خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از لشگر آگه شد افراسیاب‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از لشگر آگه شد افراسیاب‬

فردوسی-و-شاهنامه

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

عبور از جیحون و آمدن کیخسرو به ایران

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫چو از لشگر آگه شد افراسیاب‬
‫برو تیره شد تابش آفتاب‬
‫بزد کوس و نای و سپه برنشاند‬
‫ز ایوان به کردار آتش براند‬
‫دو منزل یکی کرد و آمد دوان‬
‫همی تاخت برسان تیر از کمان‬
‫بیاورد لشکر بران رزمگاه‬
‫که آورد کلباد بد با سپاه‬
‫همه مرز لشکر پراگنده دید‬
‫به هر جای بر مردم افگنده دید‬
‫بپرسید کاین پهلوان با سپاه‬
‫کی آمد ز ایران بدین رزمگاه‬
‫نبرد آگهی کس ز جنگ آوران‬
‫که بگذشت زین سان سپاهی گران‬
‫که برد آگهی نزد آن دیوزاد‬
‫که کس را دل و مغز پیران مباد‬
‫اگر خاک بودیش پروردگار‬
‫ندیدی دو چشم من این روزگار‬
‫سپهرم بدو گفت کاسان بدی‬
‫اگر دل ز لشکر هراسان بدی‬
‫یکی گیو گودرز بودست و بس‬
‫سوار ایچ با او ندیدند کس‬
‫ستوه آمد از چنگ یک تن سپاه‬
‫همی رفت گیو و فرنگیس و شاه‬
‫سپهبد چو گفت سپهرم شنید‬
‫سپاهی ز پیش اندر آمد پدید‬
‫سپهدار پیران به پیش اندرون‬
‫سرو روی و یالش همه پر ز خون‬
‫گمان برد کاو گیو رایافتست‬
‫به پیروزی از پیش بشتافتست‬
‫چو نزدیکتر شد نگه کرد شاه‬
‫چنان خسته بد پهلوان سپاه‬
‫ورا دید بر زین ببسته چو سنگ‬
‫دو دست از پس پشت با پالهنگ‬
‫بپرسید و زو ماند اندر شگفت‬
‫غمی گشت و اندیشه اندر گرفت‬
‫بدو گفت پیران که شیر ژیان‬
‫نه درنده گرگ و نه ببر بیان‬
‫نباشد چنان در صف کارزار‬
‫کجا گیو تنها بد ای شهریار‬
‫من آن دیدم از گیو کز پیل و شیر‬
‫نبیند جهاندیده مرد دلیر‬
‫بر آن سان کجا بردمد روز جنگ‬
‫ز نفسش به دریا بسوزد نهنگ‬
‫نخست اندر آمد به گرز گران‬
‫همی کوفت چون پتک آهنگران‬
‫به اسپ و به گرز و به پای و رکیب‬
‫سوار از فراز اندر آمد به شیب‬
‫همانا که باران نبارد ز میغ‬
‫فزون زانک بارید بر سرش تیغ‬
‫چو اندر گلستان به زین بر بخفت‬
‫تو گفتی که گشتست با کوه جفت‬
‫سرانجام برگشت یکسر سپاه‬
‫بجز من نشد پیش او کینه خواه‬
‫گریزان ز من تاب داده کمند‬
‫بیفگند و آمد میانم به بند‬
‫پراگنده شد دانش و هوش من‬
‫به خاک اندر آمد سر و دوش من‬
‫از اسپ اندر آمد دو دستم ببست‬
‫برافگند بر زین و خود بر نشست‬
‫زمانی سر وپایم اندر کمند‬
‫به دیگر زمان زیر سوگند و بند‬
‫به جان و سر شاه و خورشید وماه‬
‫به دادار هرمزد و تخت و کلاه‬
‫مرا داد زینگونه سوگند سخت‬
‫بخوردم چو دیدم که برگشت بخت‬
‫که کس را نگویی که بگشای دست‬
‫چنین رو دمان تا بجای نشست‬
‫ندانم چه رازست نزد سپهر‬
