خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : خردمند را دل برو بر بسوخت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : خردمند را دل برو بر بسوخت‬

فردوسی-و-شاهنامه

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

امتحان کیخسرو توسط افراسیاب

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

خردمند را دل برو بر بسوخت‬
‫به کردار آتش رخش برفروخت‬
‫بدو گفت کای یادگار مهان‬
‫پسندیده و ناسپرده جهان‬
‫که تاج سر شهریاران توی‬
‫که گوید که پور شبانان توی‬
‫شبان نیست از گوهر تو کسی‬
‫و زین داستان هست با من بسی‬
‫ز بهر جوان اسپ و بالای خواست‬
‫همان جامه ی خسروآرای خواست‬
‫به ایوان خرامید با او به هم‬
‫روانش ز بهر سیاوش دژم‬
‫همی پرورانیدش اندر کنار‬
‫بدو شادمان گردش روزگار‬
‫بدین نیز بگذشت چندی سپهر‬
‫به مغز اندرون داشت با شاه مهر‬
‫شب تیره هنگام آرام و خواب‬
‫کس آمد ز نزدیک افراسیاب‬
‫بران تیرگی پهلوان را بخواند‬
‫گذشته سخنها فراوان براند‬
‫کز اندیشه ی بد همه شب دلم‬
‫بپیچید وز غم همی بگسلم‬
‫ازین کودکی کز سیاوش رسید‬
‫تو گفتی مرا روز شد ناپدید‬
‫نبیره فریدون شبان پرورد‬
‫ز رای و خرد این کی اندر خورد‬
‫ازو گر نوشته به من بر بدیست‬
‫نشاید گذشتن که آن ایزدیست‬
‫چو کار گذشته نیارد به یاد‬
‫زید شاد و ما نیز باشیم شاد‬
‫وگر هیچ خوی بد آرد پدید‬
‫بسان پدر سر بباید برید‬
‫بدو گفت پیران که ای شهریار‬
‫ترا خود نباید کس آموزگار‬
‫یکی کودکی خرد چون بیهشان‬
‫ز کار گذشته چه دارد نشان‬
‫تو خود این میندیش و بد را مکوش‬
‫چه گفت آن خردمند بسیارهوش‬
‫که پروردگار از پدر برترست‬
‫اگر زاده را مهر با مادرست‬
‫نخستین به پیمان مرا شاد کن‬
‫ز سوگند شاهان یکی یاد کن‬
‫فریدون به داد و به تخت و کلاه‬
‫همی داشتی راستی را نگاه‬
‫ز پیران چو بشینید افراسیاب‬
‫سر مرد جنگی درآمد ز خواب‬
‫یکی سخت سوگند شاهانه خورد‬
‫به روز سپید و شب لاژورد‬
‫به دادار کاو این جهان آفرید‬
‫سپهر و دد و دام و جان آفرید‬
‫که ناید بدین کودک از من ستم‬
‫نه هرگز برو بر زنم تیزدم‬
‫زمین را ببوسید پیران و گفت‬
‫که ای دادگر شاه بی یار و جفت‬
‫برین بند و سوگند تو ایمنم‬
‫کنون یافت آرام جان و تنم‬
‫وزانجا بر خسرو آمد دمان‬
‫رخی ارغوان و دلی شادمان‬
‫بدو گفت کز دل خرد دور کن‬
‫چو رزم آورد پاسخش سور کن‬
‫مرو پیش او جز به دیوانگی‬
‫مگردان زبان جز به بیگانگی‬
‫مگرد ایچ گونه به گرد خرد‬
‫یک امروز بر تو مگر بگذرد‬
‫به سر بر نهادش کلاه کیان‬
‫ببستش کیانی کمر بر میان‬
‫یکی باره ی گام زن خواست نغز‬
‫برو بر نشست آن گو پاک مغز‬
‫بیامد به درگاه افراسیاب‬
‫جهانی برو دیده کرده پرآب‬
‫روارو برآمد که بشگای راه‬
‫که آمد نوآیین یکی پیشگاه‬
‫همی رفت پیش اندرون شاه گرد‬
‫سپهدار پیران ورا پیش برد‬
‫بیامد به نزدیک افراسیاب‬
‫نیا را رخ از شرم او شد پرآب‬
‫بران خسروی یال و آن چنگ او‬
‫بدان شاخ و آن فر و اورنگ او‬
‫زمانی نگه کرد و نیکو بدید‬
‫همی گشت رنگ رخش ناپدید‬
‫تن پهلوان گشت لرزان چو بید‬
‫ز جان جوان پاک بگسست امید‬
‫زمانی چنان بود بگشاد چهر‬
‫زمانه به دلش اندر آورد مهر‬
‫بپرسید کای نورسیده جوان‬
‫چه آگاه داری ز کار جهان‬
‫بر گوسفندان چه گردی همی‬
‫زمین را چه گونه سپردی همی‬
‫چنین داد پاسخ که نخچیر نیست‬
‫مرا خود کمان و پر تیر نیست‬
‫بپرسید بازش ز آموزگار‬
