خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : رخش گشت پرخون و دل پر ز دود‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : رخش گشت پرخون و دل پر ز دود‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن فرود و خودکشی مادرش

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫
‫رخش گشت پرخون و دل پر ز دود‬
‫بیامد به بالین فرخ فرود‬
‫بدو گفت بیدار گرد ای پسر‬
‫که ما را بد آمد ز اختر بسر‬
‫سراسر همه کوه پر دشمنست‬
‫در دژ پر از نیزه و جوشنست‬
‫بمادر چنین گفت جنگی فرود‬
‫که از غم چه داری دلت پر ز دود‬
‫مرا گر زمانه شدست اسپری‬
‫زمانه ز بخشش فزون نشمری‬
‫بروز جوانی پدر کشته شد‬
‫مرا روز چون روز او گشته شد‬
‫بدست گروی آمد او را زمان‬
‫سوی جان من بیژن آمد دمان‬
‫بکوشم نمیرم مگر غرم وار‬
‫نخواهم ز ایرانیان زینهار‬
‫سپه را همه ترگ و جوشن بداد‬
‫یکی ترگ رومی بسر برنهاد‬
‫میانرا بخفتان رومی ببست‬
‫بیامد کمان کیانی بدست‬
‫چو خورشید تابنده بنمود چهر‬
‫خرامان برآمد بخم سپهر‬
‫ز هر سو برآمد خروش سران‬
‫گراییدن گرزهای گران‬
‫غو کوس با ناله ی کرنای‬
‫دم نای سرغین و هندی درای‬
‫برون آمد از باره ی دژ فرود‬
‫دلیران ترکان هرآنکس که بود‬
‫ز گرد سواران و ز گرز و تیر‬
‫سر کوه شد همچو دریای قیر‬
‫نبد هیچ هامون و جای نبرد‬
‫همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد‬
‫ازین گونه تا گشت خورشید راست‬
‫سپاه فرود دلاور بکاست‬
‫فراز و نشیبش همه کشته شد‬
‫سربخت مرد جوان گشته شد‬
‫بدو خیره ماندند ایرانیان‬
‫که چون او ندیدند شیر ژیان‬
‫ز ترکان نماند ایچ با او سوار‬
‫ندید ایچ تنها رخ کارزار‬
‫عنان را بپیچید و تنها برفت‬
‫ز بالا سوی دژ خرامید تفت‬
‫چو رهام و بیژن کمین ساختند‬
‫فراز و نشیبش همی تاختند‬
‫چو بیژن پدید آمد اندر نشیب‬
‫سبک شد عنان و گران شد رکیب‬
‫فرود جوان ترگ بیژن بدید‬
‫بزد دست و تیغ از میان برکشید‬
‫چو رهام گرد اندر آمد به پشت‬
‫خروشان یکی تیغ هندی به مشت‬
‫بزد بر سر کتف مرد دلیر‬
‫فرود آمد از دوش دستش به زیر‬
‫چو از وی جدا گشت بازوی و دوش‬
‫همی تاخت اسپ و همی زد خروش‬
‫بنزدیک دژ بیژن اندر رسید‬
‫بزخمی پی باره ی او برید‬
‫پیاده خود و چند زان چاکران‬
‫تبه گشته از چنگ کنداوران‬
‫بدژ در شد و در ببستند زود‬
‫شد آن نامور شیر جنگی فرود‬
‫بشد با پرستندگان مادرش‬
‫گرفتند پوشیدگان در برش‬
‫بزاری فگندند بر تخت عاج‬
‫نبد شاه را روز هنگام تاج‬
‫همه غالیه موی و مشکین کمند‬
‫پرستنده و مادر از بن بکند‬
‫همی کند جان آن گرامی فرود‬
‫همه تخت مویه همه حصن رود‬
‫چنین گفت چون لب ز هم برگرفت‬
‫که این موی کندن نباشد شگفت‬
‫کنون اندر آیند ایرانیان‬
‫به تاراج دژ پاک بسته میان‬
‫پرستندگان را اسیران کنند‬
‫دژ وباره کوه ویران کنند‬
‫دل هرک بر من بسوزد همی‬
‫ز جانم رخش برفروزد همی‬
‫همه پاک بر باره باید شدن‬
‫تن خویش را بر زمین بر زدن‬
‫کجا بهر بیژن نماند یکی‬
‫نمانم من ایدر مگر اندکی‬
‫کشنده تن و جان من درد اوست‬
‫پرستار و گنجم چه در خورد اوست‬
‫بگفت این و رخسارگان کرد زرد‬
‫برآمد روانش بتیمار و درد‬
‫ببازیگری ماند این چرخ مست‬
‫که بازی برآرد به هفتاد دست‬
‫زمانی بخنجر زمانی بتیغ‬
‫زمانی بباد و زمانی بمیغ‬
‫زمانی بدست یکی ناسزا‬
‫زمانی خود از درد و سختی رها‬
‫زمانی دهد تخت و گنج و کلاه‬
‫زمانی غم و رنج و خواری و چاه‬
