خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : کى گذارد آن که رشک روشنى است‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : کى گذارد آن که رشک روشنى است‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

بسته شدن تقریر معنى حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت‬

*

‫‬‬‬‫‫

‫کى گذارد آن که رشک روشنى است‬

‫تا بگویم آن چه فرض و گفتنى است‬

‫بحر کف پیش آرد و سدى کند‬ ‫

جر کند و ز بعد جر مدى کند‬

‫این زمان بشنو چه مانع شد مگر‬ ‫

مستمع را رفت دل جاى دگر‬

‫خاطرش شد سوى صوفى قنق‬

‫اندر آن سودا فرو شد تا عنق‬

‫لازم آمد باز رفتن زین مقال‬ ‫

سوى آن افسانه بهر وصف حال‬

‫صوفى آن صورت مپندار اى عزیز‬ ‫

همچو طفلان تا کى از جوز و مویز‬

‫جسم ما جوز و مویز است اى پسر‬ ‫

گر تو مردى زین دو چیز اندر گذر‬

‫ور تو اندر نگذرى کآرام حق‬

‫بگذراند مر ترا از نه طبق‬

‫بشنو اکنون صورت افسانه را‬

‫لیک هین از که جدا آن دانه را‬

‫حلقه ى آن صوفیان مستفید‬ ‫

چون که در وجد و طرب آخر رسید‬

‫خوان بیاوردند بهر میهمان‬ ‫

از بهیمه یاد آورد آن زمان‬

‫گفت خادم را که در آخر برو‬

‫راست آن بهر بهیمه کاه و جو‬

‫گفت لا حول این چه افزون گفتن است‬ ‫

از قدیم این کارها کار من است‬

‫گفت تر کن آن جوش را از نخست‬

کان خر پیر است و دندانهاش سست‬

‫گفت لاحول این چه مى گویى مها‬ ‫

از من آموزند این ترتیبها‬

‫گفت پالانش فرو نه پیش پیش‬

‫داروى منبل بنه بر پشت ریش‬

‫گفت لاحول آخر اى حکمت گزار‬ ‫

جنس تو مهمانم آمد صد هزار‬

‫جمله راضى رفته اند از پیش ما‬ ‫

هست مهمان جان ما و خویش ما‬

‫گفت آبش ده و لیکن شیر گرم‬ ‫

گفت لاحول از توام بگرفت شرم‬

‫گفت اندر جو تو کمتر کاه کن‬

‫گفت لاحول این سخن کوتاه کن‬

‫گفت جایش را بروب از سنگ و پشک‬ ‫

ور بود تر ریز بر وى خاک خشک‬

‫گفت لاحول اى پدر لاحول کن‬ ‫

با رسول اهل کمتر گو سخن‬

‫گفت بستان شانه پشت خر بخار‬ ‫

گفت لاحول اى پدر شرمى بدار‬

‫خادم این گفت و میان را بست چست‬

‫گفت رفتم کاه و جو آرم نخست‬

‫رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد‬ ‫

خواب خرگوشى بدان صوفى بداد‬

‫رفت خادم جانب اوباش چند‬

کرد بر اندرز صوفى ریشخند‬

‫صوفى از ره مانده بود و شد دراز‬ ‫

خوابها مى دید با چشم فراز‬

‫آان خرش در چنگ گرگى مانده بود‬

‫پاره ها از پشت و رانش مى ربود‬

‫گفت لاحول این چه مالیخولیاست‬

‫اى عجب آن خادم مشفق کجاست‬

‫باز مى دید آن خرش در راه رو‬ ‫

گه به چاهى مى فتاد و گه به گو‬

‫گونه گون مى دید ناخوش واقعه‬ ‫

فاتحه مى خواند او و القارعه‬

‫گفت چاره چیست یاران جسته اند‬ ‫

رفته اند و جمله درها بسته اند‬

‫باز مى گفت اى عجب آن خادمک‬ ‫

نه که با ما گشت هم نان و نمک‬

‫من نکردم با وى الا لطف و لین‬

‫او چرا با من کند بر عکس کین‬

‫هر عداوت را سبب باید سند‬ ‫

ور نه جنسیت وفا تلقین کند‬

‫باز مى گفت آدم با لطف وجود‬ ‫

کى بر آن ابلیس جورى کرده بود‬

‫آدمى مر مار و کژدم را چه کرد‬

کاو همى خواهد مر او را مرگ و درد‬

‫گرگ را خود خاصیت بدریدن است‬ ‫

این حسد در خلق آخر روشن است‬

‫باز مى گفت این گمان بد خطاست‬ ‫

بر برادر این چنین ظنم چراست‬

‫باز گفتى حزم سوء الظن تست‬ ‫

هر که بد ظن نیست کى ماند درست‬

‫صوفى اندر وسوسه و آن خر چنان‬

‫که چنین بادا جز اى دشمنان‬

‫آن خر مسکین میان خاک و سنگ‬ ‫

کژ شده پالان دریده پالهنگ‬

‫خسته از ره جمله ى شب بى علف‬

‫گاه در جان کندن و گه در تلف‬

‫خر همه شب ذکر مى کرد اى اله‬ ‫

جو رها کردم کم از یک مشت کاه‬

‫با زبان حال مى گفت اى شیوخ‬

‫رحمتى که سوختم زین خام شوخ‬

‫آن چه آن خر دید از رنج و عذاب‬ ‫

مرغ خاکى بیند اندر سیل آب‬

‫بس به پهلو گشت آن شب تا سحر‬

‫آن خر بى چاره از جوع البقر‬

‫روز شد خادم بیامد بامداد‬ ‫

زود پالان جست بر پشتش نهاد‬

‫خر فروشانه دو سه زخمش بزد‬ ‫

کرد با خر آن چه ز آن سگ مى سزد‬

‫خر جهنده گشت از تیزى نیش‬

‫کو زبان تا خر بگوید حال خویش‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.