خانه / Short Stories / داستان کوتاه : زنی با حریر آبی در طبقه ی هفتم اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : زنی با حریر آبی در طبقه ی هفتم اثر سکینه محمدی

 Harir Aabi-

 

 

زنی با حریر آبی در طبقه ی هفتم

کتاب را ورق می زند . باد سرد اول پاییز از لای نرده‌های پنجره به درون اتاق می آید پاورچین پاورچین و صفحات سرد و خیس کتاب را ورق می زند . مرد انگشت اشاره‌اش را لای کتاب می گذارد و باد بی هیچ دلهره‌ای کتاب را تا آخر ورق می زند و غمناک و خیس به دیوار اتاق می خورد و قطره قطره بر کف اتاق می ریزد . کتاب تمام سنگینی اش را بر روی انگشت اشاره مرد می اندازد و پلکهای نمناکش را آرام روی هم می گذارد .

مرد از پنجره اتاق و از پس باد پاییزی بیرون را نگاه می کند . درختها در دو طرف خیابان رو به روی هم ایستاده‌اند و از سرما می لرزند. (باد سردی شروع به وزیدن کرده است‌) و برگهای طلایی شان را به باد می سپارند تا شاید رهایی یابند از سرما .

مرد پنجره را می بندد و اتاق خالی از هوهوی باد، سرد می شود . کتاب را باز می کند . صفحه پنجاه کتاب را می خواند و صفحه پنجاه و یک را و باز از پنجره بسته بیرون را نگاه می کند و سیاهی شب در باد اول پاییزی گره می خورد و دندانهای مرد روی هم ساییده می شود بی هیچ صدایی

مرد کتاب را روی میز می گذارد و بخاری را روشن می کند . شعله‌های آبی آتش می رقصد و مرد به رقص زنی فکر می کند که در حریری آبی حل شده و آن قدر به آتش خیره می شود که مردمک چشمهایش با رقص شعله‌های آتش هم راستا می شود و مرد می لرزد از سرما، سرمایی که از دلش شروع می شود و به سر تا سر بدنش هجوم می برد و دندانهای مرد بر روی هم سائیده می شود .

مرد بلند می شود از کنار بخاری و سکوت قدمهای مرد در سکوت رقص شعله‌های آتش حل می شود . مرد کتاب را برمی دارد . کتاب خیس است‌ . مرد دستهای خیسش را به صورتش می کشد و صورت خیسش را به کتاب می مالد و برگه‌های خیس کتاب جانی دوباره می گیرند .

کتاب را باز می کند . ورق می زند. صدای خنده‌های زن از لای صفحات خیس کتاب بیرون می ریزد و صدای ضجه‌های مرد از ته چاه و سکوت شب بی هیچ صدای جیرجیرکی از درون گندم‌ زارها ذره ذره بر روی میز چوبی می ریزد و مرد با تمام وجودش صدای خنده‌های زن را بو می کشد .

صفحه صد و پنجاه و یک کتاب را باز می کند . چاقویی برمی دارد و به سوی زن حمله می کند . زن از پذیرایی به سوی سالن می دود . مرد به دنبال زن به گندم زار می آید . زن بی هیچ صدایی جیغ می زند و مرد نعره می کشد که تا گلویش پیش‌تر نمی آید . زن بر روی زمین می افتد و مرد با تمام نیرویش چاقو را به قلب زن فرو می برد .

خون فواره می زند از کتاب‌ . مرد کتاب را می بندد . لباس مرد خونی شده است‌ . مرد کتاب را پرت می کند روی میز که از صدای خنده‌های زن پر شده است و کتاب می گرید بر خنده‌های مدفون شده زن و خون از میز فواره می زند .

مرد پنجره را باز می کند . زنی با پیراهن حریر آبی از ته خیابان می آید، می دود . مردی با چاقو به دنبال زن است‌ . مرد دستهایش را از پنجره دراز می کند . هفت طبقه پایین می رود و زن را می گیرد و به طبقه هفتم می آورد . مرد چاقو به دست همچنان می دود و نعره می زند بی هیچ صدایی و زن می خندد . مرد پنجره را می بندد .

زن کنار بخاری  می رود و مرد دندانهای طلایی زن را می بیند که برق می زنند . زن همراه شعله‌های آبی آتش می رقصد و مرد بی هیچ حسی به زن خیره می شود که چون شعله‌ای آبی است که می سوزد و صدای ترق ترق سوختنش را می شنود از جایی دور و زن می خندد . مرد می گرید و از ته چاه فریاد می زند که بی هیچ صدایی می شکند قلبش همچون شکستن لیوانی و هزار تکه می شود و به کف اتاق می ریزد . زن می رقصد و مرد می گرید .

باد بی هیچ صدایی به پنجره می خورد . مرد چاقو به دست به زن حمله می برد و زن بی هیچ واهمه‌ای از مرگ به مرد نگاه می کند و مرد بی هیچ لرزشی چاقو را در قلب زن فرو می برد تا دسته و مرد تکه تکه بر کف اتاق می ریزد با چاقویی که کنار بخاری افتاده است بی هیچ قطره خونی .

 

 سکینه محمدی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.