خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : یکی خویش کاموس بد ساوه نام‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : یکی خویش کاموس بد ساوه نام‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

اسیر کردن خاقان چین با کمند توسط رستم دستان

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

یکی خویش کاموس بد ساوه نام‬
‫سرافراز و هر جای گسترده کام‬
‫بیامد بپیش تهمتن بجنگ‬
‫یکی تیغ هندی گرفته بچنگ‬
‫بگردید گرد چپ و دست راست‬
‫ز رستم همی کین کاموس خواست‬
‫برستم چنین گفت کای ژنده پیل‬
‫ببینی کنون موج دریای نیل‬
‫بخواهم کنون کین کاموس خوار‬
‫اگر باشدم زین سپس کارزار‬
‫چو گفتار ساوه برستم رسید‬
‫بزد دست و گرز گران برکشید‬
‫بزد بر سرش گرز را پیلتن‬
‫که جانش برون شد بزاری ز تن‬
‫برآورد و زد بر سر و مغفرش‬
‫ندیدست گفتی تنش را سرش‬
‫بیفگند و رخش از بر او براند‬
‫ز ساوه بگیتی نشانی نماند‬
‫درفش کشانی نگونسار کرد‬
‫و زو جان لشکر پرآزار کرد‬
‫نبد نیز کس پیش او پایدار‬
‫همه خاک مغز سر آورد بار‬
‫پس از میمنه شد سوی میسره‬
‫غمی گشت لشکر همه یکسره‬
‫گهار گهانی بدان جایگاه‬
‫گوی شیرفش با درفش سیاه‬
‫برآشفت چون ترگ رستم بدید‬
‫خروشی چو شیر ژیان برکشید‬
‫بدو گفت من کین ترکان چین‬
‫بخواهم ز سگزی برین دشت کین‬
‫برانگیخت اسپ از میان سپاه‬
‫بیامد بر پیلتن کینه خواه‬
‫ز نزدیک چون ترگ رستم بدید‬
‫یکی باد سرد از جگر برکشید‬
‫بدل گفت پیکار با ژنده پیل‬
‫چو غوطه است خوردن بدریای نیل‬
‫گریزی بهنگام با سر بجای‬
‫به از رزم جستن بنام و برای‬
‫گریزان بیامد سوی قلبگاه‬
‫برو بر نظاره ز هر سو سپاه‬
‫درفش تهمتن میان گروه‬
‫بسان درخت از بر تیغ کوه‬
‫همی تاخت رستم پس او چو گرد‬
‫زمین لعل گشت و هوا لاژورد‬
‫گهار گهانی بترسید سخت‬
‫کزو بود برگشتن تاج و تخت‬
‫برآورد یک بانگ برسان کوس‬
‫که بشنید آواز گودرز و طوس‬
‫همی خواست تا کارزاری کند‬
‫ندانست کین بار زاری کند‬
‫چه نیکو بود هر که خود را شناخت‬
‫چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت‬
‫پس او گرفته گو پیلتن‬
‫که هان چاره ی گور کن گر کفن‬
‫یکی نیزه زد بر کمربند اوی‬
‫بدرید خفتان و پیوند اوی‬
‫بینداختش همچو برگ درخت‬
‫که بر شاخ او بر زند باد سخت‬
‫نگونسار کرد آن درفش کبود‬
‫تو گفتی گهار گهانی نبود‬
‫بدیدند گردان که رستم چه کرد‬
‫چپ و راست برخاست گرد نبرد‬
‫درفش همایون ببردند و کوس‬
‫بیامد سرافراز گودرز و طوس‬
‫خروشی برآمد ز ایران سپاه‬
‫چو پیروز شد گرد لشکر پناه‬
‫بفرمود رستم کز ایران سوار‬
‫بر من فرستند صد نامدار‬
‫هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج‬
‫همان یاره و سنج و آن طوق و تاج‬
‫ستانم ز چین و بایران دهم‬
‫به پیروز شاه دلیران دهم‬
‫از ایران بیامد همی صد سوار‬
