خانه / Short Stories / داستان کوتاه : خوش اقبال اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : خوش اقبال اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

 

خوش اقبال

 

قطار مسافری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد . در یکی از واگنهای درجه دو که ” استعمال دخانیات ” در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ

و میش غروب ، مشغول چرت زدن هستند . آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده بودند و اکنون به پشتی نیمکتها یله داده و سعی دارند بخوابند . سکوت حکمفرماست .

در باز میشود و اندامی بلند و چوبسان ، با کلاهی سرخ و پالتو شیک و پیکی که انسان را به یاد شخصیتی از اپرت یا از آثار ژول ورن می اندازد ، وارد واگن میشود .

مرد لاغراندام ، در وسط واگن می ایستد ، لحظه ای فس فس میکند ، چشمهای نیمه بسته اش را مدتی دراز به نیمکتها می دوزد و زیر لب من من کنان میگوید :

ــ نه ، اینهم نیست! لعنت بر شیطان! کفر آدم در می آید!

یکی از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد می دوزد ، آنگاه با خوشحالی فریاد می زند :

ــ ایوان آلکسی یویچ! شما هستید؟ چه عجب از این طرفها !

ایوان آلکسی یویچ چوبسان یکه میخورد و نگاه عاری از هشیاری اش را به مسافر می دوزد ،‌ او را به جای می آورد ، دستهایش را از سر خوشحالی به هم میمالد و میگوید :

ــ ها! پتر پترویچ! پارسال دوست ، امسال آشنا ! خبر نداشتم که شما هم در این قطار تشریف دارید .

ــ حال و احوالتان چطور است ؟

ــ ای ، بدک نیستم ، فقط اشکال کارم این است که ، پدر جان ، واگنم را گم کرده ام . و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پیدایش کنم . بنده مستحق آنم که شلاقم بزنند!

آنگاه ایوان آلکسی یویچ چوبسان سرپا تاب میخورد و زیر لب میخندد و اضافه میکند :

ــ پیشامد است برادر ، پیشامد! زنگ دوم را که زدند پیاده شدم تا با یک گیلاس کنیاک گلویی تر کنم ، و البته تر کردم . بعد به خودم گفتم : ” حالا که تا ایستگاه بعدی خیلی راه داریم خوب است گیلاس

دیگری هم بزنم ” همین جور که داشتم فکر میکردم و میخوردم ، یکهو زنگ سوم را هم زدند … مثل دیوانه ها دویدم و در حالی که قطار راه افتاده بود به یکی از واگنها پریدم . حالا بفرمایید که بنده ،

خل نیستم؟ سگ پدر نیستم ؟

پتر پترویچ میگوید :

ــ پیدا است که کمی سرخوش و شنگول تشریف دارید ، بفرمایید بنشینید ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهید! سرافرازمان کنید !

ــ نه ، نه … باید واگن خودم را پیدا کنم! خدا حافظ !

ــ هوا تاریک است ، می ترسم از واگن پرت شوید. فعلا بفرمایید همین جا بنشینید ، به ایستگاه بعدی که برسیم واگن خودتان را پیدا میکنید . بفرمایید بنشینید .

ایوان آلکسی یویچ آه میکشد و دو دل روبروی پتر پترویچ می نشیند . پیدا است که ناراحت و مشوش است ، انگار که روی سوزن نشسته است . پتر پترویچ می پرسد :

ــ عازم کجا هستید ؟

ــ من ؟ عازم فضا! طوری قاطی کرده ام که خودم هم نمی دانم مقصدم کجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و می بردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام . ها ــ ها ــ ها … دوست عزیز تا حالا برایتان

اتفاق نیفتاده با دیوانه های خوشبخت روبرو شوید ؟ نه ؟ پس تماشاش کنید ! خوشبخت ترین موجود فانی روبروی شما نشسته است ! بله ! از قیافه ی من چیزی دستگیرتان نمیشود ؟

ــ چرا … پیدا است که … شما … یک ذره …

ــ حدس می زدم که قیافه ام در این لحظه باید حالت خیلی احمقانه ای داشته باشد ! حیف آینه ندارم وگرنه دک و پوزه ی خودم را به سیری تماشا میکردم . آره پدر جان ، حس میکنم که دارم به یک ابله

مبدل میشوم . به شرفم قسم ! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرمایید ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم . حالا باز هم میفرمایید که بنده یک سگ پدر نیستم ؟

ــ شما ؟ مگر زن گرفتید ؟

ــ همین امروز ، دوست عزیز! همین که مراسم عقد تمام شد یکراست پریدیم توی قطار !

تبریکها و تهنیت گوییها شروع میشود و بارانی از سوالهای مختلف بر سر تازه داماد می بارد. پتر پترویچ خنده کنان میگوید:

ــ به ، به! … پس بی جهت نیست که اینقدر شیک و پیک کرده اید .

