خانه / بایگانی برچسب: حکایتی از گلستان سعدی

بایگانی برچسب: حکایتی از گلستان سعدی

حکایتی از گلستان سعدی : خانه دوسـتان بـروب ولـى حلقـه در دشـمنان‬ مکوب

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی را از خانه یکی از پـاک مـردان دزدیـد. قاضـى فرمـود تـا‬ دستش بدر کنند.‬ ‫ صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.‬ …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : اگر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجـور‬ بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی . …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : پاى مسکین پیاده چند رود؟

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫شبى در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سربنهادم و شتربان را گفـتم : دسـت بـدار از‬ من .‬ ‫ پاى مسکین پیاده چند رود؟‬ ‫کز تحمل ستوده …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : دوست نزدیکتر از من به من است‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫در جامع بعلبک بودم . یک روز چند کلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى که در آنجا بودنـد،‬ مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : گهى بر پشت پاى خود نبینیم‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫یکى پرسید: از آن گم کرده فرزند‬ ‫که اى روشن گهر پیر خردمند‬ ‫ ز مصرش بوى پیراهن شنیدى‬ ‫چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟‬ ‫ بگفت : احوال ما برق …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : بازار خویش و آتش ما تیز مى کنی‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫یکى از صلحای لبنان که مقامات او میان عرب به مشهور ، به جامع دمشق درآمد، برکـه حـوض‬ کلاسه رفت طهارت همی ساخت، ناگاه پایش لغزید و به داخل آب افتاد …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : کاین ره که تو می روی به ترکستان است‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چـون بـه‬ نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : در عمل کوش و هر چه خواهى پوش‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫‫تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت . خواستم تا مرافقت کنم موافقت‬ نکردند. این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : تو را کى میسر شود این مقام‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫دزدی به خانه ی پارسایی درآمد. چندان که جست چیزی نیافت . دلتنگ شد . پارسا خبـر شـد ،‬گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.‬ …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : اى که هرگز فراموشت نکنم‬

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫‫‫عبدالقادر گیلانی را رحمه الله علیه ، در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت :‬ خدایا! ببخشای ، وگر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینـا برانگیـز تـا …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی :محتسب را درون خانه چکار

‫‫باب دوم در اخلاق پارسایان‬ ‫‫ حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫یکی از بزرگان گفت : پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد کـه دیگـران در حـق وی بطعنـه‬ سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : بزرگش نخوانند اهل خرد‬

‫‫ ‫‫حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫اسکندر رومی را پرسیدند : دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر‬ و ملک و لشکر بیش ازین بوده است و ایشان را چنین فتحی میسر نشده ؟ …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : تشته سوخته در چشمه روشن چو رسید‬ ‫تو مپندار که از پیل دمان اندیشد‬

‫‫ ‫‫حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫کنیزکى از اهالى چین را براى یکى از شاهان به هدیه آوردند. شاه در حال مستى خواسـت بـا او‬ آمیزش کند. او تمکین نکرد. شاه خشمگین شد و او را به غلام سیاهى بخشید.‬ ‫ …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : بخت و دولت به کاردانى نیست‬

‫‫ ‫‫حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫هارون الرشید را چون بر سرزمین مصر، مسلم شد گفت : بر خلاف آن طاغوت فرعون که بـر‬ اثر غرور تسلط بر سرزمین مصر، ادعای خدایی کرد، من ایـن کشـور را جـز بـه خسـیس تـرین‬ …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : گر بینم که نابینا و چاه است‬ ‫اگر خاموش بنشینم گناه است

‫‫ ‫‫حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫گروهی حکما به حضرت انوشیروان همی گفتند و بزرگمهـر کـه مهتـر ایشـان بـود خـاموش.‬ ‫ گفتندش : جرا با ما د راین بحث نگویی ؟ گفت : وزیران بر مثال ابطال اند و طبیـب دارو …

توضیحات بیشتر »

حکایتی از گلستان سعدی : اگر بمرد عدو جاى شادمانى نیست‬

‫‫ ‫‫حکایت‬ * ‫‫ ‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫کسی مژده پیش انوشیروان برد گفت : شنیدم که فلان دشمن تو را خـدای عزوجـل برداشـت.‬ ‫ گفت : هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟‬ ‫ اگر بمرد عدو جاى شادمانى نیست‬ ‫که زندگانى ما نیز …

توضیحات بیشتر »