‫زره دار با گرزه ی گاوسار‬
‫چنین گفت رستم بایرانیان‬
‫که یکسر ببندند کین را میان‬
‫بجان و سر شاه و خورشید و ماه‬
‫بخاک سیاوش بایران سپاه‬
‫بیزدان دادار جان آفرین‬
‫که پیروزی آورد بر دشت کین‬
‫که گر نامداران ز ایران سپاه‬
‫هزیمت پذیرد ز توران سپاه‬
‫سرش را ز تن برکنم در زمان‬
‫ز خونش کنم جویهای روان‬
‫بدانست لشکر که او شیرخوست‬
‫بچنگش سرین گوزن آرزوست‬
‫همه سوی خاقان نهادند روی‬
‫بنیزه شده هر یکی جنگ جوی‬
‫تهمتن بپیش اندرون حمله برد‬
‫عنان را برخش تگاور سپرد‬
‫همی خون چکانید بر چرخ ماه‬
‫ستاره نظاره بر آن رزمگاه‬
‫ز بس گرد کز رزمگه بردمید‬
‫چنان شد که کس روی هامون ندید‬
‫ز بانگ سواران و زخم سنان‬
‫نبود ایچ پیدا رکیب از عنان‬
‫هوا گشت چون روی زنگی سیاه‬
‫ز کشته ندیدند بر دشت راه‬
‫همه مرز تن بود و خفتان و خود‬
‫تنان را همی داد سرها درود‬
‫ز گرد سوار ابر بر باد شد‬
‫زمین پر ز آواز پولاد شد‬
‫بسی نامدار از پی نام و ننگ‬
‫بدادند بر خیره سرها بجنگ‬
‫برآورد رستم برانسان خروش‬
‫که گفتی برآمد زمانه بجوش‬
‫چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج‬
‫همان یاره و افسر و طوق و تاج‬
‫سپرهای چینی و پرده سرای‬
‫همان افسر و آلت چارپای‬
‫بایران سزاوار کیخسروست‬
‫که او در جهان شهریار نوست‬
‫که چون او بگیتی سرافراز شاه‬
‫نبود و ندیدست خورشید و ماه‬
‫شما را چه کارست با تاج زر‬
‫بدین زور و این کوشش و این هنر‬
‫همه دستها سوی بند آورید‬
‫میان را بخم کمند آورید‬
‫شما را ز من زندگانی بسست‬
‫که تاج و نگین بهر دیگر کسست‬
‫فرستم بنزدیک شاه زمین‬
‫چه منشور و شنگل چه خاقان چین‬
‫و گرنه من این خاک آوردگاه‬
‫بنعل ستوران برآرم بماه‬
‫بدشنام بگشاد خاقان زبان‬
‫بدو گفت کای بدتن بدروان‬
‫مه ایران مه آن شاه و آن انجمن‬
‫همی زینهاریت باید چو من‬
‫تو سگزی که از هر کسی بتری‬
‫همی شاه چین بایدت لشکری‬
‫یکی تیر باران بکردند سخت‬
‫چو باد خزان برجهد بر درخت‬
‫هوا را بپوشید پر عقاب‬
‫نبیند چنان رزم جنگی بخواب‬
‫چو گودرز باران الماس دید‬
‫ز تیمار رستم دلش بردمید‬
‫برهام گفت ای درنگی مایست‬
‫برو با کمان وز سواری دویست‬
‫کمانهای چاچی و تیر خدنگ‬
‫نگهدار پشت تهمتن بجنگ‬
‫بگیو آن زمان گفت برکش سپاه‬
‫برین دشت زین بیش دشمن مخواه‬
‫نه هنگام آرام و آسایش است‬
‫نه نیز از در رای و آرایش است‬
‫برو با دلیران سوی دست راست‬
‫نگه کن که پیران و هومان کجاست‬
‫تهمتن نگر پیش خاقان چین‬
‫همی آسمان برزند بر زمین‬
‫برآشفت رهام همچون پلنگ‬
‫بیامد بپشت تهمتن بجنگ‬
‫چنین گفت رستم برهام شیر‬
‫که ترسم که رخشم شد از کار سیر‬
‫چنو سست گردد پیاده شوم‬
‫بخون و خوی آهار داده شوم‬
‫یکی لشکرست این چو مور و ملخ‬
‫تو با پیل و با پیلبانان مچخ‬
‫همه پاک در پیش خسرو بریم‬
‫ز شگنان و چین هدیه ی نو بریم‬
‫و زان جایگه برخروشید و گفت‬
