خانه / Literature / سعدی / حکایتی از گلستان سعدی : به دریا در منافع بى شمار است‬

حکایتی از گلستان سعدی : به دریا در منافع بى شمار است‬

sadi

‫‫
حکایت‬

*
‫‫
‫‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫‫یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف انـدک دارم و عیـال بسـیار و‬ طاقت فاقه نمی آرم و بارها در دلم

آمد که به اقلیمی دیگر نقل کـنم تـا در هـر آن صـورت کـه‬ زندگی کرده وشد کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.‬

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست‬
‫بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست‬

باز از شماتت اعدا براندیشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مـرا در حـق عیـال بـر عـدم‬ مروت حمل کنند و گویند:‬

مبین آن : بى حمیت را که هرگز‬
‫نخواهد دید روى نیکبختى‬

که آسانى گزیند خویشتن را‬
‫زن و فرزند بگذارد بسختى‬

و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چیزی دانم و گر به جاه شما جهتی معین شود که جمعیت‬ خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم.

گتفم : عمل پادشاه ای برادر دو‬ طرف دارید : امید و بیم ، یعنی امید نان و بیم جان و خـلاف رای خردمنـدان باشـد بـدان امیـد‬

متعرض این بیم شدن .‬

کس نیاید به خانه درویش‬
‫که خراج زمین و باغ بده‬

یا به تشویش و غصه راضى باش‬
‫یا جگربند، پیش زاغ بنه‬

گفت : این مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی. نشنیده ای که هـر کـه خیانـت‬ ورزد پشتش از حساب بلرزد؟‬

راستى موجب رضاى خدا است‬
‫کس ندیدم که گم شد از ره راست‬

و حکما گویند ، چار کس از چارکس به جان برنجند. حرامی از سلطان و دزد از پاسـبان و فاسـق‬ از غماز و روسپی از محتسب و آن

که حساب پاک است از محاسب چه باک است ؟‬

مکن فراخ روى در عمل اگر خواهى‬
‫که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ‬

تو پاک باش و مدار از کس اى برادر، باک‬
‫زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ‬

گفتم : حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدنش گریزان و بی خویشتن افتـان و خیـزان .‬

کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است ؟ گفتا : شنیده ام کـه شـتر را بسـخره مـی‬ گیرند. گفت : ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟

گفـت : خـاموش‬ که اگر حسودان بغرض گویند شتر است و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حـال‬ من کند؟ و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرد بود .

تو را همچنین فضل است و دیانـت و‬ تقوا و امانت اما متعنتان در کمین اند و مدعیان گوشه نشـین. اگـر آنچـه حسـن سـیرت توسـت‬ بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالـت مجـال مقالـت باشـد پـس‬ مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.‬

به دریا در منافع بى شمار است‬
‫اگر خواهى ، سلامت در کنار است‬

رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخنهای رنجش آمیـز‬ گفتن گرفت کین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت ؟ قول حکما درست آمد که گفته انـد :‬

دوستان به زندان بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند .‬

دوست مشمار آنکه در نعمت زند‬
‫لاف یارى و برادر خواندگى‬

دوست آن دانم که گیرد دست دوست‬
‫در پریشان حالى و درماندگى‬

دیدم که متغیر می شود و نصیحت به غرض می شنود . به نزدیک صاحب دیوان رفتم ، بـه سـابقه‬ ی معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفـتم تـا بـه‬ کاری مختصرش نصب کردند. چندی برین برآمد ، لطف طـبعش را بدیدنـد و حـس تـدبیرش را‬ بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنین نجم سعادتش‬
‫در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت و مشارالیه و معتمد علیه گشت. بر سـلامت‬ حالش شادمانی کردم و گفتم :‬

ز کار بسته میندیش و در شکسته مدار‬
‫که آب چشمه حیوان درون تاریکى است‬

منشین ترش از گردش ایام که صبر‬
‫تلخ است ولیکن بر شیرین دارد‬

در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق افتاد . چون از زیارت مکـه بازآمـدم دو منـزلم اسـتقبال‬ کرد. ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیات درویشان. گفـتم : چـه حالـت اسـت ؟ گفـت : آن‬ چنانکه تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردنـد و ملـک دام ملکـه در کشـف‬ حقیقت آن استصقا نفرمود و یاران قـدیم و دوسـتان حمـیم از کلمـه ی حـق خـاموش شـدند و‬ صحبت دیرین فراموش کردند.‬

نبینى که پیش خداوند جاه‬
‫نیایش کنان دست بر بر نهند‬

اگر روزگارش درآورد ز پاى‬
‫همه عالمش پاى بر سر نهند‬

فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده ی سلامت حجـاج برسـید از بنـد‬ گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص . گفتم : آن نوبت اشارت من قبولـت نیامـد کـه گفـتم‬ عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.‬

یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار‬
‫یا موج ، روزى افکندش مرده بر کنار‬

مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشـیدن و نمـک پاشـیدن .بـدین کلمـه‬ اختصار کردیم .‬

ندانستى که بینى بند بر پاى‬
‫چو در گوشت نیامد پند مردم ؟‬

دگر ره چون ندارى طاقت نیش‬
‫مکن انگشت در سوراخ کژدم‬


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.