ــ و حتی در تکمیل خودفریبی ام کلی هم عطر و گلاب به خودم پاشیده ام ! تا خرخره خوشم و دوندگی میکنم ! نه تشویشی ، نه دلهره ای ، نه فکری … فقط احساس … احساسی که نمیدانم اسمش را چه

بگذارم … مثلا احساس نیکبختی ؟ در همه ی عمرم اینقدر خوش نبوده ام !

چشمهایش را می بندد و سر تکان میدهد و اضافه میکند :

ــ بیش از حد تصور خوشبخت هستم ! آخر تصورش را بکنید : الان که به واگن خودم برگردم با موجودی روبرو خواهم شد که کنار پنجره نشسته است و سراپایش به من تعلق دارد . موبور … با آن

دماغ کوچولو و انگشتهای ظریف … او جان من است ! فرشته ی من است ! عشق من است ! آفت جان من است ! خدایا چه پاهای ظریفی ! پای ظریف او کجا و پاهای گنده ی شماها کجا ؟ پا که نه ،

مینیاتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم میخواهد آن پاهای کوچولویش را بخورم ! شمایی که پابند ماتریالیسم هستید و کاری جز تجزیه و تحلیل بلد نیستید ، چه کار به این حرفها دارید؟

عزب اقلی های یبس! اگر روزی زن گرفتید باید به یاد من بیفتید و بگویید : ” یادت بخیر ، ایوان آلکسی یویچ! ” خوب دوست عزیز ، من باید به واگن خودم برگردم. آنجا یک کسی با بی صبری منتظر

من است … و دارد لذت دیدار را مزه مزه میکند … لبخندش در انتظار من است … می روم در کنارش می نشینم و با همین دو انگشتم ، چانه ی ظریفش را میگیرم …

سر می جنباند و با احساس خوشبختی می خندد و اضافه میکند:

ــ بعد ، کله ام را میگذارم روی شانه ی نرمش و بازویم را دور کمرش حلقه میکنم. میدانید ، در چنین لحظه ای سکوت برقرار میشود … تاریک روشنی شاعرانه … در این لحظه هاست که حاضرم

سراسر دنیا را در آغوش بگیرم. پتر پترویچ اجازه بفرمایید شما را بغل کنم !

ــ خواهش میکنم .

دو دوست در میان خنده ی مسافران واگن ، همدیگر را به آغوش میکشند . سپس تازه داماد خوشبخت ادامه میدهد :

ــ و اما آدم برای ابراز بلاهت بیشتر یا به قول رمان نویسها برای خودفریبی افزونتر ، به بوفه ی ایستگاه میرود و یک ضرب دو سه گیلاس کنیاک بالا می اندازد و در چنین لحظه هاست که در کله و

در سینه اش اتفاقهایی رخ میدهد که در داستانها هم قادر به نوشتنش نیستند . من آدم کوچک و بی قابلیتی هستم ولی به نظرم می آید که هیچ حد و مرزی ندارم … تمام دنیا را در آغوش میگیرم !

نشاط و سرخوشی این تازه داماد خوشبخت و شادان به سایر مسافران واگن نیز سرایت میکند و خواب از چشمشان می رباید ، و به زودی بجای یک شنونده ، پنج شنونده پیدا میکند . مدام انگار که روی

سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بیرون می پاشد و دستهایش را تکان میدهد و یکبند پرگویی میکند . کافیست بخندد تا دیگران قهقهه بزنند .

ــ آقایان مهم آن است آدم کمتر فکر کند! گور پدر تجزیه و تحلیل! … اگر هوس داری می بخوری بخور و در مضار و فواید می و میخوارگی هم فلسفه بافی نکن … گور پدر هر چه فلسفه و

روانشناسی !

در این هنگام بازرس قطار از کنار این عده میگذرد . تازه داماد خطاب به او میگوید :

ــ آقای عزیز به واگن شماره ی 209 که رسیدید لطفا به خانمی که روی کلاه خاکستری رنگش پرنده ی مصنوعی سنجاق شده است بگویید که من اینجا هستم !

ــ اطاعت میشود آقا . ولی قطار ما واگن شماره ی 209 ندارد. 219 داریم !

ــ 219 باشد! چه فرق میکند! به ایشان بگویید : شوهرتان صحیح و سالم است ، نگرانش نباشید !

سپس سر را بین دستها میگیرد و ناله وار ادامه میدهد :

ــ شوهر … خانم … خیلی وقت است؟ از کی تا حالا ؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدی شوهر؟! تو سزاوار آنی که شلاقت بزنند! تو ابلهی! ولی او! تا دیروز هنوز دوشیزه بود … حشره ی

نازنازی کوچولو … اصلا باورم نمیشود !

یکی از مسافرها میگوید :

ــ در عصر ما دیدن یک آدم خوشبخت جزو عجایب روزگار است ، درست مثل آن است که انسان فیل سفید رنگی ببیند .

