خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو لشکر بیامد بر پهلوان

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو لشکر بیامد بر پهلوان

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

مبارزه بهرام با سواران تورانی

*

‫‫‫‫چو لشکر بیامد بر پهلوان‬
‫بگفتند با او سراسر گوان‬
‫فراوان سخن رفت زان رزمساز‬
‫ز پیکار او آشکارا و راز‬
‫بگفتند کاینت هژبر دلیر‬
‫پیاده نگردد خود از جنگ سیر‬
‫بپرسید پیران که این مرد کیست‬
‫ازان نامداران ورانام چیست‬
‫یکی گفت بهرام شیراوژن است‬
‫که لشکر سراسر بدو روشن است‬
‫برویین چنین گفت پیران که خیز‬
‫که بهرام را نیست جای گریز‬
‫مگر زنده او را بچنگ آوری‬
‫زمانه براساید از داوری‬
‫ز لشکر کسی را که باید ببر‬
‫کجا نامدارست و پرخاشخر‬
‫چو بشنید رویین بیامد دمان‬
‫نبودش بس اندیشه ی بدگمان‬
‫بر تیر بنشست بهرام شیر‬
‫نهاده سپر بر سر و چرخ زیر‬
‫یکی تیرباران برویین بکرد‬
‫که شد ماه تابنده چون لاژورد‬
‫چو رویین پیران ز تیرش بخست‬
‫یلان را همه کند شد پای و دست‬
‫بسستی بر پهلوان آمدند‬
‫پر از درد و تیره روان آمدند‬
‫که هرگز چنین یک پیاده بجنگ‬
‫ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ‬
‫چو بشنید پیران غمی گشت سخت‬
‫بلرزید برسان برگ درخت‬
‫نشست از بر باره ی تند تاز‬
‫همی رفت با او بسی رزمساز‬
‫بیامد بدو گفت کای نامدار‬
‫پیاده چرا ساختی کارزار‬
‫نه تو با سیاوش بتوران بدی‬
‫همانا بپرخاش و سوران بدی‬
‫مرا با تو نان و نمک خوردن است‬
‫نشستن همان مهر پروردن است‬
‫نباید که با این نژاد و گهر‬
‫بدین شیرمردی و چندین هنر‬
‫ز بالا بخاک اندر آید سرت‬
‫بسوزد دل مهربان مادرت‬
‫بیا تا بسازیم سوگند و بند‬
‫براهی که آید دلت را پسند‬
‫ازان پس یکی با تو خویشی کنیم‬
‫چو خویشی بود رای بیشی کنیم‬
‫پیاده تو با لشکری نامدار‬
‫نتابی مخور باتنت زینهار‬
‫بدو گفت بهرام کای پهلوان‬
‫خردمند و بیناو روشن روان‬
‫مرا حاجت از تو یکی بارگیست‬
‫وگر نه مرا جنگ یکبارگیست‬
‫بدو گفت پیران که ای نامجوی‬
‫ندانی که این رای را نیست روی‬
‫ترا این به آید که گفتم سخن‬
‫دلیری و بر خیره تندی مکن‬
‫ببین تا سواران آن انجمن‬
‫نهند این چنین ننگ بر خویشتن‬
‫که چندین تن از تخمه ی مهتران‬
‫ز دیهیم داران و کنداوران‬
‫ز پیکار تو کشته و خسته شد‬
‫چنین رزم ناگاه پیوسته شد‬
‫که جوید گذر سوی ایران کنون‬
‫مگر آنک جوشد ورا مغز و خون‬
‫اگر نیستی رنج افراسیاب‬
‫که گردد سرش زین سخن پرشتاب‬
‫ترا بارگی دادمی ای جوان‬
‫بدان تات بردی بر پهلوان‬
‫برفت او و آمد ز لشکر تژاو‬
‫سواری که بودیش با شیر تاو‬
‫ز پیران بپرسید و پیران بگفت‬
‫که بهرام را از یلان نیست جفت‬
‫بمهرش بدادم بسی پند خوب‬
‫نمودم بدو راه و پیوند خوب‬
‫سخن را نبد بر دلش هیچ راه‬
‫همی راه جوید بایران سپاه‬
‫بپیران چنین گفت جنگی تژاو‬
‫که با مهر جان ترا نیست تاو‬
‫شوم گر پیاده بچنگ آرمش‬
‫سر اندر زمان زیر سنگ آرمش‬
‫بیامد شتابان بدان رزمگاه‬
‫کجا بود بهرام یل بی سپاه‬
‫چو بهرام را دید نیزه بدست‬
‫یکی برخروشید چون پیل مست‬
‫بدو گفت ازین لشکر نامدار‬
‫پیاده یکی مرد و چندین سوار‬
‫بایران گرازید خواهی همی‬
‫سرت برفرازید خواهی همی‬
‫سران را سپردی سر اندر زمان‬
‫گه آمد که بر تو سرآید زمان‬
‫پس آنگه بفرمود کاندر نهید‬
‫بتیر و بگرز و بژوپین دهید‬
‫برو انجمن شد یکی لشکری‬
‫هرانکس که بد از دلیران سری‬
‫کمان را بزه کرد بهرام گرد‬
‫بتیر از هوا روشنایی ببرد‬
‫چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت‬
‫چو دریای خون شد همه کوه و دشت‬
‫چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ‬
‫همی خون چکانید بر تیره میغ‬
‫چو رزمش برین گونه پیوسته شد‬
‫بتیرش دلاور بسی خسته شد‬
‫چو بهرام یل گشت بی توش و تاو‬
‫پس پشت او اندر آمد تژاو‬
‫یکی تیغ زد بر سر کتف اوی‬
‫که شیر اندر آمد ز بالا بروی‬
‫جدا شد ز تن دست خنجرگزار‬
‫فروماند از رزم و برگشت کار‬
‫تژاو ستمگاره را دل بسوخت‬
‫بکردار آتش رخش برفروخت‬
‫بپیچید ازو روی پر درد و شرم‬
‫بجوش آمدش در جگر خون گرم‬

‫‫‫‫‫‫‫

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.