خانه / Short Stories / داستان کوتاه : کتاب های عاشقانه ی فراموش شده اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : کتاب های عاشقانه ی فراموش شده اثر سکینه محمدی

 books

 

کتاب های عاشقانه ی فراموش شده

پیرزن به قفسه ی کتاب‌ها نگاه می کند . کتاب‌های خوانده شده و چروک خورده‌، کتاب‌هایی که پر بودند از خاطره‌، یادداشت و طرح‌

کتابی را برمی دارد و به جلد سیاه و ترک خورده‌اش دست می کشد. کتاب را باز می کند و به نوشته‌ای که با خودکار آبی روی صفحه ی اول آن خودنمایی می کند، خیره می شود، اسم خودش را در

لابه‌لای کلمات آبی تشخیص می دهد که با روان نویس مشکی نوشته شده است‌

کتاب را داخل قفسه می گذارد و هرچه فکر می کند به یاد نمی آورد چهره ی کسی که کتاب را به او داده بود . فقط یادش می آید که دستان او لرزیده بودند و کتاب را به طرفش گرفته بودند و او به جلد

سیاه و تمیز کتاب نگاه کرده بود و گفته بود: برای چه‌ ؟

و دست‌ها بیشتر لرزیده بودند و او کتاب را گرفته بود و به دست‌های لرزان و زمخت مرد گفته بود : تشکر و دور شده بود از دست‌های لرزان‌

*

پیرمرد، دسته صندلی چرخدار پیرزن را محکم گرفته است و زیر لب آوازی را زمزمه می کند و به صورت چروکیده پیرزن نگاه می کند . پیرزن روی صندلی چرخدار به بیرون خیره شده است و

به دست‌های لرزان مردی فکر می کند که کتاب‌های زیادی به او داده بود، کتاب‌های عاشقانه‌ای که پر بودند از یادداشت و طرح‌

پیرزن به صورت مرد فکر می کند و نمی خواهد به یاد بیاورد که مرد چه شکلی بوده است‌

*

پیرزن آلبوم عکس را از پیرمرد می گیرد و به عکسی که پیرمرد دستش را روی آن گذاشته است نگاه می کند . عکس دسته جمعی است از پیرمرد و دوست‌هایش‌

پیرزن به عکس نگاه می کند و پیرمرد را در میان جمعیت پیدا می کند و می گوید: این تویی

پیرمرد عینکش را به چشم می زند و به مردی که پیرزن با انگشتش نشان می دهد، نگاه می کند و می گوید :

نه‌ ! این من نیستم‌ . باز هم که اشتباه کردی

پیرزن دوباره به عکس نگاه می کند و با صدای لرزانش می گوید: خودتی ؟

پیرمرد می گوید : نه‌ ! من‌

و انگشتش را می گذارد روی صورت مردی که کنار انگشت پیرزن است و می گوید : من این هستم‌ . کنار تو

و انگشت پیرزن را می گذارد روی صورت دختر جوانی که دست‌هایش را دور گردن مرد حلقه کرده است‌ . پیرزن به عکس خیره می شود و دست‌های لرزان و زمخت مرد را می بیند که دور گردن

مرد حلقه شده است و او آن دست‌ها را لمس کرده بود و لرزش و گرمای دستها را احساس کرده بود . پیرزن قطره اشکی را که روی گونه‌اش غلتیده است با دست پاک می کند و می گوید: این تویی !

*

پیرزن روی صندلی چرخدار به خواب رفته است‌ . پیرمرد به آرامی به طرف قفسه کتاب‌ها می رود . کتاب جلد سیاه را برمی دارد و به آرامی صفحه اول کتاب را می کَند و مچاله می کند

پیرمرد کتاب را سر جایش می گذارد و به چهره آرام پیرزن نگاه می کند . آلبوم عکس را از روی پاهای پیرزن برمی دارد و آخرین عکس دسته جمعی ای را که از آن دوران باقی مانده است‌، از آلبوم

بیرون می آورد و به آرامی از اتاق خارج می شود .

 

 سکینه محمدی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.