خانه / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : هین مگو فردا که فرداها گذشت‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : هین مگو فردا که فرداها گذشت‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫آفت تاخیر خیرات به فردا‬

*

‫‬‬‬‫

‫هین مگو فردا که فرداها گذشت‬

‫تا به کلى نگذرد ایام کشت‬

‫پند من بشنو که تن بند قوى است‬

کهنه بیرون کن گرت میل نوى است‬

‫لب ببند و کف پر زر بر گشا‬ ‫

بخل تن بگذار و پیش آور سخا‬

‫ترک شهوتها و لذتها سخاست‬ ‫

هر که در شهوت فرو شد بر نخاست‬

‫این سخا شاخى است از سرو بهشت‬

‫واى او کز کف چنین شاخى بهشت‬

‫عروه الوثقى است این ترک هوا‬ ‫

بر کشد این شاخ جان را بر سما‬

‫تا برد شاخ سخا اى خوب کیش‬

‫مر ترا بالا کشان تا اصل خویش‬

‫یوسف حسنى و این عالم چو چاه‬ ‫

وین رسن صبر است بر امر اله‬

‫یوسفا آمد رسن در زن دو دست‬ ‫

از رسن غافل مشو بى گه شده ست‬

‫حمد الله کین رسن آویختند‬ ‫

فضل و رحمت را بهم آمیختند‬

‫تا ببینى عالم جان جدید‬ ‫

عالم بس آشکار ناپدید‬

‫این جهان نیست چون هستان شده‬

‫و آن جهان هست بس پنهان شده‬

‫خاک بر باد است و بازى مى کند‬

کژنمایى پرده سازى مى کند‬

‫اینکه بر کار است بى کار است و پوست‬ ‫

و انکه پنهان است مغز و اصل اوست‬

‫خاک همچون آلتى در دست باد‬ ‫

باد را دان عالى و عالى نژاد‬

‫چشم خاکى را به خاک افتد نظر‬ ‫

باد بین چشمى بود نوعى دگر‬

‫اسب داند اسب را کاو هست یار‬ ‫

هم سوارى داند احوال سوار‬

‫چشم حس اسب است و نور حق سوار‬

‫بى سواره اسب خود ناید به کار‬

‫پس ادب کن اسب را از خوى بد‬

‫ور نه پیش شاه باشد اسب رد‬

‫چشم اسب از چشم شه رهبر بود‬ ‫

چشم او بى چشم شه مضطر بود‬

‫چشم اسبان جز گیاه و جز چرا‬ ‫

هر کجا خوانى بگوید نه چرا‬

‫نور حق بر نور حس راکب شود‬

‫آن گهى جان سوى حق راغب شود‬

‫اسب بى راکب چه داند رسم راه‬ ‫

شاه باید تا بداند شاه راه‬

‫سوى حسى رو که نورش راکب است‬ ‫

حس را آن نور نیکو صاحب است‬

‫نور حس را نور حق تزیین بود‬

‫معنى نورعلى نور این بود‬

‫نور حسى مى کشد سوى ثرى‬ ‫

نور حقش مى برد سوى على‬

‫ز انکه محسوسات دونتر عالمى است‬

‫نور حق دریا و حس چون شبنمى است‬

‫لیک پیدا نیست آن راکب بر او‬ ‫

جز به آثار و به گفتار نکو‬

‫نور حسى کاو غلیظ است و گران‬ ‫

هست پنهان در سواد دیده گان‬

‫چون که نور حس نمى بینى ز چشم‬ ‫

چون ببینى نور آن دینى ز چشم‬

‫نور حس با این غلیظى مختفى است‬ ‫

چون خفى نبود ضیایى کان صفى است‬

‫این جهان چون خس به دست باد غیب‬ ‫

عاجزى پیش گرفت و داد غیب‬

‫گه بلندش مى کند گاهیش پست‬ ‫

گه درستش مى کند گاهى شکست‬

‫گه یمینش مى برد گاهى یسار‬

‫گه گلستانش کند گاهیش خار‬

‫دست پنهان و قلم بین خط گزار‬

‫اسب در جولان و ناپیدا سوار‬

‫تیر پران بین و ناپیدا کمان‬

‫جانها پیدا و پنهان جان جان‬

‫تیر را مشکن که این تیر شهى است‬

