خانه / Short Stories / داستان کوتاه : گلوله ی سرگردان اثر آنخل آرانگو

داستان کوتاه : گلوله ی سرگردان اثر آنخل آرانگو

Ángel José Arango

 

گلوله ی سرگردان

Ángel José Arango Rodriguez  – March 25, 1926 – February 19, 2013

 

 

گلوله توی لوله چرخید و دم لوله ی رولور که مثل بینی موش صحرایی بود لرزید ، بعد سرید و آمد توی هوای آزاد ، دید که می آید و در همان وقت به یاد سینه ی آنا افتادو قلب پسرش که به اندازه ی هلو بود .

هوا را می شکافت و درآسمان آبی پیش می رفت ، مارمولک ها روی تنها درخت آن دوروبر، گردن همدیگر را گاز می گرفتند ، یک لحظه هوای سرد، او را به یاد زنش انداخت و کریسمس را به خاطر آورد، اسباب بازی ها و سگی را که روزگاری با آن اخت بود .

تکان نخورد ، درست مثل مجسمه ی دون تانکره دو آرام و بی حرکت بود ، ساعت پنج صبح از خواب بیدار شد و همه ی وسایل خود را جمع کرد ، کتاب و دفتر و مداد و خودنویس ، درست مثل بچه مدرسه ای ها . بقیه هنوز خواب بودند . فنجانی قهوه برای خودش ریخت و لباس هایی را که پریشب به تن داشت، پوشید و برای قدم زدن بیرون رفت بی هدف پرسه می زد و نمی دانست که به کجا می رود . از پیاده رو ها و مسیرهای مختلف گذشت تا از این جایی سرد در آورد که حالا ایستاده .

همان جایی که پریشب بود ، تنها و ناامید ، ضعف خود را می دانست ، خسته

بود و دلش می خواست پیش از آنکه دیر بشود کاری بکند ، هوا که تاریک شد به خانه برگشت و روی تخت دراز کشید و در افکار خود و رویاهایش غرق شد.

توی ذهنش همه چیز مثل فیلم بود ، خاطرات ، تجربه ها ، آینده واقعیتی که نداشت و خود در ذهن پرورده بود ، چرا؟

شاید عده ای بگویند، نتیجه خیال پردازی اش است ، دیگران می گویند ، مدت طولانی تنهایی کشیده است .

عده ای هم به او اشاره می کنند و سرزنش می کنند و همه تقصیرها را به گردن او می اندازند .

” تو این طوری هستی، چون می خواهی”

