خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون که صوفى بر نشست و شد روان‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون که صوفى بر نشست و شد روان‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

گمان بردن کاروانیان که بهیمه ى صوفى رنجور است‬

*

‫‬‬‬‫‫

‫چون که صوفى بر نشست و شد روان‬

‫رو در افتادن گرفت او هر زمان‬

‫هر زمانش خلق بر مى داشتند‬ ‫

جمله رنجورش همى پنداشتند‬

‫آن یکى گوشش همى پیچید سخت‬ ‫

و آن دگر در زیر گامش جست لخت‬

‫و آن دگر در نعل او مى جست سنگ‬

‫و آن دگر در چشم او مى دید زنگ‬

‫باز مى گفتند اى شیخ این ز چیست‬

‫دى نمى گفتى که شکر این خر قوى است‬

‫گفت آن خر کاو به شب لاحول خورد‬ ‫

جز بدین شیوه نداند راه کرد‬

‫چون که قوت خر به شب لاحول بود‬ ‫

شب مسبح بود و روز اندر سجود‬

‫آدمى خوارند اغلب مردمان‬ ‫

از سلام علیکشان کم جو امان‬

‫خانه ى دیو است دلهاى همه‬

‫کم پذیر از دیو مردم دمدمه‬

‫از دم دیو آن که او لاحول خورد‬ ‫

هم چو آن خر در سر آید در نبرد‬

‫هر که در دنیا خورد تلبیس دیو‬ ‫

و ز عدوى دوست رو تعظیم و ریو‬

‫در ره اسلام و بر پول صراط‬ ‫

در سر آید همچو آن خر از خباط‬

‫عشوه هاى یار بد منیوش هین‬ ‫

دام بین ایمن مرو تو بر زمین‬

‫صد هزار ابلیس لاحول آر بین‬

‫آدما ابلیس را در مار بین‬

‫دم دهد گوید ترا اى جان و دوست‬

‫تا چو قصابى کشد از دوست پوست‬

‫دم دهد تا پوستت بیرون کشد‬ ‫

و اى او کز دشمنان افیون چشد‬

‫سر نهد بر پاى تو قصابوار‬ ‫

دم دهد تا خونت ریزد زار زار‬

‫همچو شیرى صید خود را خویش کن‬ ‫

ترک عشوه ى اجنبى و خویش کن‬

‫همچو خادم دان مراعات خسان‬

‫بى کسى بهتر ز عشوه ى ناکسان‬

‫در زمین مردمان خانه مکن‬ ‫

کار خود کن کار بیگانه مکن‬

‫کیست بیگانه تن خاکى تو‬

کز بر اى اوست غمناکى تو‬

‫تا تو تن را چرب و شیرین مى دهى‬ ‫

جوهر خود را نبینى فربهى‬

‫گر میان مشک تن را جا شود‬

‫روز مردن گند او پیدا شود‬

‫مشک را بر تن مزن بر دل بمال‬ ‫

مشک چه بود نام پاک ذو الجلال‬

‫آن منافق مشک بر تن مى نهد‬

‫روح را در قعر گلخن مى نهد‬

‫بر زبان نام حق و در جان او‬

‫گندها از فکر بى ایمان او‬

‫ذکر با او همچو سبزه ى گلخن است‬ ‫

بر سر مبر ز گل است و سوسن است‬

‫آن نبات آن جا یقین عاریت است‬ ‫

جاى آن گل مجلس است و عشرت است‬

‫طیبات آید به سوى طیبین‬

‫للخبیثین الخبیثات است هین‬

‫کین مدار آنها که از کین گمرهند‬ ‫

گورشان پهلوى کین داران نهند‬

‫اصل کینه دوزخ است و کین تو‬ ‫

جزو آن کل است و خصم دین تو‬

‫چون تو جزو دوزخى پس هوش دار‬ ‫

جزو سوى کل خود گیرد قرار‬

‫تلخ با تلخان یقین ملحق شود‬ ‫

کى دم باطل قرین حق شود‬

‫اى برادر تو همان اندیشه اى‬

‫ما بقى تو استخوان و ریشه اى‬

‫گر گل است اندیشه ى تو گلشنى‬ ‫

ور بود خارى تو هیمه ى گلخنى‬

‫گر گلابى، بر سر و جیبت زنند‬

‫ور تو چون بولى برونت افکنند‬

‫طبله ها در پیش عطاران ببین‬ ‫

جنس را با جنس خود کرده قرین‬

‫جنسها با جنسها آمیخته‬

