خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : خواند عیسى نام حق بر استخوان‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : خواند عیسى نام حق بر استخوان‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

تمامى قصه ى زنده شدن استخوانها به دعاى عیسى علیه السلام‬

*

‫‬‬‬‫

‫خواند عیسى نام حق بر استخوان‬

‫از براى التماس آن جوان‬

‫حکم یزدان از پى آن خام مرد‬

‫صورت آن استخوان را زنده کرد‬

‫از میان بر جست یک شیر سیاه‬

‫پنجه اى زد کرد نقشش را تباه‬

‫کلهاش بر کند مغزش ریخت زود‬ ‫

مغز جوزى کاندر او مغزى نبود‬

‫گر و را مغزى بدى اشکستنش‬

‫خود نبودى نقص الا بر تنش‬

‫گفت عیسى چون شتابش کوفتى‬ ‫

گفت ز آن رو که تو زو آشوفتى‬

‫گفت عیسى چون نخوردى خون مرد‬ ‫

گفت در قسمت نبودم رزق خورد‬

‫اى بسا کس همچو آن شیر ژیان‬

‫صید خود ناخورده رفته از جهان‬

‫قسمتش کاهى نه و حرصش چو کوه‬ ‫

وجه نه و کرده تحصیل وجوه‬

‫اى میسر کرده بر ما در جهان‬

‫سخره و بیگار ما را وارهان‬

‫طعمه بنموده به ما و آن بوده شست‬

‫آن چنان بنما به ما آن را که هست‬

‫گفت آن شیر اى مسیحا این شکار‬

‫بود خالص از براى اعتبار‬

‫گر مرا روزى بدى اندر جهان‬ ‫

خود چه کاراستى مرا با مردگان‬

‫این سزاى آن که یابد آب صاف‬

‫همچو خر در جو بمیزد از گزاف‬

‫گر بداند قیمت آن جوى خر‬

‫او بجاى پا نهد در جوى سر‬

‫او بیابد آن چنان پیغمبرى‬

‫میر آبى زندگانى پرورى‬

‫چون نمیرد پیش او کز امر کن‬

‫اى امیر آب ما را زنده کن‬

‫هین سگ نفس ترا زنده مخواه‬ ‫

کاو عدوى جان تست از دیرگاه‬

‫خاک بر سر استخوانى را که آن‬ ‫

مانع این سگ بود از صید جان‬

‫سگ نه اى بر استخوان چون عاشقى‬

‫دیوچه وار از چه بر خون عاشقى‬

‫آن چه چشم است آن که بیناییش نیست‬ ‫

ز امتحانها جز که رسواییش نیست‬

‫سهو باشد ظنها را گاه گاه‬ ‫

این چه ظن است این که کور آمد ز راه‬

‫دیده آ بر دیگران نوحه گرى‬ ‫

مدتى بنشین و بر خود مى گرى‬

‫ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود‬

‫ز آنکه شمع از گریه روشنتر شود‬

‫هر کجا نوحه کنند آن جا نشین‬ ‫

ز آنکه تو اولیترى اندر حنین‬

‫ز آن که ایشان در فراق فانى اند‬ ‫

غافل از لعل بقاى کانى اند‬

‫ز آن که بر دل نقش تقلید است بند‬ ‫

رو به آب چشم بندش را برند‬

‫ز آن که تقلید آفت هر نیکویى است‬

‫که بود تقلید اگر کوه قوى است‬

‫گر ضریرى لمترست و تیز خشم‬ ‫

گوشت پاره ش دان چو او را نیست چشم‬

‫گر سخن گوید ز مو باریکتر‬

‫آن سرش را ز آن سخن نبود خبر‬

‫مستیى دارد ز گفت خود و لیک‬

‫از بر وى تا به مى راهى است نیک‬

‫همچو جوى است او نه او آبى خورد‬

‫آب از او بر آب خواران بگذرد‬

‫آب در جو ز آن نمى گیرد قرار‬ ‫

ز آن که آن جو نیست تشنه و آب خوار‬

‫همچو نایى ناله ى زارى کند‬ ‫

لیک بیگار خریدارى کند‬

‫نوحه گر باشد مقلد در حدیث‬

‫جز طمع نبود مراد آن خبیث‬

‫نوحه گر گوید حدیث سوزناک‬

‫لیک کو سوز دل و دامان چاک‬

‫از محقق تا مقلد فرقهاست‬ ‫

کاین چو داود است و آن دیگر صداست‬

‫منبع گفتار این سوزى بود‬ ‫

و آن مقلد کهنه آموزى بود‬

‫هین مشو غره بدان گفت حزین‬

‫بار بر گاو است و بر گردون حنین‬

‫هم مقلد نیست محروم از ثواب‬

‫نوحه گر را مزد باشد در حساب‬

‫کافر و مومن خدا گویند لیک‬

‫در میان هر دو فرقى هست نیک‬

‫آن گدا گوید خدا از بهر نان‬

‫متقى گوید خدا از عین جان‬

‫گر بدانستى گدا از گفت خویش‬

‫پیش چشم او نه کم ماندى نه پیش‬

‫سالها گوید خدا آن نان خواه‬ ‫

همچو خر مصحف آشد از بهر کاه‬

‫گر بدل در تافتى گفت لبش‬ ‫

ذره ذره گشته بودى قالبش‬

‫نام دیوى ره برد در ساحرى‬

‫تو به نام حق پشیزى مى برى‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.