‫همی خورد باید کسی را که هست‬
‫منم تنگدل تا شدم تنگدست‬
‫اگر خود نزادی خردمند مرد‬
‫ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد‬
‫بباید به کوری و ناکام زیست‬
‫برین زندگانی بباید گریست‬
‫سرانجام خاکست بالین اوی‬
‫دریغ آن دل و رای و آیین اوی‬
‫پرستندگان بر سر دژ شدند‬
‫همه خویشتن بر زمین برزدند‬
‫یکی آتشی خود جریره فروخت‬
‫همه گنجها را بتش بسوخت‬
‫یکی تیغ بگرفت زان پس بدست‬
‫در خانه ی تازی اسپان ببست‬
‫شکمشان بدرید و ببرید پی‬
‫همی ریخت از دیده خوناب و خوی‬
‫بیامد ببالین فرخ فرود‬
‫یکی دشنه با او چو آب کبود‬
‫دو رخ را بروی پسر بر نهاد‬
‫شکم بردرید و برش جان بداد‬
‫در دژ بکندند ایرانیان‬
‫بغارت ببستند یکسر میان‬
‫چو بهرام نزدیک آن باره شد‬
‫از اندوه یکسر دلش پاره شد‬
‫بایرانیان گفت کین از پدر‬
‫بسی خوارتر مرد و هم زارتر‬
‫کشنده سیاوش چاکر نبود‬
‫ببالینش بر کشته مادر نبود‬
‫همه دژ سراسر برافروخته‬
‫همه خان و مان کنده و سوخته‬
‫بایرانیان گفت کز کردگار‬
‫بترسید وز گردش روزگار‬
‫ببد بس درازست چنگ سپهر‬
‫به بیدادگر برنگردد بمهر‬
‫زکیخسرو اکنون ندارید شرم‬
‫که چندان سخن گفت با طوس نرم‬
‫بکین سیاوش فرستادتان‬
‫بسی پند و اندرزها دادتان‬
‫ز خون برادر چو آگه شود‬
‫همه شرم و آذرم کوته شود‬
‫ز رهام وز بیژن تیز مغز‬
‫نیاید بگیتی یکی کار نغز‬
‫هماننگه بیامد سپهدار طوس‬
‫براه کلات اندر آورد کوس‬
‫چو گودرز و چون گیو کنداوران‬
‫ز گردان ایران سپاهی گران‬
‫سپهبد بسوی سپدکوه شد‬
‫وزانجا بنزدیکی انبوه شد‬
‫چو آمد ببالین آن کشته زار‬
‫بران تخت با مادر افگنده خوار‬
‫بیک دست بهرام پر آب چشم‬
‫نشسته ببالین او پر ز خشم‬
‫بدست دگر زنگه ی شاوران‬
‫برو انجمن گشته کنداوران‬
‫گوی چون درختی بران تخت عاج‬
‫بدیدار ماه و ببالای ساج‬
‫سیاوش بد خفته بر تخت زر‬
‫ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر‬
‫برو زار بگریست گودرز و گیو‬
‫بزرگان چو گرگین و بهرام نیو‬
‫رخ طوس شد پر ز خون جگر‬
‫ز درد فرود و ز درد پسر‬
‫که تندی پشیمانی آردت بار‬
‫تو در بوستان تخم تندی مکار‬
‫چنین گفت گودرز با طوس و گیو‬
‫همان نامداران و گردان نیو‬
‫که تندی نه کار سپهبد بود‬
‫سپهبد که تندی کند بد بود‬
‫جوانی بدین سان ز تخم کیان‬
‫بدین فر و این برز و یال و میان‬
‫بدادی بتیزی و تندی بباد‬
‫زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد‬
‫ز تیزی گرفتار شد ریونیز‬
‫نبود از بد بخت ما مانده چیز‬
‫هنر بی خرد در دل مرد تند‬
‫چو تیغی که گردد ز زنگار کند‬
‫چو چندین بگفتند آب از دو چشم‬
‫ببارید و آمد ز تندی بخشم‬
‫چنین پاسخ آورد کز بخت بد‬
‫بسی رنج وسختی بمردم رسد‬
‫بفرمود تا دخمه ی شاهوار‬
‫بکردند بر تیغ آن کوهسار‬
‫نهادند زیراندرش تخت زر‬
‫بدیبای زربفت و زرین کمر‬
‫تن شاهوارش بیاراستند‬
‫گل و مشک و کافور و می خواستند‬
‫سرش را بکافور کردند خشک‬
‫رخش را بعطر و گلاب و بمشک‬
‫نهادند بر تخت و گشتند باز‬
‫شد آن شیردل شاه گردنفراز‬
‫زراسپ سرافراز با ریونیز‬
‫نهادند در پهلوی شاه نیز‬
‫سپهبد بران ریش کافورگون‬
‫ببارید از دیدگان جوی خون‬
‫چنینست هرچند مانیم دیر‬
‫نه پیل سرافراز ماند نه شیر‬
‫دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ‬
‫رهایی نیابد ازو بار و برگ‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.