Home / Tag Archives: شاعر افغان

Tag Archives: شاعر افغان

سروده ای از رابعه بلخی : عشق او مرا باز آورد در بند

عشق او مرا باز آورد در بند کوشش بسیار نیامد سودمند عشق دریاییست کرانه ناپدید کی توان کرد شنا، ای هوشمند عاشقی خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند زشت باید دید یء انگارید خوب زهر باید ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫‫غیر را در بزم ناز خویش والی کرده ای‬

‫‫‫‫‫‫ ‫غیر را در بزم ناز خویش والی کرده ای‬ ‫بر سرم آن لاوبالی را شغالی کرده ای‬ ‫فکر کن ای نازنین بیگانه وار از من مرو‬ ‫کاشنایی همرهم  در خورد سالی کرده ای‬ ‫وصل خوبان گر نیابی ایدل مفلس ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫دست طمع دراز مكن سوی هيچكس‬‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫دست طمع دراز مكن سوی هيچكس‬ ‫با خضر اگر تو بر خوری آب بقا مخواه‬ ‫می خواهی عشقری كه بری لذت از جهان‬ ‫ظرف از سفال وفرش به از بوريا مخواه‬ ‫اختيار توست يا دنيا يا عقبا بخواه‬ ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫ای دل به درد عشق بساز و دوا مخواه‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫ای دل به درد عشق بساز و دوا مخواه‬ بیمار چشم يار چو گشتی شفا مخواه‬ ‫آغاز وی ازل بود انجام وی ابد‬ ‫بی منتهاست وادی عشق  انتها مخواه‬ ‫دل بسته گی به مال جهان پست همتيست‬ ‫جاه ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : به حيوان طور حيوانی نمانده‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫به حيوان طور حيوانی نمانده‬ ‫به انسان وضع انسانی نمانده ‫صلای دوستی گرديده معدوم‬ به عالم رسم مهمانی نمانده‬ ‫مخواه شرم و حيا از ديدهء كس‬ ‫كه در آيينه حیرانی نمانده‬ ‫مخواه پاس و لحاظ از كس درين دور‬ ‫كه دوران ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫‫‫بی اتاقم زير اين نيلی رواق‬‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫بی اتاقم زير اين نيلی رواق‬ ‫نی چپن دارم نه برزو نی تياق‬ ‫جان من از خود ستايی در گذر‬ ‫خجلت آرد آخر اين لاف و پتاق‬ ‫زندگانی جهان هرسر غم است‬ ‫جفت و طاق و جفت وطاق ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫‫نه در سفر كشدم دل، نه در وطن بی تو‬‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫نه در سفر كشدم دل، نه در وطن بی تو‬ ‫يكی شده ست به من گلخن و چمن بی تو‬ ‫نمانده صبر و قرارم بيا كه دل تنگم‬ بی تو‫ز غصه هر نفسی ميدرم يخن بيتو‬ ‫نمی شود دل من ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫دلكشا را چكنم ای شه خوبان بی تو‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫دلكشا را چكنم ای شه خوبان بی تو‬ ‫خارچشمم شده گلهای گلستان بی تو‬ گر توباشی بمن همراه بدوزخ بروم‬ ‫بخدا پا ننهم جانب رضوان بی تو‬ ‫چكنم من كه بيايد اجل خانه خراب‬ ‫كنده ام ورنه اين زندگی دندان بی تو‬ ‫قصد ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫نه نشاط و نه ماتمی دارم‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫نه نشاط و نه ماتمی دارم‬ ‫نه برات و نه محرمی دارم‬ ‫دل پر داغم اشك میریزد‬ ‫لاله زاری و شبنمی دارم‬ ‫ژنده پوشم فتاده در گلخن‬ ‫كم نبينی كه عالی دارم‬ ‫حاصل زندگی دگر چه بود‬ ‫جانكنيهاست ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : سراسر هوش و گوش من بود هرچند سوی تو

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫سراسر هوش و گوش من بود هرچند سوی تو‬ ‫مگر از بيم رسوايی نمی بينم به روی تو‬ ‫گهی رامی گهی سركش گهی آبی گهی آتش‬ ‫شوم قربانت ای مهوش ندانستم به خوی تو‬ ‫تو در حسن و ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫ياد ايامی كه ديرو كعبه ام روی تو بود

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ياد ايامی كه ديرو كعبه ام روی تو بود‬ ‫سبحه و زنار من از ناز گيسوی تو بود‬ ‫دست وبازوی ترا بدنام بيجا كرده اند‬ ‫در حقيقت قاتل من تيغ ابروی تو بود‬ ‫اين اثرهايی كه در چشم ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : در دلم تمنای كوهسار پنجشیر است

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫ در دلم تمنای  كوهسار پنجشیر است‬ ‫آرزوی من سیر لاله زار پنجشیر است‬ چارهُ  دگر نبود خاطر ملومل را‬ ‫آنچه غم برد از دل آبشار پنجشیر است‬ ‫از هوا و آب آن روح تازه ميگردد‬ ‫بهر دفع رنج و ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : زمستان تیر شد سرما سر آمد ‫بهار ديگر آمد‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫زمستان تیر شد سرما سر آمد ‫بهار ديگر آمد‬‬   ‫لب جو سبزه ها كم كم برآمد‬ ‫بهار ديگر آمد‬ ‫غريبان جهان دلشاد باشيد‬ ‫ز غم آزاد باشيد‬ ‫كه از پارينه كرده خوشتر آمد‬ ‫بهار ديگر آمد‬ ‫بگوش ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫دلم را برده يی ای نور ديده‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫دلم را برده يی ای نور ديده‬ ‫خبر داری نداری‬ ‫ترا تا ديده ام رنگم پريده‬ ‫خبر داری نداری‬ ‫گذر دارم من از پيش دكانت‬ ‫بهر ساعت گل من‬ ‫ز شرم عشق رويت را نديده‬ ‫خبر داری نداری‬ ...

Read More »