ایوان آلکسی یویچ که کفش پنجه باریک به پا دارد پاهای بلندش را دراز میکند و میگوید :

ــ شما صحیح میفرمایید ولی تقصیر کیست ؟ اگر خوشبخت نباشید کسی جز خودتان را مقصر ندانید ! بله ، پس خیال کرده اید که چی ؟ انسان آفریننده ی خوشبختی خود است . اگر بخواهید شما هم

میتوانید خوشبخت شوید ، اما نمیخواهید ، لجوجانه از خوشبختی احتراز میکنید .

ــ اینهم شد حرف؟ آخر چه جوری ؟

ــ خیلی ساده! … طبیعت مقرر کرده است که هر انسانی باید در دوره ی معینی یک کسی را دوست داشته باشد . همین که این دوران شروع میشود انسان باید با همه ی وجودش عشق بورزد ولی شماها

از فرمان طبیعت سرپیچی میکنید و همه اش چشم به راه یک چیزهایی هستید . و بعد … در قانون آمده که هر آدم سالم و معمولی باید ازدواج کند … انسان تا ازدواج نکند خوشبخت نمیشود … وقت

مساعد که برسد باید ازدواج کرد ، معطلی جایز نیست .. ولی شماها که زن بگیر نیستید! … همه اش منتظر چیزهایی هستید! در کتاب آسمانی هم آمده که شراب ، قلب انسان را شاد میکند … اگر

خوش باشی و بخواهی خوشتر شوی باید به بوفه بروی و چند گیلاس می بزنی . انسان بجای فلسفه بافی باید از روی الگو پخت و پز کند ! زنده باد الگو !

ــ شما میفرمایید که انسان خالق خوشبختی خود است . مرده شوی این خالق را ببرد که کل خوشبختی اش با یک دندان درد ساده یا به علت وجود یک مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درک واصل میشود.

الان اگر قطارمان تصادف کند ــ مثل تصادفی که چند سال پیش در ایستگاه کوکویوسکایا رخ داده بود ــ مطمئن هستیم که تغییر عقیده خواهید داد و بقول معروف ترانه ی دیگری سر خواهید داد …

تازه داماد در مقام اعتراض جواب میدهد :

ــ جفنگ میگویید ! تصادف سالی یک دفعه اتفاق می افتد . من شخصا از هیچ حادثه ای ترس و واهمه ندارم زیرا دلیلی برای وقوع حادثه نمی بینم. به ندرت اتفاق می افتد که دو قطار با هم تصادم

کنند! تازه گور پدرش! حتی حرفش را هم نمیخواهم بشنوم . خوب آقایان ، انگار داریم به ایستگاه بعدی میرسیم .

پتر پترویچ می پرسد :

ــ راستی نفرمودید مقصدتان کجاست . به مسکو تشریف می برید یا به طرفهای جنوب !

ــ صحت خواب ! منی که عازم شمال هستم چطور ممکن است از جنوب سر در بیاورم ؟

ــ مسکو که شمال نیست !

تازه داماد میگوید :

ــ می دانم . ما هم که داریم به طرف پتربورگ می رویم .

ــ اختیار دارید! داریم به مسکو می رویم !

تازه داماد ، حیران و سرگشته می پرسد :

ــ به مسکو می رویم ؟

ــ عجیب است آقا … بلیتتان تا کدام شهر است ؟

ــ پتربورگ .

ــ در این صورت تبریک عرض میکنم! عوضی سوار شده اید .

برای لحظه ای کوتاه سکوت حکمفرما میشود . تازه داماد بر می خیزد و نگاه عاری از هشیاری اش را به اطرافیان خود می دوزد . پتر پترویچ به عنوان یک توضیح میگوید :

ــ بله دوست عزیز ، در ایستگاه بولوگویه بجای قطار خودتان سوار قطار دیگر شدید . از قرار معلوم بعد از دو سه گیلاس کنیاک تدبیر کردید قطاری را که در جهت عکس مقصدتان حرکت میکرد

انتخاب کنید ؟

رنگ از رخسار تازه داماد می پرد . سرش را بین دستها میگیرد ، با بی حوصلگی در واگن قدم میزند و میگوید :

ــ من آدم بدبختی هستم! حالا تکلیفم چیست؟ چه خاکی بر سر کنم ؟

مسافرهای واگن دلداری اش میدهند که :

ــ مهم نیست … برای خانمتان تلگرام بفرستید ، خودتان هم به اولین ایستگاهی که می رسیم سعی کنید قطار سریع السیر بگیرید ، به این ترتیب ممکن است بهش برسید .

تازه داماد که ” خالق خوشبختی خویش ” است گریه کنان میگوید :

ــ قطار سریع السیر! پولم کجا بود ؟ کیف پولم پیش زنم مانده !

مسافرها خنده کنان و پچ پچ کنان ، بین خودشان پولی جمع میکنند و آن را در اختیار تازه داماد خوش اقبال میگذارند .

 

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

Anton Chekhov-1

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.