‬
‫ز کار سیاوش بسی کرد یاد‬
‫ترا گفت ز ایدر بباید شدن‬
‫بر او فراوان نباید بدن‬
‫بپرسی و گویی کزان جشنگاه‬
‫نخواهی همی کرد کس را نگاه‬
‫به مهرت همی دل بجنبد ز جای‬
‫یکی با فرنگیس خیز ایدر آی‬
‫نیازست ما را به دیدار تو‬
‫بدان پرهنر جان بیدار تو‬
‫برین کوه ما نیز نخچیر هست‬
‫ز جام زبرجد می و شیر هست‬
‫گذاریم یک چند و باشیم شاد‬
‫چو آیدت از شهر آباد یاد‬
‫به رامش بباش و به شادی خرام‬
‫می و جام با من چرا شد حرام‬
‫برآراست گرسیوز دام ساز‬
‫دلی پر ز کین و سری پر ز راز‬
‫چو نزدیک شهر سیاوش رسید‬
‫ز لشکر زبان آوری برگزید‬
‫بدو گفت رو با سیاوش بگوی‬
‫که ای پاک زاده کی نام جوی‬
‫به جان و سر شاه توران سپاه‬
‫به فر و به دیهیم کاووس شاه‬
‫که از بهر من برنخیزی ز گاه‬
‫نه پیش من آیی پذیره به راه‬
‫که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت‬
‫به فر و نژاد و به تاج و به تخت‬
‫که هر باد را بست باید میان‬
‫تهی کردن آن جایگاه کیان‬
‫فرستاده نزد سیاوش رسید‬
‫زمین را ببوسید کاو را بدید‬
‫چو پیغام گرسیوز او را بگفت‬
‫سیاوش غمی گشت و اندر نهفت‬
‫پراندیشه بنشست بیدار دیر‬
‫همی گفت رازیست این را به زیر‬
‫ندانم که گرسیوز نیک خواه‬
‫چه گفتست از من بدان بارگاه‬
‫چو گرسیوز آمد بران شهر نو‬
‫پذیره بیامد ز ایوان به کو‬
‫بپرسیدش از راه وز کار شاه‬
‫ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه‬
‫پیام سپهدار توران بداد‬
‫سیاوش ز پیغام او گشت شاد‬
‫چنین داد پاسخ که با یاد اوی‬
‫نگردانم از تیغ پولاد روی‬
‫من اینک به رفتن کمر بسته ام‬
‫عنان با عنان تو پیوسته ام‬
‫سه روز اندرین گلشن زرنگار‬
‫بباشیم و ز باده سازیم کار‬
‫که گیتی سپنج است پر درد و رنج‬
‫بد آن را که با غم بود در سپنج‬
‫چو بشنید گفت خردمند شاه‬
‫بپیچید گرسیوز کینه خواه‬
‫به دل گفت ار ایدونک با من به راه‬
‫سیاوش بیاید به نزدیک شاه‬
‫بدین شیرمردی و چندین خرد‬
‫کمان مرا زیر پی بسپرد‬
‫سخن گفتن من شود بی فروغ‬
‫شود پیش او چاره ی من دروغ‬
‫یکی چاره باید کنون ساختن‬
‫دلش را به راه بد انداختن‬
‫زمانی همی بود و خامش بماند‬
‫دو چشمش بروی سیاوش بماند‬
‫فرو ریخت از دیدگان آب زرد‬
‫به آب دو دیده همی چاره کرد‬
‫سیاوش ورا دید پرآب چهر‬
‫بسان کسی کاو بپیچد به مهر‬
‫بدو گفت نرم ای برادر چه بود‬
‫غمی هست کان را بشاید شنود‬
‫گر از شاه ترکان شدستی دژم‬
‫به دیده درآوردی از درد نم‬
‫من اینک همی با تو آیم به راه‬
‫کنم جنگ با شاه توران سپاه‬
‫بدان تا ز بهر چه آزاردت‬
‫چرا کهتر از خویشتن داردت‬
‫و گر دشمنی آمدستت پدید‬
‫که تیمار و رنجش بباید کشید‬
‫من اینک به هر کار یار توام‬
