خانه / Short Stories / داستان کوتاه : حسن یوسف اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : حسن یوسف اثر سکینه محمدی

 Solenostemon scutellarioides

 

حسن یوسف

دختر کادویی را که خریده بود ، داد دست زن و گفت : سلام عزیزم
و صورت زن را بوسید .
– چقدر عوض شدی
و دوباره زن را بوسید .
زن گفت : چاق و زشت شدم . مگه نه؟
دختر گفت : نه  خوشگل تر شدی
و داخل حیاط آمد و در حیاط را بست .
زن گفت : خیلی خوش آمدی . خیلی خوشحالم کردی
و دختر را به طرف هال راهنمایی کرد . دختر که داشت کفش هایش را در می آورد گفت : خیلی وقت بود می خواستم بیایم، باور کن خیلی یادت را کرده بودم . راستی دختر کوچولویت چطور است؟
زن خندید و گفت : آن هم خوبه .
دختر که وارد اتاق شد، بوی تند داروهای گیاهی توی دماغش پیچید و حالش را بد کرد . به طرف گهواره ای که نوزاد توی آن بود رفت و گفت‌ : وای چه دختر خوشگلی
و نشست کنار گهواره ی نوزاد و دست کوچک آن را گرفت توی دستش و گفت‌ : چقدر کوچیک است می دانی چند وقت است بچه ی این قدری ندیده بودم
زن که پنجره را باز می کرد گفت : چه خوب کردی آمدی . خیلی تنها بودم این روزها
دختر چادرش را در آورد و گذاشت کنار کیفش و گفت‌: مادر شوهرت کجاست؟
زن گفت : رفته تهران خانه ی دخترش .
و کتری را که آب کرده بود گذاشت روی اجاق گاز و گفت‌ : تو کجایی ؟ چه کارها می کنی ؟
دختر گفت: خانه ام . از بیکاری دارم دیوانه می شوم
زن نشست کنار دختر و گفت : کار پیدا نکردی؟
دختر کتاب را از کیفش در آورد و گفت : نه  دنبال کار نرفتم .حوصله ی هیچ کاری را ندارم این روزها.فکر کنم دارم افسردگی می گیرم
و کتاب را داد دست زن .
زن گفت: وای یادت بود بیاوری اش؟ من که یادم رفته بود
دختر که به صورت نوزاد نگاه می کرد گفت‌ : دیشب کلی توی کتاب هایم گشتم تا پیدایش کردم . حالا برای چی می خواستی ؟
زن که کتاب را ورق می زد گفت: یک کم اطلاعات می خواستم راجع به گل ها
و به گلدان هایی که روی طاقچه بود اشاره کرد و گفت : نمی دانم حسن یوسف هایم چرا دارند خشک می شوند . برگ هایشان همه زرد شدند و می ریزند . راستی تو نمی دانی چرا این جوری شدند؟
دختر که دست نوزاد را گرفته بود توی دستش و آن را نوازش می کرد ، گفت : نه بابا  باورت می شود از وقتی درسم تمام شده همه چیز یادم رفته
و باز به صورت نوزاد که چشم هایش را باز کرده بود و به دختر نگاه می کرد، خیره شد
– تو چکار می کنی؟
زن گفت : من بچه داری تمام روز باهاش مشغولم
و کتاب را بست و گذاشت روی زمین و رفت آشپزخانه . دختر نوزاد را بغل کرد و گونه ی نرم آن را بوسید و به زن که داشت چایی دم می کرد گفت : راستی اسمش را چی گذاشتی؟
زن که چایی را دم کرده بود و استکان ها را توی سینی می گذاشت گفت : من می خواستم اسمش را بهاره بذارم ولی…
دختر صورت نوزاد را بوسید و گفت: تو عاشق اسم بهاره بودی . یادمه
زن گفت : آره. اما اسمش را مهدیه گذاشتند
دختر گفت : کی؟
زن گفت : مادر شوهرم
دختر گفت : تو هیچی نگفتی؟
زن گفت : مهدیه هم اسم قشنگیه . نیست؟
و نوزاد را که داشت گریه می کرد از بغل دختر گرفت و گفت : خوش به حال تو که وقت آزاد زیادی داری . بعضی وقت ها به تو حسودی می کنم
دختر که داشت چایی می ریخت گفت : وقت آزاد؟ باور کن از این زندگی خسته شدم
و استکان چایی را گذاشت جلوی زن . زن که داشت دختر را شیر می داد گفت : من دلم برای یک لحظه وقت آزاد تنگ شده؛ مخصوصا از وقتی که مهدیه به دنیا آمده تمام وقتم را گرفته . آن وقت تو؟ کاش به حرف تو گوش می دادم و زود بچه دار نمی شدم
دختر که چای اش را تمام کرده بود گفت : من هم بعضی وقت ها فکر می کنم کاش به حرف تو گوش می دادم و ازدواج می کردم .

 

 سکینه محمدی

 

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.