‫تیر پرتابى ز شصت آگهى است‬

‫ما رمیت إذ رمیت گفت حق‬

‫کار حق بر کارها دارد سبق‬

‫خشم خود بشکن تو مشکن تیر را‬ ‫

چشم خشمت خون شمارد شیر را‬

‫بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر‬

‫تیر خون آلود از خون تو تر‬

‫آن چه پیدا عاجز و بسته و زبون‬ ‫

و آن چه ناپیدا چنان تند و حرون‬

‫ما شکاریم این چنین دامى کراست‬ ‫

گوى چوگانیم چوگانى کجاست‬

‫مى درد مى دوزد این خیاط کو‬ ‫

مى دمد مى سوزد این نفاط کو‬

‫ساعتى کافر کند صدیق را‬ ‫

ساعتى زاهد کند زندیق را‬

‫ز انکه مخلص در خطر باشد ز دام‬

‫تا ز خود خالص نگردد او تمام‬

‫ز انکه در راهست و ره زن بى حد است‬

‫آن رهد کاو در امان ایزد است‬

‫آینه ى خالص نگشت او مخلص است‬ ‫

مرغ را نگرفته است او مقنص است‬

‫چون که مخلص گشت مخلص باز رست‬

‫در مقام امن رفت و برد دست‬

‫هیچ آیینه دگر آهن نشد‬ ‫

هیچ نانى گندم خرمن نشد‬

‫هیچ انگورى دگر غوره نشد‬ ‫

هیچ میوه ى پخته با کوره نشد‬

‫پخته گرد و از تغیر دور شو‬ ‫

رو چو برهان محقق نور شو‬

‫چون ز خود رستى همه برهان شدى‬ ‫

چون که بنده نیست شد سلطان شدى‬

‫ور عیان خواهى صلاح دین نمود‬ ‫

دیده ها را کرد بینا و گشود‬

‫فقر را از چشم و از سیماى او‬ ‫

دید هر چشمى که دارد نور هو‬

‫شیخ فعال است بى آلت چو حق‬ ‫

با مریدان داده بى گفتى سبق‬

‫دل به دست او چو موم نرم رام‬ ‫

مهر او گه ننگ سازد گاه نام‬

‫مهر مومش حاکى انگشترى است‬

‫باز آن نقش نگین حاکى کیست‬

‫حاکى اندیشه ى آن زرگر است‬

‫سلسله ى هر حلقه اندر دیگر است‬

‫این صدا در کوه دلها بانگ کى ست‬ ‫

گه پرست از بانگ این که گه تهى است‬

‫هر کجا هست او حکیم است اوستاد‬ ‫

بانگ او زین کوه دل خالى مباد‬

‫هست که کاوا مثنا مى کند‬

‫هست که کآواز صد تا مى کند‬

‫مى زهاند کوه از آن آواز و قال‬ ‫

صد هزاران چشمه ى آب زلال‬

‫چون ز کوه آن لطف بیرون مى شود‬ ‫

آبها در چشمه ها خون مى شود‬

‫ز آن شهنشاه همایون نعل بود‬

‫که سراسر طور سینا لعل بود‬

‫جان پذیرفت و خرد اجزاى کوه‬

‫ما کم از سنگیم آخر اى گروه‬

‫نه ز جان یک چشمه جوشان مى شود‬ ‫

نه بدن از سبز پوشان مى شود‬

‫نه صداى بانگ مشتاقى در او‬ ‫

نه صفاى جرعه ى ساقى در او‬

‫کو حمیت تا ز تیشه و ز کلند‬ ‫

این چنین که را بکلى برکنند‬

‫بو که بر اجزاى او تابد مهى‬ ‫

بو که در وى تاب مه یابد رهى‬

‫چون قیامت کوهها را بر کند‬

‫پس قیامت این کرم کى مى کند‬

‫این قیامت ز آن قیامت کى کم است‬ ‫

آن قیامت زخم و این چون مرهم است‬

‫هر که دید این مرهم از زخم ایمن است‬ ‫

هر بدى کاین حسن دید او محسن است‬

‫اى خنک زشتى که خویش شد حریف‬

‫و اى گل رویى که جفتش شد خریف‬

‫نان مرده چون حریف جان شود‬

‫زنده گردد نان و عین آن شود‬

‫هیزم تیره حریف نار شد‬ ‫

تیرگى رفت و همه انوار شد‬

‫در نمک لان چون خر مرده فتاد‬

‫آن خرى و مردگى یک سو نهاد‬

‫صبغه الله هست خم رنگ هو‬ ‫

پیسها یک رنگ گردد اندر او‬