‫چو جنگ آوری مایه دار توام‬
‫ور ایدونک نزدیک افراسیاب‬
‫ترا تیره گشتست بر خیره آب‬
‫به گفتار مرد دروغ آزمای‬
‫کسی برتر از تو گرفتست جای‬
‫بدو گفت گرسیوز نامدار‬
‫مرا این سخن نیست با شهریار‬
‫نه از دشمنی آمدستم به رنج‬
‫نه از چاره دورم به مردی و گنج‬
‫ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست‬
‫که یاد آمدم زان سخنهای راست‬
‫نخستین ز تور ایدر آمد بدی‬
‫که برخاست زو فره ی ایزدی‬
‫شنیدی که با ایرج کم سخن‬
‫به آغاز کینه چه افگند بن‬
‫وزان جایگه تا به افراسیاب‬
‫شدست آتش ایران و توران چو آب‬
‫به یک جای هرگز نیامیختند‬
‫ز پند و خرد هر دو بگریختند‬
‫سپهدار ترکان ازان بترست‬
‫کنون گاو پیسه به چرم اندرست‬
‫ندانی تو خوی بدش بی گمان‬
‫بمان تا بیاید بدی را زمان‬
‫نخستین ز اغریرث اندازه گیر‬
‫که بر دست او کشته شد خیره خیر‬
‫برادر بد از کالبد هم ز پشت‬
‫چنان پرخرد بیگنه را بکشت‬
‫ازان پس بسی نامور بیگناه‬
‫شدستند بر دست او بر تباه‬
‫مرا زین سخن ویژه اندوه تست‬
‫که بیدار دل بادی و تن درست‬
‫تو تا آمدستی بدین بوم و بر‬
‫کسی را نیامد بد از تو به سر‬
‫همه مردمی جستی و راستی‬
‫جهانی به دانش بیاراستی‬
‫کنون خیره آهرمن دل گسل‬
‫ورا از تو کردست آزرده دل‬
‫دلی دارد از تو پر از درد و کین‬
‫ندانم چه خواهد جهان آفرین‬
‫تو دانی که من دوستدار توام‬
‫به هر نیک و بد ویژه یار توام‬
‫نباید که فردا گمانی بری‬
‫که من بودم آگاه زین داوری‬
‫سیاووش بدو گفت مندیش زین‬
‫که یارست با من جهان آفرین‬
‫سپهبد جزین کرد ما را امید‬
‫که بر من شب آرد به روز سپید‬
‫گر آزار بودیش در دل ز من‬
‫سرم برنیفراختی ز انجمن‬
‫ندادی به من کشور و تاج و گاه‬
‫بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه‬
‫کنون با تو آیم به درگاه او‬
‫درخشان کنم تیره گون ماه او‬
‫هرانجا که روشن بود راستی‬
‫فروغ دروغ آورد کاستی‬
‫نمایم دلم را بر افراسیاب‬
‫درخشانتر از بر سپهر آفتاب‬
‫تو دل را بجز شادمانه مدار‬
‫روان را به بد در گمانه مدار‬
‫کسی کاو دم اژدها بسپرد‬
‫ز رای جهان آفرین نگذرد‬
‫بدو گفت گرسیوز ای مهربان‬
‫تو او را بدان سان که دیدی مدان‬
‫و دیگر بجایی که گردان سپهر‬
‫شود تند و چین اندرآرد به چهر‬
‫خردمند دانا نداند فسون‬
‫که از چنبر او سر آرد برون‬
‫بدین دانش و این دل هوشمند‬
‫بدین سرو بالا و رای بلند‬
‫ندانی همی چاره از مهر باز‬
‫بباید که بخت بد آید فراز‬
‫همی مر ترا بند و تنبل فروخت‬
‫به اورند چشم خرد را بدوخت‬
‫نخست آنک داماد کردت به دام‬
‫بخیره شدی زان سخن شادکام‬
‫و دیگر کت از خویشتن دور کرد‬
‫به روی بزرگان یکی سور کرد‬
‫بدان تا تو گستاخ باشی بدوی‬
