خانه / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو با خستگی چشمها برگشاد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو با خستگی چشمها برگشاد‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

مرگ رستم در اثر مکر برادر ناتنی

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو با خستگی چشمها برگشاد‬
‫بدید آن بداندیش روی شغاد‬
‫بدانست کان چاره و راه اوست‬
‫شغاد فریبنده بدخواه اوست‬
‫بدو گفت کای مرد بدبخت و شوم‬
‫ز کار تو ویران شد آباد بوم‬
‫پشیمانی آید ترا زین سخن‬
‫بپیچی ازین بد نگردی کهن‬
‫برو با فرامرز و یکتاه باش‬
‫به جان و دل او را نکوخواه باش‬
‫چنین پاسخ آورد ناکس شغاد‬
‫که گردون گردان ترا داد داد‬
‫تو چندین چه نازی به خون ریختن‬
‫به ایران به تاراج و آویختن‬
‫ز کابل نخوا هی دگر بار سیم‬
‫نه شاهان شوند از تو زین پس به بیم‬
‫که آمد که بر تو سرآید زمان‬
‫شوی کشته در دام آهرمنان‬
‫همانگه سپهدار کابل ز راه‬
‫به دشت اندر آمد ز نخچیرگاه‬
‫گو پیلتن را چنان خسته دید‬
‫همان خستگیهاش نابسته دید‬
‫بدو گفت کای نامدار سپاه‬
‫چه بودت برین دشت نخچیرگاه‬
‫شوم زود چندی پزشک آورم‬
‫ز درد تو خونین سرشک آورم‬
‫مگر خستگیهات گردد درست‬
‫نباید مرا رخ به خوناب شست‬
‫تهمتن چنین داد پاسخ بدوی‬
‫که ای مرد بدگوهر چاره جوی‬
‫سر آمد مرا روزگار پزشک‬
‫تو بر من مپالای خونین سرشک‬
‫فراوان نمانی سرآید زمان‬
‫کسی زنده برنگذرد باسمان‬
‫نه من بیش دارم ز جمشید فر‬
‫که ببرید بیور میانش به ار‬
‫نه از آفریدون وز کیقباد‬
‫بزرگان و شاهان فرخ نژاد‬
‫گلوی سیاوش به خنجر برید‬
‫گروی زره چون زمانش رسید‬
‫همه شهریاران ایران بدند‬
‫به رزم اندرون نره شیران بدند‬
‫برفتند و ما دیرتر ماندیم‬
‫چو شیر ژیان برگذر ماندیم‬
‫فرامرز پور جهانبین من‬
‫بیاید بخواهد ز تو کین من‬
‫چنین گفت پس با شغاد پلید‬
‫که اکنون که بر من چنین بد رسید‬
‫ز ترکش برآور کمان مرا‬
‫به کار آور آن ترجمان مرا‬
‫به زه کن بنه پیش من با دو تیر‬
‫نباید که آن شیر نخچیرگیر‬
‫ز دشت اندر آید ز بهر شکار‬
‫من اینجا فتاده چنین نابکار‬
‫ببیند مرا زو گزند آیدم‬
‫کمانی بود سودمند آیدم‬
‫ندرد مگر ژنده شیری تنم‬
‫زمانی بود تن به خاک افگنم‬
‫شغاد آمد آن چرخ را برکشید‬
‫به زه کرد و یک بارش اندر کشید‬
‫بخندید و پیش تهمتن نهاد‬
‫به مرگ برادر همی بود شاد‬
‫تهمتن به سختی کمان برگرفت‬
‫بدان خستگی تیرش اندر گرفت‬
‫برادر ز تیرش بترسید سخت‬
‫بیامد سپر کرد تن را درخت‬
‫درختی بدید از برابر چنار‬
‫بروبر گذشته بسی روزگار‬
‫میانش تهی بار و برگش بجای‬
‫نهان شد پسش مرد ناپاک رای‬
‫چو رستم چنان دید بفراخت دست‬
‫چنان خسته از تیر بگشاد شست‬
‫درخت و برادر بهم بر بدوخت‬
‫به هنگام رفتن دلش برفروخت‬
‫شغاد از پس زخم او آه کرد‬
‫تهمتن برو درد کوتاه کرد‬
‫بدو گفت رستم ز یزدان سپاس‬
‫که بودم همه ساله یزدان شناس‬
‫ازان پس که جانم رسیده به لب‬
‫برین کین ما بر نبگذشت شب‬
‫مرا زور دادی که از مرگ پیش‬
‫ازین بی وفا خواستم کین خویش‬
‫بگفت این و جانش برآمد ز تن‬
‫برو زار و گریان شدند انجمن‬
‫زواره به چاهی دگر در بمرد‬
‫سواری نماند از بزرگان و خرد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.