‫بخواهد بریدن ز ما پاک مهر‬
‫چو بشنید گفتارش افراسیاب‬
‫بدیده ز خشم اندرآورد آب‬
‫یکی بانگ برزد ز پیشش براند‬
‫بپیچید پیران و خامش بماند‬
‫ازان پس به مغز اندر افگند باد‬
‫به دشنام و سوگند لب برگشاد‬
‫که گر گیو و کیخسرو دیوزاد‬
‫شوند ابر غرنده گر تیز باد‬
‫فرود آورمشان ز ابر بلند‬
‫بزد دست و ز گرز بگشاد بند‬
‫میانشان ببرم به شمشیر تیز‬
‫به ماهی دهم تا کند ریز ریز‬
‫چو کیخسرو ایران بجوید همی‬
‫فرنگیس باری چه پوید همی‬
‫خود و سرکشان سوی جیحون کشید‬
‫همی دامن از چشم در خون کشید‬
‫به هومان بفرمود کاندر شتاب‬
‫عنان را بکش تا لب رود آب‬
‫که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشت‬
‫غم و رنج ما باد گردد بدشت‬
‫نشان آمد از گفته ی راستان‬
‫که دانا بگفت از گه باستان‬
‫که از تخمه ی تور وز کیقباد‬
‫یکی شاه خیزد ز هر دو نژاد‬
‫که توران زمین را کند خارستان‬
‫نماند برین بوم و بر شارستان‬
‫رسیدند پس گیو و خسرو بر آب‬
‫همی بودشان بر گذشتن شتاب‬
‫گرفتند پیگار با باژخواه‬
‫که کشتی کدامست بر باژگاه‬
‫نوندی کجا بادبانش نکوست‬
‫به خوبی سزاوار کیخسرو اوست‬
‫چنین گفت با گیو پس باج خواه‬
‫که آب روان را چه چاکر چه شاه‬
‫همی گر گذر بایدت ز آب رود‬
‫فرستاد باید به کشتی درود‬
‫بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه‬
‫گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه‬
‫بخواهم ز تو باج گفت اندکی‬
‫ازین چار چیزت بخواهم یکی‬
‫زره خواهم از تو گر اسپ سیاه‬
‫پرستار و گر پور فرخنده ماه‬
‫بدو گفت گیو ای گسسته خرد‬
‫سخن زان نشان گوی کاندر خورد‬
‫به هر باژ گر شاه شهری بدی‬
‫ترا زین جهان نیز بهری بدی‬
‫که باشی که شه را کنی خواستار‬
‫چنین باد پیمایی ای بادسار‬
‫وگر مادر شاه خواهی همی‬
‫به باژ افسر ماه خواهی همی‬
‫سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را‬
‫که کوتاه دارد به تگ باد را‬
‫چهارم چو جستی به خیره زره‬
‫که آن را ندانی گره تا گره‬
‫نگردد چنین آهن از آب تر‬
‫نه آتش برو بر بود کارگر‬
‫نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر‬
‫چنین باژ خواهی بدین آبگیر‬
‫کنون آب ما را و کشتی ترا‬
‫بدین گونه شاهی درشتی ترا‬
‫بدو گفت گیو ار تو کیخسروی‬
‫نبینی ازین آب جز نیکوی‬
‫فریدون که بگذاشت اروند رود‬
‫فرستاد تخت مهی را درود‬
‫جهانی شد او را سراسر رهی‬
‫که با روشنی بود و با فرهی‬
‫چه اندیشی ار شاه ایران توی‬
‫سرنامداران و شیران توی‬
‫به بد آب را کی بود بر تو راه‬
‫که با فر و برزی و زیبای گاه‬
‫اگر من شوم غرقه گر مادرت‬
‫گزندی نباید که گیرت سرت‬
‫ز مادر تو بودی مراد جهان‬
‫که بیکار بد تخت شاهنشهان‬
‫مرا نیز مادر ز بهر تو زاد‬
