خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : دبیر پژوهنده را پیش خواند‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : دبیر پژوهنده را پیش خواند‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

حرکت افراسیاب برای کشتن سیاوش

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫دبیر پژوهنده را پیش خواند‬
‫سخنهای آگنده را برفشاند‬
‫نخست آفریننده را یاد کرد‬
‫ز وام خرد جانش آزاد کرد‬
‫ازان پس خرد را ستایش گرفت‬
‫ابر شاه ترکان نیایش گرفت‬
‫که ای شاه پیروز و به روزگار‬
‫زمانه مبادا ز تو یادگار‬
‫مرا خواستی شاد گشتم بدان‬
‫که بادا نشست تو با موبدان‬
‫و دیگر فرنگیس را خواستی‬
‫به مهر و وفا دل بیاراستی‬
‫فرنگیس نالنده بود این زمان‬
‫به لب ناچران و به تن ناچمان‬
‫بخفت و مرا پیش بالین ببست‬
‫میان دو گیتیش بینم نشست‬
‫مرا دل پر از رای و دیدار تست‬
‫دو کشور پر از رنج و آزار تست‬
‫ز نالندگی چون سبکتر شود‬
‫فدای تن شاه کشور شود‬
‫بهانه مرا نیز آزار اوست‬
‫نهانم پر از درد و تیمار اوست‬
‫چو نامه به مهر اندر آمد به داد‬
‫به زودی به گرسیوز بدنژاد‬
‫دلاور سه اسپ تگاور بخواست‬
‫همی تاخت یکسر شب و روز راست‬
‫چهارم بیامد به درگاه شاه‬
‫پر از بد روان و زبان پرگناه‬
‫فراوان بپرسیدش افراسیاب‬
‫چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب‬
‫چرا باشتاب آمدی گفت شاه‬
‫چگونه سپردی چنین تند راه‬
‫بدو گفت چون تیره شد روی کار‬
‫نشاید شمردن به بد روزگار‬
‫سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه‬
‫پذیره نیامد مرا خود به راه‬
‫سخن نیز نشنید و نامه نخواند‬
‫مرا پیش تختش به زانو نشاند‬
‫ز ایران بدو نامه پیوسته شد‬
‫به مادر همی مهر او بسته شد‬
‫سپاهی ز روم و سپاهی ز چین‬
‫همی هر زمان برخروشد زمین‬
‫تو در کار او گر درنگ آوری‬
‫مگر باد زان پس به چنگ آوری‬
‫و گر دیر گیری تو جنگ آورد‬
‫دو کشور به مردی به چنگ آورد‬
‫و گر سوی ایران براند سپاه‬
‫که یارد شدن پیش او کینه خواه‬
‫ترا کردم آگه ز دیدار خویش‬
‫ازین پس بپیچی ز کردار خویش‬
‫چو بشنید افراسیاب این سخن‬
‫برو تازه شد روزگار کهن‬
‫به گرسیوز از خشم پاسخ نداد‬
‫دلش گشت پرآتش و سر چو باد‬
‫بفرمود تا برکشیدند نای‬
‫همان سنج و شیپور و هندی درای‬
‫به سوی سیاووش بنهاد روی‬
‫ابا نامداران پرخاشجوی‬
‫بدانگه که گرسیوز بدفریب‬
‫گران کرد بر زین دوال رکیب‬
‫سیاوش به پرده درآمد به درد‬
‫به تن لرز لرزان و رخساره زرد‬
‫فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ‬
‫چه بودت که دیگر شدستی به رنگ‬
‫چنین داد پاسخ که ای خوبروی‬
‫به توران زمین شد مرا آب روی‬
‫بدین سان که گفتار گرسیوزست‬
‫ز پرگار بهره مرا مرکزست‬
‫فرنگیس بگرفت گیسو به دست‬
‫گل ارغوان را به فندق بخست‬
‫پر از خون شد آن بسد مشک بوی‬
‫پر از آب چشم و پر از گرد روی‬
‫همی اشک بارید بر کوه سیم‬
