خانه / Short Stories / داستان کوتاه : شب ها اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : شب ها اثر سکینه محمدی

dark snowy street

شب ها
دست های پینه بسته اش را از درز شیشه ی ماشین داخل کرد

هوای بیرون سرد بود، دانه های ریز برف از صبح که شروع کرده بود به باریدن، یک سر باریده بود تا الان که ساعت هشت و سی دقیقه را نشان می داد، خیابان فرعی خلوت بود، آن قدر خلوت و

سیاه که دیدن دست های چروک و پینه بسته اش از درز شیشه ی ماشین برایم ترسناک بود، از کجا آمده بود؟ چطور من ندیده بودمش؟

کاش پنجره را کامل بسته بودم ، البته اول پنجره های ماشین کامل بسته بودند، شیشه ها را کیپ کرده و بخاری ماشین را تا آخر روشن کرده بودم ، چون شیشه های ماشین را بخار گرفته بود و نمی

توانستم بیرون را ببینم ، شیشه های جلو را اندازه ی دو ناخن پایین آوردم ، که بخارهای شیشه ی ماشین را با خود ببرد، بخاری را کم کرده و صدای ضبط را بلند ، سرم را تازه شسته بودم و موهایم

خیس بودند، از درز پنجره ها باد سردی می آمد که مستقیم می خورد به موهایم و سرم درد گرفته بود، آه این هوای سرد

– کاشکی خانه مه روی د روی تو بودی ..

گل و لای در خیابان فرعی زیاد بود ، ماشین داخل یک چاله ی پر از گل و لای گیرکرده بود و داشتم تمام تلاشم را می کردم که از آن چاله ی پر گل و لای ماشین را بکشم بیرون که دست های پینه

بسته آمده بود داخل ماشین

دست های لرزانی که از شدت سرما سرخ شده  و رو به کبودی بود

ترسیده بودم ، برای یک لحظه گیج شده بودم

قفل درهای ماشین را چک کردم ، درها قفل بودند

از کجا آمده بود؟ آهسته سرم را چرخاندم به طرفش ، پیرزن قد کوتاه و خمیده ای بود که چادر سیاهش را پیچانده بود دور دهان و بینی اش ، صورتش از سرما چروک تر شده و لب هابش می لرزید ،

آهسته زیر لب چیزی می گفت

– دل سنگت بسوزه…

صدای ضبط تمام ماشین را پر کرده بود. تکان خوردن لب های پیرزن را می دیدم

دستم را بردم طرف داشبورد ماشین و دویستی ای را که از باقی مانده ی پول بنزین گرفته بودم از درز شیشه ماشین می دهم دستش پول را نمی گیرد و سرش را تکان می دهد

– کمه؟ واقعا که

نمی فهمم چه می گوید؟ فقط می بینم که پول را نمی گیرد و لرزش لب هایش بیشتر شده ، دویستی را با عصبانیت می گیرم و پایم را فشار می دهم روی گاز

تمام گل و لایی که در گودال است می پاشد روی پیرزن ، ماشین تکان نمی خورد

پیرزن بی توجه به گل و لایی که پاشیده روی لباس هایش هم چنان به شیشه ی ماشین چسبیده ، دست هایش را قفل کرده روی شیشه ی ماشین و لب هایش تکان می خورد ، صدای ضبط را کم می کنم

– چی می گی؟

صدایم می لرزد، شاید ترسیده ام ، این وقت شب چه موقع بیرون آمدن بود ، آن هم توی این هوا پیرزن با دست دیگرش که آزاد است می زند به شیشه ی ماشین

اشکم می ریزد

شیشه ی ماشین را کمی پایین تر می کشم، اندازه ی یک ناخن

– چی می گی؟

پیرزن که از شدت سرما مچاله تر شده و می لرزد ، با دست آزادش اشاره می کند به آن طرف تر، کنار درخت

چشمانم را تیزتز می کنم ، بسته ی سیاه مچاله شده ای را کنار درخت می بینم ، خوب که دقت می کنم در حال تکان خوردن است ، تکان خوردن های خفیف ، آن قدر خفیف که اگر دقت نکنی هیچ

متوجه نمی شوی

اشک هایم از دو چشمم بیرون می زند

– خانم …. خانم…

پایم ناخوداگاه می رود روی گاز ، دوباره گل و لای را می پاشم روی لباس و سر و صورت پیرزن

– بچه م…

و اشاره می کند به بسته ی سیاه مچاله شده ی کنار درخت

– خدایا…

اشک هایم می ریزند، صورتم گرم گرم می شود

– خاله برو کنار

و پایم را روی گاز می فشارم

– خاله برو کنار

ماشین از چاله ی پر از گل و لای می آید بیرون

اشک هایم می ریزند روی صورتم

دست پبرزن از شیشه ی ماشین جدا می شود ، پایم را روی پدال گاز فشار می دهم. به سر خیابان که می رسم بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، دو بسته ی مچاله شده را در خیابانی که از

برف پوشیده شده است می بینم

صورتم داغ شده است ، اشک هایم ناخوداگاه روی صورتم می ریزند

صدای ضبط را بلندتر می کنم ، پایم را روی گاز می گذارم و از پیچ سمت راست وارد خیابان اصلی می شوم

سکینه محمدی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.