خانه / Literature / سعدی / حکایتی از گلستان سعدی : بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز‬

حکایتی از گلستان سعدی : بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز‬

sadi

‫‫
حکایت‬

*
‫‫
‫‫‫
‫‫‫‫یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سـواری از درآمـد و‬ بشارت داد که فلان قطعه را به دولت

خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدنـد و سـپاه رعیـت آن‬ طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند.

ملک نفسی سـرد بـرآورد و گفـت:

ایـن مـژده مـرا نیسـت‬ دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.‬

بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز‬
‫که آنچه در دلم است از درم فراز آید‬

امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک‬
‫امید نیست که عمر گذشته باز آید‬

کوس رحلت بکوفت دست اجل‬
‫اى دو چشم ! وداع سر بکنید‬

اى کف دست و ساعد و بازو‬
‫همه تودیع یکدیگر بکنید‬

بر من اوفتاده دشمن کام‬
‫آخر اى دوستان حذر بکنید‬

روزگارم بشد به نادانى‬
‫من نکردم شما حذر بکنید‬


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.