‫دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم‬
‫همی کند موی و همی ریخت آب‬
‫ز گفتار و کردار افراسیاب‬
‫بدو گفت کای شاه گردن فراز‬
‫چه سازی کنون زود بگشای راز‬
‫پدر خود دلی دارد از تو به درد‬
‫از ایران نیاری سخن یاد کرد‬
‫سوی روم ره با درنگ آیدت‬
‫نپویی سوی چین که تنگ آیدت‬
‫ز گیتی کراگیری اکنون پناه‬
‫پناهت خداوند خورشید و ماه‬
‫ستم باد بر جان او ماه و سال‬
‫کجا بر تن تو شود بدسگال‬
‫همی گفت گرسیوز اکنون ز راه‬
‫بیاید همانا ز نزدیک شاه‬
‫چهارم شب اندر بر ماهروی‬
‫بخوان اندرون بود با رنگ و بوی‬
‫بلرزید وز خواب خیره بجست‬
‫خروشی برآورد چون پیل مست‬
‫همی داشت اندر برش خوب چهر‬
‫بدو گفت شاها چبودت ز مهر‬
‫خروشید و شمعی برافروختند‬
‫برش عود و عنبر همی سوختند‬
‫بپرسید زو دخت افراسیاب‬
‫که فرزانه شاها چه دیدی به خواب‬
‫سیاوش بدو گفت کز خواب من‬
‫لبت هیچ مگشای بر انجمن‬
‫چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب‬
‫که بودی یکی بی کران رود آب‬
‫یکی کوه آتش به دیگر کران‬
‫گرفته لب آب نیزه وران‬
‫ز یک سو شدی آتش تیزگرد‬
‫برافروختی از سیاووش گرد‬
‫ز یک دست آتش ز یک دست آب‬
‫به پیش اندرون پیل و افراسیاب‬
‫بدیدی مرا روی کرده دژم‬
‫دمیدی بران آتش تیزدم‬
‫چو گرسیوز آن آتش افروختی‬
‫از افروختن مر مرا سوختی‬
‫فرنگیس گفت این بجز نیکوی‬
‫نباشد نگر یک زمان بغنوی‬
‫به گرسیوز آید همی بخت شوم‬
‫شود کشته بر دست سالار روم‬
‫سیاوش سپه را سراسر بخواند‬
‫به درگاه ایوان زمانی بماند‬
‫بسیچید و بنشست خنجر به چنگ‬
‫طلایه فرستاد بر سوی گنگ‬
‫دو بهره چو از تیره شب در گذشت‬
‫طلایه هم آنگه بیامد ز دشت‬
‫که افراسیاب و فراوان سپاه‬
‫پدید آمد از دور تازان به راه‬
‫ز نزدیک گرسیوز آمد نوند‬
‫که بر چاره ی جان میان را ببند‬
‫نیامد ز گفتار من هیچ سود‬
‫از آتش ندیدم جز از تیره دود‬
‫نگر تا چه باید کنون ساختن‬
‫سپه را کجا باید انداختن‬
‫سیاوش ندانست زان کار او‬
‫همی راست آمدش گفتار او‬
‫فرنگیس گفت ای خردمند شاه‬
‫مکن هیچ گونه به ما در نگاه‬
‫یکی باره ی گامزن برنشین‬
‫مباش ایچ ایمن به توران زمین‬
‫ترا زنده خواهم که مانی بجای‬
‫سر خویش گیر و کسی را مپای‬
‫سیاوش بدو گفت کان خواب من‬
‫بجا آمد و تیره شد آب من‬
‫مرا زندگانی سرآید همی‬
‫غم و درد و انده درآید همی‬
‫چنین است کار سپهر بلند‬
‫گهی شاد دارد گهی مستمند‬
‫گر ایوان من سر به کیوان کشید‬
‫همان زهر گیتی بباید چشید‬
‫اگر سال گردد هزار و دویست‬
‫بجز خاک تیره مرا جای نیست‬
‫ز شب روشنایی نجوید کسی‬
‫کجا بهره دارد ز دانش بسی‬
‫ترا پنج ماهست ز آبستنی‬
‫ازین نامور گر بود رستنی‬
‫درخت تو گر نر به بار آورد‬
‫یکی نامور شهریار آورد‬
‫سرافراز کیخسروش نام کن‬
‫به غم خوردن او دل آرام کن‬
‫چنین گردد این گنبد تیزرو‬
‫سرای کهن را نخوانند نو‬
‫ازین پس به فرمان افراسیاب‬
‫مرا تیره بخت اندرآید به خواب‬
‫ببرند بر بیگنه بر سرم‬
‫ز خون جگر برنهند افسرم‬