‫زین تجانس زینتى انگیخته‬

‫گر در آمیزند عود و شکرش‬ ‫

بر گزیند یک یک از یکدیگرش‬

‫طبله ها بشکست و جانها ریختند‬

‫نیک و بد در همدگر آمیختند‬

‫حق فرستاد انبیا را با ورق‬ ‫

تا گزید این دانه ها را بر طبق‬

‫پیش از ایشان ما همه یکسان بدیم‬

کس ندانستى که ما نیک و بدیم‬

‫قلب و نیکو در جهان بودى روان‬ ‫

چون همه شب بود و ما چون شب روان‬

‫تا بر آمد آفتاب انبیا‬ ‫

گفت اى غش دور شو صافى بیا‬

‫چشم داند فرق کردن رنگ را‬ ‫

چشم داند لعل را و سنگ را‬

‫چشم داند گوهر و خاشاک را‬ ‫

چشم را ز آن مى خلد خاشاکها‬

‫دشمن روزند این قلابکان‬ ‫

عاشق روزند آن زرهاى کان‬

‫ز آن که روز است آینه ى تعریف او‬

‫تا ببیند اشرفى تشریف او‬

‫حق قیامت را لقب ز آن روز کرد‬

‫روز بنماید جمال سرخ و زرد‬

‫پس حقیقت روز سر اولیاست‬

‫روز پیش ماهشان چون سایه هاست‬

‫عکس راز مرد حق دانید روز‬ ‫

عکس ستاریش شام چشم دوز‬

‫ز آن سبب فرمود یزدان و الضحى‬ ‫

و الضحى نور ضمیر مصطفى‬
‫‬
‫قول دیگر کاین ضحى را خواست دوست‬ ‫

هم بر اى آن که این هم عکس اوست‬

‫ور نه بر فانى قسم گفتن خطاست‬ ‫

خود فنا چه لایق گفت خداست‬

‫لا أحب ُّ الْآفِین گفت آن خلیل‬ ‫

کى فنا خواهد از این رب جلیل‬

‫باز و اللیل است ستارى او‬ ‫

و آن تن خاکى زنگارى او‬
‫‬
‫آفتابش چون بر آمد ز آن فلک‬

‫با شب تن گفت هین ما ودعک‬

‫وصل پیدا گشت از عین بلا‬ ‫

ز آن حلاوت شد عبارت ما قلى‬

‫هر عبارت خود نشان حالتى است‬ ‫

حال چون دست و عبارت آلتى است‬

‫آلت زرگر به دست کفشگر‬ ‫

همچو دانه ى کشت کرده ریگ در‬

‫و آلت اسکاف پیش برزگر‬

‫پیش سگ کاه استخوان در پیش خر‬

‫بود انا الحق در لب منصور نور‬

‫بود انا الله در لب فرعون زور‬

‫شد عصا اندر کف موسى گوا‬

‫شد عصا اندر کف ساحر هبا‬

‫زین سبب عیسى بدان همراه خود‬ ‫

در نیاموزید آن اسم صمد‬

‫کاو نداند نقص بر آلت نهد‬ ‫

سنگ بر گل زن تو آتش کى جهد‬

‫دست و آلت همچو سنگ و آهن است‬ ‫

جفت باید جفت شرط زادن است‬

‫آن که بى جفت است و بى آلت یکى است‬ ‫

در عدد شک است و آن یک بى شکى است‬

‫آن که دو گفت و سه گفت و بیش ازین‬ ‫

متفق باشند در واحد یقین‬

‫احولى چون دفع شد یکسان شوند‬

‫دو سه گویان هم یکى گویان شوند‬

‫گر یکى گویى تو در میدان او‬ ‫

گرد بر مى گرد از چوگان او‬

‫گوى آن گه راست و بى نقصان شود‬ ‫

که ز زخم دست شه رقصان شود‬

‫گوش دار اى احول اینها را به هوش‬

‫داروى دیده بکش از راه گوش‬

‫پس کلام پاک در دلهاى کور‬

‫مى نپاید مى رود تا اصل نور‬

‫و آن فسون دیو در دلهاى کژ‬ ‫

مى رود چون کفش کژ در پاى کژ‬

‫گر چه حکمت را به تکرار آورى‬ ‫

چون تو نااهلى شود از تو برى‬

‫ور چه بنویسى نشانش مى کنى‬

‫ور چه مى لافى بیانش مى کنى‬

‫او ز تو رو در کشد اى پر ستیز‬

‫بندها را بگسلد وز تو گریز‬

‫ور نخوانى و ببیند سوز تو‬ ‫

علم باشد مرغ دست آموز تو‬

‫او نپاید پیش هر نااوستا‬ ‫

همچو طاوسى به خانه ى روستا‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.