‫فروماند اندر جهان گفت وگوی‬
‫ترا هم ز اغریرث ارجمند‬
‫فزون نیست خویشی و پیوند و بند‬
‫میانش به خنجر بدو نیم کرد‬
‫سپه را به کردار او بیم کرد‬
‫نهانش ببین آشکارا کنون‬
‫چنین دان و ایمن مشو زو به خون‬
‫مرا هرچ اندر دل اندیشه بود‬
‫خرد بود وز هر دری پیشه بود‬
‫همان آزمایش بد از روزگار‬
‫ازین کینه ور تیزدل شهریار‬
‫همه پیش تو یک به یک راندم‬
‫چو خورشد تابنده برخواندم‬
‫به ایران پدر را بینداختی‬
‫به توران همی شارستان ساختی‬
‫چنین دل بدادی به گفتار او‬
‫بگشتی همی گرد تیمار او‬
‫درختی بد این برنشانده به دست‬
‫کجا بار او زهر و بیخش کبست‬
‫همی گفت و مژگان پر از آب زرد‬
‫پر افسون دل و لب پر از باد سرد‬
‫سیاوش نگه کرد خیره بدوی‬
‫ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی‬
‫چو یاد آمدش روزگار گزند‬
‫کزو بگسلد مهر چرخ بلند‬
‫نماند برو بر بسی روزگار‬
‫به روز جوانی سرآیدش کار‬
‫دلش گشت پردرد و رخساره زرد‬
‫پر از غم دل و لب پر از باد سرد‬
‫بدو گفت هرچونک می بنگرم‬
‫به بادافره ی بد نه اندرخورم‬
‫ز گفتار و کردار بر پیش و پس‬
‫ز من هیچ ناخوب نشنید کس‬
‫چو گستاخ شد دست با گنج او‬
‫بپیچید همانا تن از رنج او‬
‫اگرچه بد آید همی بر سرم‬
‫هم از رای و فرمان او نگذرم‬
‫بیابم برش هم کنون بی سپاه‬
‫ببینم که از چیست آزار شاه‬
‫بدو گفت گرسیوز ای نامجوی‬
‫ترا آمدن پیش او نیست روی‬
‫به پا اندر آتش نشاید شدن‬
‫نه بر موج دریا بر ایمن بدن‬
‫همی خیره بر بد شتاب آوری‬
‫سر بخت خندان به خواب آوری‬
‫ترا من همانا بسم پایمرد‬
‫بر آتش یکی برزنم آب سرد‬
‫یکی پاسخ نامه باید نوشت‬
‫پدیدار کردن همه خوب و زشت‬
‫ز کین گر ببینم سر او تهی‬
‫درخشان شود روزگار بهی‬
‫سواری فرستم به نزدیک تو‬
‫درفشان کنم رای تاریک تو‬
‫امیدستم از کردگار جهان‬
‫شناسنده ی آشکار و نهان‬
‫که او بازگردد سوی راستی‬
‫شود دور ازو کژی و کاستی‬
‫وگر بینم اندر سرش هیچ تاب‬
‫هیونی فرستم هم اندر شتاب‬
‫تو زان سان که باید به زودی بساز‬
‫مکن کار بر خویشتن بر دراز‬
‫برون ران از ایدر به هر کشوری‬
‫بهر نامداری و هر مهتری‬
‫صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین‬
‫همان سیصد و سی به ایران زمین‬
‫ازین سو همه دوستدار تواند‬
‫پرستنده و غمگسار تواند‬
‫وزان سو پدر آرزومند تست‬
‫جهان بنده ی خویش و پیوند تست‬
‫بهر کس یکی نامه ای کن دراز‬
‫بسیچیده باش و درنگی مساز‬
‫سیاوش به گفتار او بگروید‬
‫چنان جان بیدار او بغنوید‬
‫بدو گفت ازان در که رانی سخن‬
‫ز پیمان و رایت نگردم ز بن‬
‫تو خواهشگری کن مرا زو بخواه‬
‫همی راستی جوی و بنمای را‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.