‫نه تابوت یابم نه گور و کفن‬
‫نه بر من بگرید کسی ز انجمن‬
‫نهالی مرا خاک توران بود‬
‫سرای کهن کام شیران بود‬
‫برین گونه خواهد گذشتن سپهر‬
‫نخواهد شدن رام با من به مهر‬
‫ز خورشید تابنده تا تیره خاک‬
‫گذر نیست از داد یزدان پاک‬
‫به خواری ترا روزبانان شاه‬
‫سر و تن برهنه برندت به راه‬
‫بیاید سپهدار پیران به در‬
‫بخواهش بخواهد ترا از پدر‬
‫به جان بیگنه خواهدت زینهار‬
‫به ایوان خویشش برد زار و خوار‬
‫وز ایران بیاید یکی چاره گر‬
‫به فرمان دادار بسته کمر‬
‫از ایدر ترا با پسر ناگهان‬
‫سوی رود جیحون برد در نهان‬
‫نشانند بر تخت شاهی ورا‬
‫به فرمان بود مرغ و ماهی ورا‬
‫ز گیتی برآرد سراسر خروش‬
‫زمانه ز کیخسرو آید به جوش‬
‫ز ایران یکی لشکر آرد به کین‬
‫پرآشوب گردد سراسر زمین‬
‫پی رخش فرخ زمین بسپرد‬
‫به توران کسی را به کس نشمرد‬
‫به کین من امروز تا رستخیز‬
‫نبینی جز از گرز و شمشیر تیز‬
‫برین گفتها بر تو دل سخت کن‬
‫تن از ناز و آرام پردخت کن‬
‫سیاوش چو با جفت غمها بگفت‬
‫خروشان بدو اندر آویخت جفت‬
‫رخش پر ز خون دل و دیده گشت‬
‫سوی آخر تازی اسپان گذشت‬
‫بیاورد شبرنگ بهزاد را‬
‫که دریافتی روز کین باد را‬
‫خروشان سرش را به بر در گرفت‬
‫لگام و فسارش ز سر برگرفت‬
‫به گوش اندرش گفت رازی دراز‬
‫که بیدار دل باش و با کس مساز‬
‫چو کیخسرو آید به کین خواستن‬
‫عنانش ترا باید آراستن‬
‫ورا بارگی باش و گیتی بکوب‬
‫چنان چون سر مار افعی به چوب‬
‫از آخر ببر دل به یکبارگی‬
‫که او را تو باشی به کین بارگی‬
‫دگر مرکبان را همه کرد پی‬
‫برافروخت برسان آتش ز نی‬
‫خود و سرکشان سوی ایران کشید‬
‫رخ از خون دیده شده ناپدید‬
‫چو یک نیم فرسنگ ببرید راه‬
‫رسید اندرو شاه توران سپاه‬
‫سپه دید با خود و تیغ و زره‬
‫سیاوش زده بر زره بر گره‬
‫به دل گفت گرسیوز این راست گفت‬
‫سخن زین نشانی که بود در نهفت‬
‫سیاوش بترسید از بیم جان‬
‫مگر گفت بدخواه گردد نهان‬
‫همی بنگرید این بدان آن بدین‬
‫که کینه نبدشان به دل پیش ازین‬
‫ز بیم سیاوش سواران جنگ‬
‫گرفتند آرام و هوش و درنگ‬
‫چه گفت آن خردمند بسیار هوش‬
‫که با اختر بد به مردی مکوش‬
‫چنین گفت زان پس به افراسیاب‬
‫که ای پرهنر شاه با جاه و آب‬
‫چرا جنگ جوی آمدی با سپاه‬
‫چرا کشت خواهی مرا بی گناه‬
‫سپاه دو کشور پر از کین کنی‬
‫زمان و زمین پر ز نفرین کنی‬
‫چنین گفت گرسیوز کم خرد‬
‫کزین در سخن خود کی اندر خورد‬
‫گر ایدر چنین بی گناه آمدی‬
‫چرا با زره نزد شاه آمدی‬
‫پذیره شدن زین نشان راه نیست‬
‫سنان و سپر هدیه ی شاه نیست‬
‫سیاوش بدانست کان کار اوست‬
‫برآشفتن شه ز بازار اوست‬
‫چو گفتار گرسیوز افراسیاب‬
‫شنید و برآمد بلند آفتاب‬
‫به ترکان بفرمود کاندر دهید‬
‫درین دشت کشتی به خون برنهید‬
‫از ایران سپه بود مردی هزار‬
‫همه نامدار از در کارزار‬
‫رده بر کشیدند ایرانیان‬
‫ببستند خون ریختن را میان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.