‫ازین کار بر دل مکن هیچ یاد‬
‫که من بیگمانم که افراسیاب‬
‫بیاید دمان تا لب رود آب‬
‫مرا برکشد زنده بر دار خوار‬
‫فرنگیس را با تو ای شهریار‬
‫به آب افگند ماهیانتان خورند‬
‫وگر زیر نعل اندرون بسپرند‬
‫بدو گفت کیخسرو اینست و بس‬
‫پناهم به یزدان فریادرس‬
‫فرود آمد از باره ی راهجوی‬
‫بمالید و بنهاد بر خاک روی‬
‫همی گفت پشت و پناهم توی‬
‫نماینده ی رای و راهم توی‬
‫درستی و پستی مرا فر تست‬
‫روان و خرد سایه ی پر تست‬
‫به آب اندرون دلفزایم توی‬
‫به خشکی همان رهنمایم توی‬
‫به آب اندر افگند خسرو سیاه‬
‫چو کشتی همی راند تا باژگاه‬
‫پس او فرنگیس و گیو دلیر‬
‫نترسد ز جیحون و زان آب شیر‬
‫بدان سو گذشتند هر سه درست‬
‫جهانجوی خسرو سر و تن بشست‬
‫بدان نیستان در نیایش گرفت‬
‫جهان آفرین را ستایش گرفت‬
‫چو از رود کردند هر سه گذر‬
‫نگهبان کشتی شد آسیمه سر‬
‫به یاران چنین گفت کاینت شگفت‬
‫کزین برتر اندیشه نتوان گرفت‬
‫بهاران و جیحون و آب روان‬
‫سه جوشنور و اسپ و برگستوان‬
‫بدین ژرف دریا چنین بگذرد‬
‫خرمندش از مردمان نشمرد‬
‫پشیمان شد از کار و گفتار خویش‬
‫تبه دید ازان کار بازار خویش‬
‫بیاراست کشتی به چیزی که داشت‬
‫ز باد هوا بادبان برگذاشت‬
‫به پوزش برفت از پس شهریار‬
‫چو آمد به نزدیکی رودبار‬
‫همه هدیه ها نزد شاه آورید‬
‫کمان و کمند و کلاه آورید‬
‫بدو گفت گیو ای سگ بی خرد‬
‫توگفتی که این آب مردم خورد‬
‫چنین مایه ور پرهنر شهریار‬
‫همی از تو کشتی کند خواستار‬
‫ندادی کنون هدیه ی تو مباد‬
‫بود روز کاین روزت آید به یاد‬
‫چنان خوار برگشت زو رودبان‬
‫که جان را همی گفت پدرودمان‬
‫چو آمد به نزدیکی باژگاه‬
‫هم آنگه ز توران بیامد سپاه‬
‫چو نزدیک رود آمد افراسیاب‬
‫ندید ایچ مردم نه کشتی برآب‬
‫یکی بانگ زد تند بر باژخواه‬
‫که چون یافت این دیو بر آب راه‬
‫چنین داد پاسخ که ای شهریار‬
‫پدر باژبان بود و من باژدار‬
‫ندیدم نه هرگز شنیدم چنین‬
‫که کردی کسی ز آب جیحون زمین‬
‫بهاران و این آب با موج تیز‬
‫چو اندر شوی نیست راه گریز‬
‫چنان برگذشتند هر سه سوار‬
‫تو گفتی هوا داشت شان برکنار‬
‫ازان پس بفرمود افراسیاب‬
‫که بشتاب و کشتی برافگن به آب‬
‫بدو گفت هومان که ای شهریار‬
‫براندیش و آتش مکن در کنار‬
‫تو با این سواران به ایران شوی‬
‫همی در دم گاوشیدان شوی‬
‫چو گودرز و چون رستم پیلتن‬
‫چو طوس و چو گرگین و آن انجمن‬
‫همانا که از گاه سیر آمدی‬
‫که ایدر به چنگال شیر آمدی‬
‫ازین روی تا چین و ماچین تراست‬
‫خور و ماه و کیوان و پروین تراست‬
‫تو توران نگهدار و تخت بلند‬
‫ز ایران کنون نیست بیم گزند‬
‫پر از خون دل از رود گشتند باز‬
‫برآمد برین روزگار دراز‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.