خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : پادشاهى بنده اى را از کرم‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : پادشاهى بنده اى را از کرم‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫حسد کردن حشم بر غلام خاص‬

*

‫‬‬‬‫

‫پادشاهى بنده اى را از کرم‬

‫بر گزیده بود بر جمله حشم‬

‫جامگى او وظیفه ى چل امیر‬

‫ده یک قدرش ندیدى صد وزیر‬

‫از کمال طالع و اقبال و بخت‬ ‫

او ایازى بود و شه محمود وقت‬

‫روح او با روح شه در اصل خویش‬

‫پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش‬

‫کار آن دارد که پیش از تن بده ست‬ ‫

بگذر از اینها که نو حادث شده ست‬

‫کار عارف راست کاو نه احول است‬ ‫

چشم او بر کشتهاى اول است‬

‫آن چه گندم کاشتندش و آن چه جو‬ ‫

چشم او آن جاست روز و شب گرو‬

‫آنچ آبست است شب جز آن نزاد‬ ‫

حیله ها و مکرها باد است باد‬

‫کى کند دل خوش به حیلتهاى گش‬ ‫

آن که بیند حیله ى حق بر سرش‬

‫او درون دام دامى مى نهد‬ ‫

جان تو نه این جهد نه آن جهد‬

‫گر بروید ور بریزد صد گیاه‬ ‫

عاقبت بر روید آن کشته ى اله‬

‫کشت نو کارید بر کشت نخست‬

‫این دوم فانى است و آن اول درست‬

‫تخم اول کامل و بگزیده است‬ ‫

تخم ثانى فاسد و پوسیده است‬

‫افکن این تدبیر خود را پیش دوست‬ ‫

گر چه تدبیرت هم از تدبیر اوست‬

‫کار آن دارد که حق افراشته ست‬ ‫

آخر آن روید که اول کاشته ست‬

‫هر چه کارى از براى او بکار‬ ‫

چون اسیر دوستى اى دوستدار‬

‫گرد نفس دزد و کار او مپیچ‬

‫هر چه آن نه کار حق هیچ است هیچ‬

‫پیش از آن که روز دین پیدا شود‬

‫نزد مالک دزد شب رسوا شود‬

‫رخت دزدیده به تدبیر و فنش‬

‫مانده روز داورى بر گردنش‬

‫صد هزاران عقل با هم بر جهند‬ ‫

تا به غیر دام او دامى نهند‬

‫دام خود را سختتر یابند و بس‬

کى نماید قوتى با باد خس‬

‫گر تو گویى فایده ى هستى چه بود‬ ‫

در سؤالت فایده هست اى عنود‬

‫گر ندارد این سؤالت فایده‬ ‫

چه شنویم این را عبث بى عایده‬

‫ور سؤالت را بسى فاییده هاست‬

‫پس جهان بى فایده آخر چراست‬

‫ور جهان از یک جهت بى فایده ست‬

‫از جهت هاى دگر پر عایده ست‬

‫فایده ى تو گر مرا فاییده نیست‬ ‫

مر ترا چون فایده ست از وى مه ایست‬

‫حسن یوسف عالمى را فایده‬

‫گرچه بر اخوان عبث بد زایده‬

‫لحن داودى چنان محبوب بود‬

‫لیک بر محروم بانگ چوب بود‬

‫آب نیل از آب حیوان بد فزون‬ ‫

لیک بر محروم و منکر بود خون‬

‫هست بر مومن شهیدى زندگى‬ ‫

بر منافق مردن است و ژندگى‬

‫چیست در عالم بگو یک نعمتى‬ ‫

که نه محرومند از وى امتى‬

‫گاو و خر را فایده چه در شکر‬ ‫

هست هر جان را یکى قوتى دگر‬

‫لیک گر آن قوت بر وى عارضى است‬

‫پس نصیحت کردن او را رایضى است‬

‫چون کسى کاو از مرض گل داشت دوست

گر چه پندارد که آن خود قوت اوست‬

‫قوت اصلى را فرامش کرده است‬ ‫

روى در قوت مرض آورده است‬

‫نوش را بگذاشته سم خورده است‬

‫قوت علت همچو چوبش کرده است‬

‫قوت اصلى بشر نور خداست‬ ‫

قوت حیوانى مر او را ناسزاست‬

‫لیک از علت در این افتاد دل‬

‫که خورد او روز و شب زین آب و گل‬

‫روى زرد و پاى سست و دل سبک‬

کو غذاى و السما ذات الحبک‬

‫آن غذاى خاصگان دولت است‬ ‫