‫که با روم و چین اهرمن باد جفت‬
‫ایا گم شده بخت بیچارگان‬
‫همه زار و با درد غمخوارگان‬
‫شما را ز رستم نبود آگهی‬
‫مگر مغزتان از خرد شد تهی‬
‫کجا اژدها را ندارد بمرد‬
‫همی پیل جوید بروز نبرد‬
‫شما را سر از رزم من سیر نیست‬
‫مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست‬
‫ز فتراک بگشاد پیچان کمند‬
‫خم خام در کوهه ی زین فگند‬
‫برانگیخت رخش و برآمد خروش‬
‫همی اژدها را بدرید گوش‬
‫بهر سو که خام اندر انداختی‬
‫زمین از دلیران بپرداختی‬
‫هرانگه که او مهتری را ز زین‬
‫ربودی بخم کمند از کمین‬
‫بدین رزمگه بر سرافراز طوس‬
‫بابر اندر افراختی بوق و کوس‬
‫ببستی از ایران کسی دست اوی‬
‫ز هامون نهادی سوی کوه روی‬
‫نگه کرد خاقان ازان پشت پیل‬
‫زمین دید برسان دریای نیل‬
‫یکی پیل بر پشت کوه بلند‬
‫ورا نام بد رستم دیو بند‬
‫همی کرگس آورد ز ابر سیاه‬
‫نظاره بران اختر و چرخ ماه‬
‫یکی نامداری ز لشکر بجست‬
‫که گفتار ایران بداند درست‬
‫بدو گفت رو پیش آن شیر مرد‬
‫بگویش که تندی مکن در نبرد‬
‫چغانی و شگنی و چینی و وهر‬
‫کزین کینه هرگز ندارند بهر‬
‫یکی شاه ختلان یکی شاه چین‬
‫ز بیگانه مردم ترا نیست کین‬
‫یکی شهریارست افراسیاب‬
‫که آتش همی بد شناسد ز آب‬
‫جهانی بدین گونه کرد انجمن‬
‫بد آورد ازین رزم بر خویشتن‬
‫کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ‬
‫همان آشتی بهتر آید ز جنگ‬
‫فرستاده آمد بر پیلتن‬
‫زبان پر ز گفتار و دل پر شکن‬
‫بدو گفت کای مهتر رزمجوی‬
‫چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی‬
‫نداری همانا ز خاقان چین‬
‫ز کار گذشته بدل هیچ کین‬
‫چنو باز گردد تو زو باز گرد‬
‫که اکنون سپه را سرآمد نبرد‬
‫چو کاموس بر دست تو کشته شد‬
‫سر رزمجویان همه گشته شد‬
‫چنین داد پاسخ که پیلان و تاج‬
‫بنزدیک من باید و تخت عاج‬
‫بتاراج ایران نهادست روی‬
‫چه باید کنون لابه و گفت و گوی‬
‫چو داند که لشکر بجنگ آمدست‬
‫شتاب سپاه از درنگ آمدست‬
‫فرستاده گفت ای خداوند رخش‬
‫بدشت آهوی ناگرفته مبخش‬
‫که داند که خود چون بود روزگار‬
‫که پیروز برگردد از کارزار‬
‫چو بشنید رستم برانگیخت رخش‬
‫منم گفت شیراوژن تاجبخش‬
‫تنی زورمند و ببازو کمند‬
‫چه روز فریبست و هنگام بند‬
‫چه خاقان چینی کمند مرا‬
‫چه شیر ژیان دست بند مرا‬
‫بینداخت آن تابداده کمند‬
‫سران سواران همی کرد بند‬
‫چو آمد بنزدیک پیل سپید‬
‫شد آن شاه چین از روان ناامید‬
‫چو از دست رستم رها شد کمند‬
‫سر شاه چین اندر آمد ببند‬
‫ز پیل اندر آورد و زد بر زمین‬
‫ببستند بازوی خاقان چین‬
‫پیاده همی راند تا رود شهد‬
‫نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد‬
‫چنینست رسم سرای فریب‬
‫گهی بر فراز و گهی بر نشیب‬
‫چنین بود تا بود گردان سپهر‬
‫گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.