‫چون در آن خم افتد و گوییش قم‬

‫از طرب گوید منم خم لا تلم‬

‫آن منم خم خود انا الحق گفتن است‬

‫رنگ آتش دارد الا آهن است‬

‫رنگ آهن محو رنگ آتش است‬ ‫

ز آتشى مى لافد و خامش وش است‬

‫چون به سرخى گشت همچون زر کان‬

‫پس انا النار است لافش بى زبان‬

‫شد ز رنگ و طبع آتش محتشم‬ ‫

گوید او من آتشم من آتشم‬

‫آتشم من گر ترا شک است و ظن‬

‫آزمون کن دست را بر من بزن‬

‫آتشم من بر تو گر شد مشتبه‬

‫روى خود بر روى من یک دم بنه‬

‫آدمى چون نور گیرد از خدا‬ ‫

هست مسجود ملایک ز اجتبا‬

‫نیز مسجود کسى کاو چون ملک‬

‫رسته باشد جانش از طغیان و شک‬

‫آتش چه آهن چه لب ببند‬

‫ریش تشبیه مشبه را مخند‬

‫پاى در دریا منه کم گوى از آن‬

‫بر لب دریا خمش کن لب گزان‬

‫گر چه صد چون من ندارد تاب بحر‬ ‫

لیک مى نشکیبم از غرقاب بحر‬

‫جان و عقل من فداى بحر باد‬ ‫

خونبهاى عقل و جان این بحر داد‬

‫تا که پایم مى رود رانم در او‬ ‫

چون نماند پا چو بطانم در او‬

‫بى ادب حاضر ز غایب خوشتر است‬ ‫

حلقه گر چه کژ بود نه بر در است‬

‫اى تن آلوده به گرد حوض گرد‬

‫پاک کى گردد برون حوض مرد‬

‫پاک کاو از حوض مهجور اوفتاد‬ ‫

او ز پاکى خویش هم دور اوفتاد‬

‫پاکى این حوض بى پایان بود‬

‫پاکى اجسام کم میزان بود‬

‫ز انکه دل حوض است لیکن در کمین‬

‫سوى دریا راه پنهان دارد این‬

‫پاکى محدود تو خواهد مدد‬

‫ور نه اندر خرج کم گردد عدد‬

‫آب گفت آلوده را در من شتاب‬ ‫

گفت آلوده که دارم شرم از آب‬

‫گفت آب این شرم بى من کى رود‬

‫بى من این آلوده زایل کى شود‬

‫ز آب هر آلوده کاو پنهان شود‬

‫الحیاء یمنع الإیمان بود‬

‫دل ز پایه ى حوض تن گلناک شد‬ ‫

تن ز آب حوض دلها پاک شد‬

‫گرد پایه ى حوض دل گرد اى پسر‬ ‫

هان ز پایه ى حوض تن مى کن حذر‬

‫بحر تن بر بحر دل بر هم زنان‬

‫در میانشان برزخ لا یبغیان‬

‫گر تو باشى راست ور باشى تو کژ‬ ‫

پیشتر مى غژ بدو واپس مغژ‬

‫پیش شاهان گر خطر باشد به جان‬ ‫

لیک نشکیبد از او با همتان‬

‫شاه چون شیرینتر از شکر بود‬ ‫

جان به شیرینى رود خوشتر بود‬

‫اى ملامت گر سلامت مر ترا‬ ‫

اى سلامت جو تویى واهى العرى‬

‫جان من کوره ست با آتش خوش است‬

کوره را این بس که خانه ى آتش است‬

‫همچو کوره عشق را سوزیدنى است‬ ‫

هر که او زین کور باشد کوره نیست‬

‫برگ بى برگى ترا چون برگ شد‬ ‫

جان باقى یافتى و مرگ شد‬

‫چون ترا غم شادى افزودن گرفت‬

‫روضه ى جانت گل و سوسن گرفت‬

‫آن چه خوف دیگران آن امن تست‬ ‫

بط قوى از بحر و مرغ خانه سست‬

‫باز دیوانه شدم من اى طبیب‬ ‫

باز سودایى شدم من اى حبیب‬

‫حلقه هاى سلسله ى تو ذو فنون‬

‫هر یکى حلقه دهد دیگر جنون‬

‫داد هر حلقه فنونى دیگر است‬ ‫

پس مرا هر دم جنونى دیگر است‬

‫پس فنون باشد جنون این شد مثل‬

‫خاصه در زنجیر این میر اجل‬

‫آن چنان دیوانگى بگسست بند‬

‫که همه دیوانگان پندم دهند‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.