‫ز نیک و بد و گردش روزگار‬
‫بدو گفت جایی که باشد پلنگ‬
‫بدرد دل مردم تیزچنگ‬
‫سه دیگر بپرسیدش از مام و باب‬
‫ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب‬
‫چنین داد پاسخ که درنده شیر‬
‫نیارد سگ کارزاری به زیر‬
‫بخندید خسرو ز گفتار اوی‬
‫سوی پهلوان سپه کرد روی‬
‫بدو گفت کاین دل ندارد بجای‬
‫ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای‬
‫نیاید همانا بد و نیک ازوی‬
‫نه زینسان بود مردم کینه جوی‬
‫رو این را به خوبی به مادر سپار‬
‫به دست یکی مرد پرهیزگار‬
‫گسی کن به سوی سیاووش گرد‬
‫مگردان بدآموز را هیچ گرد‬
‫ز اسپ و پرستنده و بیش و کم‬
‫بده هرچ باید ز گنج و درم‬
‫سپهبد برو کرد لختی شتاب‬
‫برون بردش از پیش افراسیاب‬
‫به ایوان خویش آمد افروخته‬
‫خرامان و چشم بدی دوخته‬
‫همی گفت کز دادگر کردگار‬
‫درخت نو آمد جهان را به بار‬
‫در گنجهای کهن کرد باز‬
‫ز هر گونه ای شاه را کرد ساز‬
‫ز دینار و دیبا و تیغ و گهر‬
‫ز اسب و سلیح و کلاه و کمر‬
‫هم از تخت وز بدرهای درم‬
‫ز گستردنیها و از بیش و کم‬
‫گسی کردشان سوی آن شارستان‬
‫کجا جملگی گشته بد خارستان‬
‫فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید‬
‫بسی مردم آمد ز هر سو پدید‬
‫بدیده سپردند یک یک زمین‬
‫زبان دد و دام پرآفرین‬
‫همی گفت هرکس که بودش هنر‬
‫سپاس از جهان داور دادگر‬
‫کزان بیخ برکنده فرخ درخت‬
‫ازینگونه شاخی برآورد سخت‬
‫ز شاه کیان چشم بد دور باد‬
‫روان سیاوش پر از نور باد‬
‫همه خاک آن شارستان شاد شد‬
‫گیا بر چمن سرو آزاد شد‬
‫ز خاکی که خون سیاوش بخورد‬
‫به ابر اندر آمد درختی ز گرد‬
‫نگاریده بر برگها چهر او‬
‫همه بوی مشک آمد از مهر او‬
‫بدی مه نشان بهاران بدی‬
‫پرستشگه سوگواران بدی‬
‫چنین است کردار این گنده پیر‬
‫ستاند ز فرزند پستان شیر‬
‫چو پیوسته شد مهر دل بر جهان‬
‫به خاک اندر آرد سرش ناگهان‬
‫تو از وی بجز شادمانی مجوی‬
‫به باغ جهان برگ انده مبوی‬
‫اگر تاج داری و گر دست تنگ‬
‫نبینی همی روزگار درنگ‬
‫مرنجان روان کاین سرای تو نیست‬
‫بجز تنگ تابوت جای تو نیست‬
‫نهادن چه باید بخوردن نشین‬
‫بر امید گنج جهان آفرین‬
‫چو آمد به نزدیک سر تیغ شست‬
‫مده می که از سال شد مرد مست‬
‫بجای عنانم عصا داد سال‬
‫پراگنده شد مال و برگشت حال‬
‫همان دیده بان بر سر کوهسار‬
‫نبیند همی لشکر شهریار‬
‫کشیدن ز دشمن نداند عنان‬
‫مگر پیش مژگانش آید سنان‬
‫گراینده ی تیزپای نوند‬
‫همان شست بدخواه کردش به بند‬
‫همان گوش از آوای او گشت سیر‬
‫همش لحن بلبل هم آوای شیر‬
‫چو برداشتم جام پنجاه و هشت‬
‫نگیرم بجز یاد تابوت و تشت‬
‫دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی‬
‫همان تیغ برنده ی پارسی‬
‫نگردد همی گرد نسرین تذرو‬
‫گل نارون خواهد و شاخ سرو‬
‫همی خواهم از روشن کردگار‬
‫که چندان زمان یابم از روزگار‬
‫کزین نامور نامه ی باستان‬
‫بمانم به گیتی یکی داستان‬
‫که هر کس که اندر سخن داد داد‬
‫ز من جز به نیکی نگیرند یاد‬
‫بدان گیتیم نیز خواهشگرست‬
‫که با تیغ تیزست و با افسرست‬
‫منم بنده ی اهل بیت نبی‬
‫سراینده ی خاک پای وصی‬
‫برین زادم و هم برین بگذرم‬
‫چنان دان که خاک پی حیدرم‬
‫ابا دیگران مر مرا کار نیست‬
‫بدین اندرون هیچ گفتار نیست‬
‫به گفتار دهقان کنون بازگرد‬
‫نگر تا چه گوید سراینده مرد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.