خوردن آن بى گلو و آلت است‬

‫شد غذاى آفتاب از نور عرش‬ ‫

مر حسود و دیو را از دود فرش‬

‫در شهیدان یرزقون فرمود

حق‬ ‫آن غذا را نه دهان بد نه طبق‬

‫دل ز هر یارى غذایى مى خورد‬ ‫

دل ز هر علمى صفایى مى برد‬

‫صورت هر آدمى چون کاسه اى است‬ ‫

چشم از معنى او حساسه اى است‬

‫از لقاى هر کسى چیزى خورى‬ ‫

و ز قران هر قرین چیزى برى‬

‫چون ستاره با ستاره شد قرین‬ ‫

لایق هر دو اثر زاید یقین‬

‫چون قران مرد و زن زاید بشر‬

‫وز قران سنگ و آهن شد شرر‬

‫و ز قران خاک با بارانها‬ ‫

میوه ها و سبزه و ریحانها‬

‫و ز قران سبزه ها با آدمى‬

‫دل خوشى و بى غمى و خرمى‬

‫وز قران خرمى با جان ما‬ ‫

مى بزاید خوبى و احسان ما‬

‫قابل خوردن شود اجسام ما‬ ‫

چون بر آید از تفرج کام ما‬

‫سرخ رویى از قران خون بود‬ ‫

خون ز خورشید خوش گلگون بود‬

‫بهترین رنگها سرخى بود‬ ‫

و آن ز خورشید است و از وى مى رسد‬

‫هر زمینى کان قرین شد با زحل‬

‫شوره گشت و کشت را نبود محل‬

‫قوت اندر فعل آید ز اتفاق‬ ‫

چون قران دیو با اهل نفاق‬

‫این معانى راست از چرخ نهم‬

‫بى همه طاق و طرم طاق و طرم‬

‫خلق را طاق و طرم عاریت است‬

‫امر را طاق و طرم ماهیت است‬

‫از پى طاق و طرم خوارى کشند‬

‫بر امید عز در خوارى خوشند‬

‫بر امید عز ده روزه ى خدوک‬

‫گردن خود کرده اند از غم چو دوک‬

‫چون نمى آیند اینجا که منم‬

کاندر این عز آفتاب روشنم‬

‫مشرق خورشید برج قیرگون‬

‫آفتاب ما ز مشرقها برون‬

‫مشرق او نسبت ذرات او‬ ‫

نه بر آمد نه فرو شد ذات او‬

‫ما که واپس ماند ذرات وى ایم‬ ‫

در دو عالم آفتابى بى فى ایم‬

‫باز گرد شمس مى گردم عجب‬

‫هم ز فر شمس باشد این سبب‬

‫شمس باشد بر سببها مطلع‬ ‫

هم از او حبل سببها منقطع‬

‫صد هزاران بار ببریدم امید‬

‫از که از شمس این شما باور کنید‬

‫تو مرا باور مکن کز آفتاب‬ ‫

صبر دارم من و یا ماهى ز آب‬

‫ور شوم نومید نومیدى من‬ ‫

عین صنع آفتاب است اى حسن‬

‫عین صنع از نفس صانع چون برد‬

‫هیچ هست از غیر هستى چون چرد‬

‫جمله هستیها از این روضه چرند‬ ‫

گر براق و تازیان ور خود خرند‬

‫و انکه گردشها از آن دریا ندید‬ ‫

هر دم آرد رو به صحرایى جدید‬

‫او ز بحر عذب آب شور خورد‬

‫تا که آب شور او را کور کرد‬

‫بحر مى گوید به دست راست خور‬

‫ز آب من اى کور تا یابى بصر‬

‫هست دست راست اینجا ظن راست‬ ‫

کاو بداند نیک و بد را کز کجاست‬

‫نیزه گردانى است اى نیزه که تو‬ ‫

راست مى گردى گهى گاهى دو تو‬

‫ما ز عشق شمس دین بى ناخنیم‬ ‫

ور نه ما آن کور را بینا کنیم‬

‫هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود‬ ‫

داروش کن کورى چشم حسود‬

‫توتیاى کبریاى تیز فعل‬ ‫

داروى ظلمت کش استیز فعل‬

‫آن که گر بر چشم اعمى بر زند‬ ‫

ظلمت صد ساله را زو بر کند‬

‫جمله کوران را دوا کن جز حسود‬ ‫

کز حسودى بر تو مى آرد جحود‬

‫مر حسودت را اگر چه آن منم‬ ‫

جان مده تا همچنین جان مى کنم‬

‫آن که او باشد حسود آفتاب‬

‫و انکه مى رنجد ز بود آفتاب‬

‫اینت درد بى دوا کاو راست آه‬ ‫

اینت افتاده ابد در قعر چاه‬

‫نفى خورشید ازل بایست او‬ ‫

کى بر آید این مراد او بگو‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.