خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : شبی چون شبه روی شسته بقیر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : شبی چون شبه روی شسته بقیر‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان بیژن و منیژه‬

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫شبی چون شبه روی شسته بقیر‬
‫نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر‬
‫دگرگونه آرایشی کرد ماه‬
‫بسیچ گذر کرد بر پیشگاه‬
‫شده تیره اندر سرای درنگ‬
‫میان کرده باریک و دل کرده تنگ‬
‫ز تاجش سه بهره شده لاژورد‬
‫سپرده هوا را بزنگار و گرد‬
‫سپاه شب تیره بر دشت و راغ‬
‫یکی فرش گسترده از پرزاغ‬
‫نموده ز هر سو بچشم اهرمن‬
‫چو مار سیه باز کرده دهن‬
‫چو پولاد زنگار خورده سپهر‬
‫تو گفتی بقیر اندر اندود چهر‬
‫هرآنگه که برزد یکی باد سرد‬
‫چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد‬
‫چنان گشت باغ و لب جویبار‬
‫کجا موج خیزد ز دریای قار‬
‫فرو ماند گردون گردان بجای‬
‫شده سست خورشید را دست و پای‬
‫سپهر اند آن چادر قیرگون‬
‫تو گفتی شدستی بخواب اندرون‬
‫جهان از دل خویشتن پر هراس‬
‫جرس برکشیده نگهبان پاس‬
‫نه آوای مرغ و نه هرای دد‬
‫زمانه زبان بسته از نیک و بد‬
‫نبد هیچ پیدا نشیب از فراز‬
‫دلم تنگ شد زان شب دیریاز‬
‫بدان تنگی اندر بجستم ز جای‬
‫یکی مهربان بودم اندر سرای‬
‫خروشیدم و خواستم زو چراغ‬
‫برفت آن بت مهربانم ز باغ‬
‫مرا گفت شمعت چباید همی‬
‫شب تیره خوبت بباید همی‬
‫بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب‬
‫یکی شمع پیش آر چون آفتاب‬
‫بنه پیشم و بزم را ساز کن‬
‫بچنگ ار چنگ و می آغاز کن‬
‫بیاورد شمع و بیامد بباغ‬
‫برافروخت رخشنده شمع و چراغ‬
‫می آورد و نار و ترنج و بهی‬
‫زدوده یکی جام شاهنشهی‬
‫مرا گفت برخیز و دل شاددار‬
‫روان را ز درد و غم آزاد دار‬
‫نگر تا که دل را نداری تباه‬
‫ز اندیشه و داد فریاد خواه‬
‫جهان چون گذاری همی بگذرد‬
‫خردمند مردم چرا غم خورد‬
‫گهی می گسارید و گه چنگ ساخت‬
‫تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت‬
‫دلم بر همه کام پیروز کرد‬
‫که بر من شب تیره نوروز کرد‬
‫بدان سرو بن گفتم ای ماهروی‬
‫یکی داستان امشبم بازگونی‬
‫که دل گیرد از مهر او فر و مهر‬
‫بدو اندرون خیره ماند سپهر‬
‫مرا مهربان یار بشنو چگفت‬
‫ازان پس که با کام گشتیم جفت‬
‫بپیمای می تا یکی داستان‬
‫بگویمت از گفته ی باستان‬
‫پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ‬
‫همان از در مرد فرهنگ و سنگ‬
‫بگفتم بیار ای بت خوب چهر‬
‫بخوان داستان و بیفزای مهر‬
‫ز نیک و بد چرخ ناسازگار‬
‫که آرد بمردم ز هرگونه کار‬
‫نگر تا نداری دل خویش تنگ‬
‫بتابی ازو چند جویی درنگ‬
‫نداند کسی راه و سامان اوی‬
‫نه پیدا بود درد و درمان اوی‬
‫پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی‬
‫بشعر آری از دفتر پهلوی‬
‫همت گویم و هم پذیرم سپاس‬
‫کنون بشنو ای جفت نیکی شناس‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.