گلوله صفیر کشید .
صدایی مثل فش فش مارهای توی فیلم ها بود ، واقعی شان را ندیده بود . مثل پرنده ای سوت می کشید و در هوای صبح چشم باز کرده و به سوی او می آمد . باریک بود ، مثل مرغ مگس خوار .
مردم می گفتند : به بعد از آن همه سال … بعد آن همه وقت …. عجیب بود که می خواست به این شکل خاص و در این لحظه ، روز روشن جلو چشم همه بیرون شهر کار را تمام کند، بعد از یک خواب مفصل ، بدنش درآرامش کامل بود ، آنا هیچ وقت متوجه نمی شد .
پسرش نه سال داشت ، دلش می خواست برای او موشکی درست کند که به ماه برود، اما از عهده او بر نمی آمد . نبوغ او فقط درنوشتن مطالب دلگیر و مسخره خلاصه می شد و افکارش بین مرگ و زندگی جا خوش کرده بود .
گاهی میل به تغییر را حس می کرد، اما خیلی دشوار بود . باید از خراش شروع میکرد ، جمجمه همیشه آنجا بود، پشت صورت خانه کرده بود .
همین حال توی رختخواب به این فکر می کنند که به کارش مشغول است، توی سرمیز کار نشسته و مداد خود را با دندان می گیرد و می جود و وقت تلف می کند، چشم هایش در دیوار رو به رو چشم اندازی آفریقایی را می کاود . یا فکر می کند چرا کرگدن ها سه تا شاخ ندارند . بی شعور، نه آنا این را نگفت ، آنا هیچ وقت چنین حرفی نمی زند .
گلوله سوت نمی کشید ، ویز میکرد . از کنار ابری از گرد و خاک گذشت و بعد مگسی را خراشید ، مگس گیج و فک زده ازسر راه آن دور شد، اما دیری نگذشت که سه چهار مگس گلوله را دوره کردند و حتی تعدادزیادی مستقیم جلو او به صورتش خیره شدند .
بنا نداشت تکان بخورد . قرص ایستاد . برای اولین بار در زندگی اش قرص ایستاد .
یک جورهایی باید نجات پیدا می کرد . آخرآدم که نیاید مفت بمیرد . یکی از شخصیت های داستانی اش می گفت : فقط امیدوارم مرا از پشت نزنند، بدترین مرگ ها مفت مردن هست است .
اما اگر آدم را از پشت سر بزنند و بکشند، هم بی فایده نیست بهخصوص اگر فکری هم پشت آن قتل باشد . حالا در قضیه او فکری در کار بخود . می خواست یک جورهایی از موج مزاحم خستگی و اشتباه خود را خلاص کند .
باید می آمدند و دستهایش را می گرفتند و می کشاندند . بعد تصمیم می گرفت . زندگی اش را بار دیگر مرور میکرد . باید نجات پیدا می کرد . باید فرصتی دوباره می یافت تا خودش را بشناسد. درست مثل پریشب که می خواست کار تمام کند و یادش افتاد که وقتی خسته است مثل وقتی که تازه از خواب بیدار شده فکر نمی کند . به همین علت تفنگ را کنار گذاشت و گرفت خوابید .
چه صبح غریبی ، با سری پرباد و کابوس بیدار شد و روز نو در تاریک روشن ماند . انگار که ادامه ی شب بود و حالا عقب مانده . اول فقط می خواست قدم بزند وافکار خود را مرور کند و بکاود، بعد که درخت را دید، همه چیز در خاطرش زنده شد ودنبال تپانچه گشت . خیس بود . پر از قطره های شبنم و شش گلوله ای که توی آن جا خوش کرده بود . خیلی راحت می شد دست دراز کنی و برش داری . انگار که می خواهی میوه بچینی . محکم می گیری توی دستت و شلیک می کنی تا صدای آن را در خنکای صبح بشنوی .
گلوله کوچک بود و برق می زد . نوک کوتاهی داشت مثل پرنده و پرنده هم به پرواز در می آمد و به نرمی و راحتی حرکت می کرد . هوا را می شکافت و آن را کنار میزد، ویزش توجه پرنده های دیگر را جلب می کرد . سنجاب و موش خرما از لای شاخه های درخت به آن هیکل کوچک نگاه می کردند . درست است که انفجاری در ابتدای کار صورت میگرفت، اما اثر شلیک همان جا می ماند. حالا زنبورهای سخت کوش می ایستادند و به آوازگلوله گوش می دادند .
گلوله پرنداشت و مو هم . اما در این نور صبح سطح آن پوشیده از فلس های آتشی بود . یک جور شهود . گنجشکی آمد و با آن بازی کرد و دو تایی نوک به هم ساییدند . اما گلوله نمی توانست مسیرش را عوض کند . پس از آن پروانه ها، سنجاقک ها و مرغ های مگس خوار دور آن را گرفتند . یکی از پرنده ها با گلوله هم مسیر شد و همراه او آمد .
تمام ماجرا مدت زیادی طول کشید صبح عصر شد و بعد شب
گلوله در راه بود و مرد در انتظار . اراده اش به مرگ مثل آهن بود . هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست اورا ازآن جا تکان بدهد . چند بار رگبار باران گرفت و شب هوا رو به سردی گذاشت . مرد بی آن که چیزی بخورد یا بخوابد منتظر پایان کار خود ماند .
یک روز صبح آشیانه ای روی درخت سبز شد و در نزدیکی اش سرو کله ی مرغ مگس خواری پیدا شد . همه دنبال گلوله گشتند و آن را کمی جلوتر یافتند که به سر مرد نزدیک می شد که حال دیگر پرمو بود . باتوجه به زمان و فاصله ای که طی شده بود، پایان کار نزدیک می شد . مرد هیچ تردیدی به خود را نداد . وقتی مرغ مگس خوار و گلوله را با هم دید، نگران سرنوشت خود شد اما هیچ چیزی نمی توانست گلوله را از مسیر خود منحرف کند .
فکر کرد آخرین روز است . آماده بود که با سرب روبه رو شود .
مرغ مگس خوار، در کنار آشیانه اش بالای درخت با دقت تماشا می کرد .
صدای ویزویز گلوله حالا بلندتر بود و دلهره ی رسیدن داشت . همه اراده ی مرد درست پشت پیشانی اش جمع شده بود و انتظار برخورد گلوله را می کشید .
اضطراب تا شامگاه ادامه یافت . در این مدت مرغ مگس خوار چندین بار رفت وآمد و مدام به لانه اش بر می گشت .
شب هنگام که مرد افتاد و همه ی خستگی های روزقبل را در خود جمع کرد، از داخل آشیانه صدای ناله ی ضعیفی بلند شد . گلوله به آرامی از پوست مرد گذشت، گوشت او را درید و در سطح استخوان خراشی انداخت و رو به آسمان کمانه کرد و با سرعت تمام به سمت آشیانه تاخت .
صدای ناله فرو افتاد و پرنده های کوچک پرواز را یاد گرفته بودند .
مرد حالش گرفته شد، به طرف زندگی که بر می گشت صدای نویسنده ی داستان را شنید که از او می پرسید :
این همه نوشته های عالم به چه دردی می خورد،اگر در زمین رویا نکارند تا آدمی مجبور نباشد برای مردن، خود مثل سنگ وسط جاده انتظار بکشد ؟

آنخل خوزه آرانگو رودریگز ( آنخل آرانگو)

مترجم : اسدالله امرایی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.