خانه / Literature / سعدی / حکایتی از گلستان سعدی : باش تا دستش ببندد روزگار‬

حکایتی از گلستان سعدی : باش تا دستش ببندد روزگار‬

sadi

‫‫
حکایت‬

*
‫‫
‫‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد .

درویش را مجال انتقام نبود سنگ را‬ نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد .

درویش اندر آمـد و‬ سنگ در سرش کوفت .

گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چـرا زدی؟

گفـت : مـن فلانـم و ایـن‬ همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی.

گفت : چندین روزگار کجا بودی؟

گفت : از‬جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.‬

ناسزایى را که بینى بخت یار‬
‫عاقلان تسلیم کردند اختیار‬

چون ندارى ناخن درنده تیز‬
‫با ددان آن به ، که کم گیرى ستیز‬

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد‬
‫ساعد مسکین خود را رنجه کرد‬

باش تا دستش ببندد روزگار‬
‫پس به کام دوستان مغزش برآر‬


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

درباره ی Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.